بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 11 از 50 - ادبستان شعر پارسی

ازان شکسته دلم، گر نحیف و رنجورم

کلیم همدانی- غزل شماره 470 ازان شکسته دلم، گر نحیف و رنجورم که در غمش به گریبان نمی رسد زورم هزار بار ازین همرهان گسستم و باز فلک نهشت جدا همچو تار طنبورم سرم بغیرِ گریبان فرو نمی آید به دستگاه قناعت ز بس که مغرورم چنین که صورت حالم کدورت انگیز است به بزم … ادامه

از دستگاه محتشمان پا نمی خوریم

کلیم همدانی- غزل شماره 469 از دستگاه محتشمان پا نمی خوریم خون می خوریم و آب ز دریا نمی خوریم بر روزۀ قناعتِ خود صبر می کنیم گر جان به لب رسد، غم دنیا نمی خوریم از صد هزار رنگْ تمنّا که می پزیم ما غیر دودِ آتشِ سودا نمی خوریم دایم فتاده ایم ز … ادامه

دل را ازان دو طرّۀ پر فن گرفته ام

کلیم همدانی- غزل شماره 468 دل را ازان دو طرّۀ پر فن گرفته ام از هندِ زلف، رخصت رفتن گرفته ام با شعله ام به نسبت عریانی الفتی است زان روی جا به گوشۀ گلخن گرفته ام هرگز ز سنگ دلشکنانم هراس نیست کاین شیشه را برای شکستن گرفته ام دانسته ام حقیقت خود را … ادامه

بار ناموسی نداریم از پی دل می رویم

کلیم همدانی- غزل شماره 467 بار ناموسی نداریم از پی دل می رویم از تهی پایی چه بی اندیشه در گل می رویم هرگز از سرگشتگی راهی به سرناورده ایم مضطرب هر سو چو مرغ نیم بسمل می روم طالع وارون ما از بس به پستی مایل است پا اگر بر سنگ بگذاریم، در گل … ادامه

همه پاکان بحر و بر دیدم

کلیم همدانی- غزل شماره 466 همه پاکان بحر و بر دیدم چه تریها ز خشک و تر دیدم نیک و بد در زمانۀ ما نیست هرچه دیدم ز بد بتر دیدم سوختم در فراق او، این بود پختگیها کزین سفر دیدم می رمم همچو سگ گزیده ز آب بس که طوفان ز چشم تر دیدم … ادامه

چون دف تر، ناله از بیدادْ کمتر می کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 465 چون دف تر، ناله از بیدادْ کمتر می کنم می کشم جور و تغافل در برابر می کنم سرنوشتم گر شهادت نیست در کویت، چرا بوی خون می آید از خاکی که بر سر می کنم؟ بس که هر دم می رسد فوج بلایی بر سرم گر کشم آهی، خیال … ادامه

بس که می پیچد صدای نالۀ دل در برم

کلیم همدانی- غزل شماره 464 بس که می پیچد صدای نالۀ دل در برم استخوان سینه موسیقار شد در پیکرم طالع بد بین، کز آب و آتشم بی قدرتر گرچه آتش می توان کشتن ز آب گوهرم حکم سودا بر سرم جاری تر است از سیل اشک گر به فرقم خاک بیزد، ور زند گل … ادامه

همّتی کو که دل از عیش جهان بردارم

کلیم همدانی- غزل شماره 463 همّتی کو که دل از عیش جهان بردارم گل به بلبل دهم و برگِ خزان بردارم نخل بالای تو، آن شعلۀ خاشاک وجود به کنار آرم و خود را ز میان بردارم هر نفس، جُستنِ آن موی میان آسان نیست گم شود، یک دم اگر دست ازان بردارم توبه کردم … ادامه

عمری است که یک مستی سرشار ندیدم

کلیم همدانی- غزل شماره 462 عمری است که یک مستی سرشار ندیدم در پای خم افتادن دستار ندیدم بر دولت وصلی که فلک رشک ندارد جز صحبت آیینه و زنگار ندیدم در ظلمت بخت سیه خویش بماندم چون آب خِضِر، روی خریدار ندیدم افسوس که چون نخل گرانبار درین باغ دستی ز رفیقان به ته … ادامه

هم جفای دوستان، هم جور دشمن می کشم

کلیم همدانی- غزل شماره 461 هم جفای دوستان، هم جور دشمن می کشم هر که از هر جا برآرد تیغ، گردن می کشم پهلوی چرب غنا، ارزانی دون همّتان من ز خاک آستان فقر، روغن می کشم چند باشم شعلۀ هر گلخنی، دیگر چو داغ بر در دل می نشینم، پا به دامن می کشم … ادامه

باغبان بی مهر و ما در اصل، نخل بی بریم

کلیم همدانی- غزل شماره 460 باغبان بی مهر و ما در اصل، نخل بی بریم عاقبت در گلخن گیتی کف خاکستریم هیچکس نبود که نبود در پی آزار ما اهل عالم جمله طفل و ما چو مرغ بی پریم عاشقانت تیغ کین در یکدگر خوش می نهند خون هم چون آب می ریزیم و از … ادامه

فرصتی کو که دوای دل رنجور کنیم

کلیم همدانی- غزل شماره 459 فرصتی کو که دوای دل رنجور کنیم پنبۀ شیشۀ می، مرهم ناسور کنیم طمع خام نشد ز آتش حرمان پخته گر به دوزخ برویم آرزوی حور کنیم خدمت بزم شراب تو ز ما می آید می توانیم که از گریه، گزک شور کنیم از پی کینۀ ما تیغ ببندد به … ادامه