بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 7 از 50 - ادبستان شعر پارسی

سفر نیکوست اما نه ز کوی دلستان رفتن

کلیم همدانی- غزل شماره 518 سفر نیکوست اما نه ز کوی دلستان رفتن به سان شمع، هم در بزم باید از میان رفتن نقاب غنچه بگشاده، می و معشوق آماده عجب گر زنده رود اکنون تواند ز اصفهان رفتن جدایی از خم زلفت، دل بی صبر و طاقت را بسی مشکل بود، چون مفلس از … ادامه

هیچ کاری بر نمی آید ز دست تنگ من

کلیم همدانی- غزل شماره 517 هیچ کاری بر نمی آید ز دست تنگ من ورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من طینتم بر عاریتهای جهان چسبیده نیست گر ز رویم گرد افشانی، بریزد رنگ من تیره روزانیم، ما را اختر طالع یکی است از شکست زلفْ زین سان خیره شد در جنگ من بس … ادامه

می رویم از خود، بیا در انجمن تنها نشین

کلیم همدانی- غزل شماره 516 می رویم از خود، بیا در انجمن تنها نشین ذوق تنهایی اگر داری، بیا با ما نشین صدر مجلس گر تمنّا باشدت، افتاده باش همچو گرد از خاکساری آن زمان بالا نشین شب، چراغ افروختن از اهل عزلت بدنماست منزوی گر می شوی، از سایه هم تنها نشین سرکشی با … ادامه

تا بر رخ او نظر فکندیم

کلیم همدانی- غزل شماره 515 تا بر رخ او نظر فکندیم از دل همه را به در فکندیم شمشیر ستیزه تیزتر شد هرچند که ما سپر فکندیم تا رسم و ره جنون گرفتیم هر جا رسمی است برفکندیم صبر و طاقت کمر نبستند تا چشم بر آن کمر فکندیم مژگان تو عار داشت از ما … ادامه

ز پرهیز قناعت دردِ فقرم را دوا کردم

کلیم همدانی- غزل شماره 514 ز پرهیز قناعت دردِ فقرم را دوا کردم چو قوّت یافتم تسخیرِ ملک انزوا کردم به سیر کوی او تا باز شد پای سرشک من چه طفلان را به این امّید از مکتب رها کردم قناعت کرده تا طبعم به هیچ از فتوی همّت ز غیرت استخوان را تلخ در … ادامه

دلا مگوی که نگرفت هیچ کس خبرم

کلیم همدانی- غزل شماره 513 دلا مگوی که نگرفت هیچ کس خبرم که سنگِ حادثه داند شمارِ موی سرم اگر به نشو و نمایی رسیده ام، این است که خارِ پای، دوانیده ریشه تا جگرم هوای بال فشانی به زیر چرخم نیست چو طایر قفسم، گو بریده باش پرم به هوش خویش چو آیم، به … ادامه

بس که از بار غم دهر، گرانبار شدم

کلیم همدانی- غزل شماره 512 بس که از بار غم دهر، گرانبار شدم همه ره سجده کنان تا در خمّار شدم شیشۀ هیچ دل از مستی من خود نشکست من به این دلشکنان از چه گرفتار شدم خرّم از ابر بهاری نشدم، طالع بین که درین باغ چو خار سر دیوار شدم خواهم آیینه دگر … ادامه

بس که سودای سر کوی تو پیچد در سرم

کلیم همدانی- غزل شماره 511 بس که سودای سر کوی تو پیچد در سرم در هوایت خانه دشمن همچو دود مجمرم شمع را گر همچو من پروانه ای افتد به دست رشته های خویش بندد جمله بر بال و پرم در وجود باطل من نیست یک جو منفعت موبمویم خطّ بطلانی بود بر پیکرم این … ادامه

موشکافیها در آن اندام زیبا کرده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 510 موشکافیها در آن اندام زیبا کرده ام تا کمر را در میان زلفْ پیدا کرده ام نیستم راضی که سر بر کرسی زانو نهم تا هوای سر بلندی را ز سر وا کرده ام دیدۀ خواهش نبیند توتیاسازی چو من خاک کوی یأس در چشم تمنّا کرده ام باطن خلق … ادامه

از هر طرف که تازند، ما صیدِ سر به راهیم

کلیم همدانی- غزل شماره 509 از هر طرف که تازند، ما صیدِ سر به راهیم یک سو شدن ندانیم، خاک چهار راهیم هرچند ابر رحمت، روی کسی نبیند بهتر شناخت ما را، زان رو که رو سیاهیم در وادیی که خضرش، از تاب تشنگی سوخت میرابِ جوی اشکیم، سایه نشین آهیم آن می که مست … ادامه

کسی نیَم که به تن حرف سرد برگیرم

کلیم همدانی- غزل شماره 508 کسی نیَم که به تن حرف سرد برگیرم من آتشم ، چه عجب گر ز باد در گیرم چنان ز کوی طمع پا کشیده همّت من که عارم آید اگر پند از پدر گیرم! مذاق طبع چو شیرینی قناعت یافت چو طفل، گِل خورم و خاک را شکر گیرم شوم … ادامه

در جستجوی وصلت، آن رهرو بلایم

کلیم همدانی- غزل شماره 507 در جستجوی وصلت، آن رهرو بلایم کز فرقْ همچو شانه، بگذشته خار پایم یک پای در خرابات، پای دگر به مسجد یک دست رهن ساغر، یک دست در دعایم تا سینه چاک کردم، ناخن تمام فرسود اکنون به عقدۀ دل، درمانده چون درایم در گلشنی که خارش، بگرفت قیمت گل … ادامه