ز حرف شکوۀ ایّام، لب چنان بستم
کلیم همدانی- غزل شماره 458 ز حرف شکوۀ ایّام، لب چنان بستم که گر به نزد طبیب آمدم زبان بستم سیاهی شب آن زلف، رنگ بست نبود که من در آن شکن طرّه، آشیان بستم به کف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت چو راه گریه گشادم، در فغان بستم نه همّت است، غم چشم … ادامه



