بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 8 از 50 - ادبستان شعر پارسی

اشک ریزان از غمت چون رو به هامون می کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 506 اشک ریزان از غمت چون رو به هامون می کنم کاسۀ مجنون و جام لاله پر خون می کنم طالعی دارم که می افتد گره در کار من سر چو تار سبحه از هرجا که بیرون می کنم ابروی زخمم کشیده، چشم داغم سرمه دار حسن یوسف را به عشق … ادامه

تا نفرسوده است پا، بیراهه پیما می شوم

کلیم همدانی- غزل شماره 505 تا نفرسوده است پا، بیراهه پیما می شوم می گذارم پا به راه آن دم که بی پا می شوم صورت از دیوار می خواهد که سنگ آرد برون با چنین دیوانگی هر جا که پیدا می شوم آتش ناکامی دوران نمی سوزد مرا بیشتر دلسرد از اوضاع دنیا می … ادامه

خاک نشینی است سلیمانی ام

کلیم همدانی- غزل شماره 504 خاک نشینی است سلیمانی ام دست بود افسر سلطانی ام هست چهل سال که می پوشمش کهنه نشد جامۀ عریانی ام! جوش سرشکم به مقام وداع جمعم و سرگرم پریشانی ام مظهر سرگشتگی ام همچو جام آینۀ صورتِ حیرانی ام نسخه گرفته است نظام جهان از نسق بی سر و … ادامه

به دام عشق تو بی دانه مبتلا شده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 503 به دام عشق تو بی دانه مبتلا شده ام پرم مبند چو دلبستۀ بلا شده ام جدا ز یاران، تار گسسته را مانم که بینوا شده ام گر دمی جدا شده ام چراغ اهل دلم، بی فروغم ار بینی ز گرد کلفت این کهنه آسیا شده ام نه از ترحّم، … ادامه

هرگز آشفته ز بدگردی دوران نشدم

کلیم همدانی- غزل شماره 502 هرگز آشفته ز بدگردی دوران نشدم داد خاکم همه بر باد و پریشان نشدم آه ازین غفلت سرشار که چون ساغر پر جان به لب آمد و از کرده پشیمان نشدم طالعی خصم فکن در همه میدان دارم وین هنر بین که به کس دست و گریبان نشدم چون لب … ادامه

باده کو، تا موج سان رقص از همه اعضا کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 501 باده کو، تا موج سان رقص از همه اعضا کنم چون حباب از فرقْ دستار تعیّن وا کنم خار بی گل، دود بی آتش، به من قسمت رسد خواه گلشن، خواه گلخن، هر کجا مأوا کنم پای سیرم نیست، امّا سیل اشکم داده اند می توانم خانه را بر خویشتن … ادامه

ریخت ناخن، بس که خار یأس از پا می کشم

کلیم همدانی- غزل شماره 500 ریخت ناخن، بس که خار یأس از پا می کشم بر در دل می نشینم، پا ز درها می کشم ساعدم از زیر بار آستین بیرون نرفت چون بگویم دست همّت را ز دنیا می کشم؟ شحنه را بر من گرفتی، محتسب را دست نیست شیشه در بارم نباشد، گرچه … ادامه

همچو عینک سر نگردد راست از پشت خمم

کلیم همدانی- غزل شماره 499 همچو عینک سر نگردد راست از پشت خمم همچنان حرص نظر بازی فزاید هر دمم از ادای خارج هر کس خجالت می کشم با کمال بی دماغی من وکیل عالمم من به مردن همدم از ضعف خمار افتاده ام باید آوردن ز جام آیینه در پیش دمم تیره بختی بیش … ادامه

همین نه در سفر آشفته تر ز سیلابم

کلیم همدانی- غزل شماره 498 همین نه در سفر آشفته تر ز سیلابم که در وطن هم سرگشته همچو گردابم چرا فریب سراب هوس خورم، که چو تیغ تمام عمر به یک قطره آب، سیرابم نه سر نهادن، از سر گذشتن است سجود به کیش من که خم تیغ اوست محرابم نه رهبر و نه … ادامه

تمام دردم و روی دوا نمی بینم

کلیم همدانی- غزل شماره 497 تمام دردم و روی دوا نمی بینم به چشمِ خواهش، در توتیا نمی بینم برای دیدنت از بس نگاه ضبط کنم دمی که راه روم، پیش پا نمی بینم اگرچه پردۀ حیرت غبارِ چشمِ من است ز عشوه های نهانی چها نمی بینم به زخم اگرچه بسی کارْ تنگ می … ادامه

گوهر تاجم که در دست گدا افتاده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 496 گوهر تاجم که در دست گدا افتاده ام سیر طالع بین، کجا بودم، کجا افتاده ام وه چه بودی گر ز بام آسمان افتادمی این چنین کز صحبت یاران جدا افتاده ام صبح من شام غریبان است، از شامم مپرس تا به کام غم درین غربت سرا افتاده ام با … ادامه

آستین گریه را گاهی که بالا می زنم

کلیم همدانی- غزل شماره 495 آستین گریه را گاهی که بالا می زنم سیلی سیلاب بر رخسار دریا می زنم نیستم بیکار، شغلی می تراشم بهر خویش دست اگر بردارم از سر، تیشه بر پا می زنم کی هوای گوشۀ عزلت ز سر بیرون کنم من که طعن دربدر گردی به عنقا می زنم در … ادامه