بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 9 از 50 - ادبستان شعر پارسی

بی قدر نخواهم شد اگر خاک نهادم

کلیم همدانی- غزل شماره 494 بی قدر نخواهم شد اگر خاک نهادم خوارم منگر، ذرّۀ خورشید نژادم از هستی ار نیست نشان، نام به جا هست در نردِ شب و روز جهان، نقشِ زیادم جنس من و بازارِ روا، این چه خیال است چون قبله نما در حرم کعبه کسادم از دامن صحرای جنون دست … ادامه

خوش آن غیرت که بیخود جانب دلدار می رفتم

کلیم همدانی- غزل شماره 493 خوش آن غیرت که بیخود جانب دلدار می رفتم دمی کز خویش می رفتم، به کوی یار می رفتم خوش آن خلوتسرا کز اتّحاد حسن و عشق آن جا تو از می مست می گشتیّ و من از کار می رفتم وداع پا به راه او پر و بال است … ادامه

طالع وارون بر آن برگشته مژگان بسته ایم

کلیم همدانی- غزل شماره 492 طالع وارون بر آن برگشته مژگان بسته ایم گرچه بی قدریم، خود را بر عزیزان بسته ایم موری از تاب کمر ما را تواند صید کرد چشم همّت گرچه از ملک سلیمان بسته ایم دیده گر سیراب شد، دل تشنۀ یک قطره ماند خانه ویران کرده تا آیین دکّان بسته … ادامه

ما تکیه به یاریّ هوادار نداریم

کلیم همدانی- غزل شماره 491 ما تکیه به یاریّ هوادار نداریم کاهیم ولی پشت به دیوار نداریم زین پایۀ پست اوجِ غباری نگرفتیم ما طالع خار سر دیوار نداریم از بزم تو زین دیدۀ خونبار جداییم ابریم ولی راه به گلزار نداریم وقت است اجل گر قدمی رنجه نماید بیمار غریبیم و پرستار نداریم از … ادامه

در مطلعی که وصف دهانش بیان کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 490 در مطلعی که وصف دهانش بیان کنم غیر از میان، چه قافیۀ آن دهان کنم؟ چون خودفروش سود ز سودا ندیده ایم گر خاک را به زر بفروشم، زیان کنم خاموشی است ذکر خفی نزد سالکان کو فرصتی که آن را ورد زبان کنم؟ پرواز من به سرکشی گل نمی … ادامه

نه سزاوار حرم، نه لایق بتخانه ام

کلیم همدانی- غزل شماره 489 نه سزاوار حرم، نه لایق بتخانه ام در خراب آباد دنیا، جغد بی ویرانه ام فرقم از سرکوب محنت یک نفس خالی نبود گر ز کار افتاد دستم، ریخت بر سر خانه ام بس که هرگز پُر ندیدم جام عیش خویش را باورم ناید که پر خواهد شدن پیمانه ام … ادامه

کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایم

کلیم همدانی- غزل شماره 488 کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایم خود را اگر به خاکْ برابر گرفته ایم گرمی ز جزوِ ناری ما بر طرف شده است از بس که حرف سرد به تن بر گرفته ایم پر را به شکل خنجر صیّاد دیده ایم سر را ز شوق آن به ته پر گرفته … ادامه

ما که پیش از مرگ، آسایش تمنّا می کنیم

کلیم همدانی- غزل شماره 487 ما که پیش از مرگ، آسایش تمنّا می کنیم شکوه از بدگردی افلاک، بیجا می کنیم چون به کوی خاکساری سرکشی از سر نهیم؟ ما هوای خشتِ بالین را ز سر وا می کنیم ما خس سیلابِ سوداییم در سیر [ و ] سلوک گر به دریا می رویم، ار … ادامه

آورم از مو قلم، چون شرحِ ضعف تن کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 486 آورم از مو قلم، چون شرحِ ضعف تن کنم ور ز جان سختی نویسم، خامه از آهن کنم کلبه ام هرگز چراغ از تیره روزیها نداشت در دم آخر عجب گر خانه ای روشن کنم کی بود او را بیابم، واگذارم خویش را از گریبان دست بردارم در آن گردن … ادامه

جان کاهدم چو حقّ سخن را ادا کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 485 جان کاهدم چو حقّ سخن را ادا کنم گر نقد جان دهند، سخن را بها کنم با عالمی مرا سر همخانگی کجاست؟ کو مرگ تا که خلوت راحت جدا کنم چندان که جای در دل آتش کند سپند خواهم که جا به خاطر آن بی وفا کنم سرگشتگی عجب به … ادامه

به این دماغ که از سایه اجتناب کنیم

کلیم همدانی- غزل شماره 484 به این دماغ که از سایه اجتناب کنیم بر آن سریم که تسخیر آفتاب کنیم به گریۀ سحری سعی بیش ازین خوش نیست چه لایق است که در شیرِ صبح آب کنیم شود به صبر بَدَل، عجز چون کمال گرفت گذشت ازان که توانیم اضطراب کنیم ز شورِ ناله بود … ادامه

از در محرومی استمدادِ همّت کرده ایم

کلیم همدانی- غزل شماره 483 از در محرومی استمدادِ همّت کرده ایم آرزوها را تمام از سینه رخصت کرده ایم کیست تا ما را به دست کم تواند برگرفت؟ بر سر یک پا به پیش خم عبادت کرده ایم این زمان بی بوسه از ساقی نمی گیریم جام زان که در میخانه ها بی مزدْ … ادامه