بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 10 از 50 - ادبستان شعر پارسی

نه بیدردی است گر چاک گریبان را رفو کردم

کلیم همدانی- غزل شماره 482 نه بیدردی است گر چاک گریبان را رفو کردم حصاری شد مرا، تا سر به جیب خود فرو کردم به بندِ دهر چون تیغم، ولی از جوهر ذاتی گشایش در قدم دارم، به هر جانب که رو کردم ز اهل عقل جز نادَر برابر، بس که نشنیدم شدم دیوانه و … ادامه

جنّت از رضوان، که من زان روضه خرّم نیستم

کلیم همدانی- غزل شماره 481 جنّت از رضوان، که من زان روضه خرّم نیستم سیرچشمم، در پی میراث آدم نیستم خوردنم غیر از ندامت نیست بر خوان عمل چند گیرم در دهان انگشت، خاتم نیستم هرگز از فوت مرادی ناله از من سر نزد مرده را از بی غمی در فکر ماتم نیستم همچو غم … ادامه

ز کلک مرحمت دوست، تیره ایّامم

کلیم همدانی- غزل شماره 480 ز کلک مرحمت دوست، تیره ایّامم طفیلِ احمد و محمود می برد نامم! اگر سحاب کرم، سنگْ خاصِ من بارد بسی به است ز باران رحمت عامم اگر ز گوشۀ خاطر نرانده است مرا چرا به گوشۀ مکتوب می برد نامم ز ننگِ نامم چون نامه وا نخواهد شد همان … ادامه

ز سوز عشق چه هنگامۀ فغان بندیم؟

کلیم همدانی- غزل شماره 479 ز سوز عشق چه هنگامۀ فغان بندیم؟ چو شمع کشته ازین ماجرا زبان بندیم نهالْ سرکش و گل بی وفا و لاله دورو درین چمن به چه امّیدْ آشیان بندیم دمی که ما گره از کار عیش بگشاییم خیال بوسه بر آن خاک آستان بندیم متاع خانۀ دل آنچنان به … ادامه

باز عید آمد، بغل گیری به مینا می کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 478 باز عید آمد، بغل گیری به مینا می کنم از  کجا یاری چو او خونگرم پیدا می کنم؟ پندگویان کهنه دیوارند و من سیلاب تند منعشان تا چند باید، رو به صحرا می کنم همچو خار پا، به جای خود کسی نگذاردم با چنین طالع اگر در خاطری جا می … ادامه

پی به خلوتگاه قرب از بس که شبها برده ایم

کلیم همدانی- غزل شماره 477 پی به خلوتگاه قرب از بس که شبها برده ایم صبح چون سر زد، به سان شمع ما دلمرده ایم نیست نفس دون امانت دارِ یک جو اعتبار حق به دست ماست گر چیزی به خود نسپرده ایم گر بها می داد ما را، قدرِ ما را می شناخت در … ادامه

غم مسکن و فکر مأوا ندارم

کلیم همدانی- غزل شماره 476 غم مسکن و فکر مأوا ندارم عجب نیست گر در دلی جا ندارم درین بحر از خجلت تنگ ظرفی حبابم که چشمی به بالا ندارم شکفته رخ از فقر، همچون سرابم ترشرویی ابر و دریا ندارم خرد چیست، از فکر دنیا گذشتن نگویی که من عقلِ دنیا ندارم چرا در … ادامه

به روی ساغر می، ماه عید را دیدم

کلیم همدانی- غزل شماره 475 به روی ساغر می، ماه عید را دیدم همین بس است درین عید، دید و وادیدم بغیر دیده که پوشیدم از مراد دو کَون به قدّ همّتِ خود جامعه ای نپوشیدم چنین که برگ و بر نخل آه، پیکان است به فرقْ سایۀ آه است، سایۀ بیدم به حشر، آخر … ادامه

بر شکال دولت آباد است و ما بی باده ایم

کلیم همدانی- غزل شماره 474 بر شکال دولت آباد است و ما بی باده ایم دامن دولت، که ساقی باشد، از کف داده ایم دانۀ تسبیح بی آب است، کی بر می دهد؟ ما چه بی حاصل به دام زهد خشک افتاده ایم قلعه ها از دولت شاه جهان مفتوح شد ما ز دست بسته، … ادامه

بر رگ دل گاه ناخن، گاه نشتر می زنم

کلیم همدانی- غزل شماره 473 بر رگ دل گاه ناخن، گاه نشتر می زنم هر زمان بر ساز غم، مضراب دیگر می زنم در لباس شید، زاهد در حرم ره می زند من درین میخانه بدنامم که ساغر می زنم عقدۀ مکتوب ما را از گشادن بهره نیست این گره بیهوده بر بال کبوتر می … ادامه

روز و شب از بس که محو آن میان گردیده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 472 روز و شب از بس که محو آن میان گردیده ام موی می ترسم برآید عاقبت از دیده ام صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم نام خود را از زبان هیچ کس نشنیده ام اشک رنگین، داغ حرمان، زخم رشک مدّعی وه چه گلها بهر تابوت تمنّا چیده ام! بر … ادامه

در دستِ دهر، کلفت بسیار می کشم

کلیم همدانی- غزل شماره 471 در دستِ دهر، کلفت بسیار می کشم آیینه وار هر نفس آزار می کشم در آتشم چو پنبۀ داغ از ملایمت از طبع سازگارِ خود آزار می کشم یک رهبرم درین ره تاریک برنخورد چون آفتاب، دست به دیوار می کشم بازار گرمم از خنکیهای بخت رفت گر یوسفم، که … ادامه