بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 12 از 50 - ادبستان شعر پارسی

ز حرف شکوۀ ایّام، لب چنان بستم

کلیم همدانی- غزل شماره 458 ز حرف شکوۀ ایّام، لب چنان بستم که گر به نزد طبیب آمدم زبان بستم سیاهی شب آن زلف، رنگ بست نبود که من در آن شکن طرّه، آشیان بستم به کف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت چو راه گریه گشادم، در فغان بستم نه همّت است، غم چشم … ادامه

دوش در خواب چو آن طرّۀ پیچان دیدم

کلیم همدانی- غزل شماره 457 دوش در خواب چو آن طرّۀ پیچان دیدم صبح در بستر خود سنبل و ریحان دیدم از هواداری آن زلف چنانم که اگر بر خواب اجلم، خواب پریشان دیدم ای خوش آن دم که ز حیرت نزنم دیده به هم تا زدم چشم به هم، آفت طوفان دیدم آنچه از … ادامه

بی دماغم، دست رد بر وصل جانان می نهم

کلیم همدانی- غزل شماره 456 بی دماغم، دست رد بر وصل جانان می نهم پنبه در گوش از صدای آب حیوان می نهم در بهاری این چنین، از زهد خشک محتسب ساغرم تا تر شود، در زیر دامان می نهم! نه صراحی غلغلی دارد، نه ساغر خنده ای گوشْ چندانی که بر بزم حریفان می … ادامه

از ثبات عشق، دایم پا به دامن داشتم

کلیم همدانی- غزل شماره 455 از ثبات عشق، دایم پا به دامن داشتم گر چو داغ لاله در آتش نشیمن داشتم بر زلال خضر، اکنون صد تغافل می زنم من که چشم از تشنگی بر آب آهن داشتم هیچ گه ذوق طلب از جستجو بازم نداشت خوشه چین بودم من آن روزی که خرمن داشتم … ادامه

من که دور از وطنم، عیشْ تمنّا نکنم

کلیم همدانی- غزل شماره 454 من که دور از وطنم، عیشْ تمنّا نکنم به قفس تا نرسم بال و پری وا نکنم نتوان دردسر از گریۀ هر شمع کشید بی سبب خوی به تاریکی شبها نکنم کو دماغی که به بیگانه کنم آمیزش؟ دیدن آینه را من که مثنّی نکنم دعوی صبر و دل و … ادامه

گه گهر، گه شرر از دیدۀ تر یافته ام

کلیم همدانی- غزل شماره 453 گه گهر، گه شرر از دیدۀ تر یافته ام من هم از برق و هم از ابر نظر یافته ام تا که از پای فتادم، ز همه در پیشم پا به راه تو اگر باخته، پر یافته ام پیش پا را نتواند ز سیه روزی دید در کف هر که … ادامه

شکوۀ درد ترا کی پیش درمان می کنیم؟

کلیم همدانی- غزل شماره 452 شکوۀ درد ترا کی پیش درمان می کنیم؟ تشنه می میریم و شکر آب حیوان می کنیم بی تو تاریک است کشیمر ای چراغ دیده ها ما سیه روزیم، در شب سیر بستان می کنیم در کمین عیش از بس دیدۀ بد دیده ایم باده را از چشم ساغر نیز … ادامه

جنس کساد چارسوی ناروایی ام

کلیم همدانی- غزل شماره 451 جنس کساد چارسوی ناروایی ام گویی به شهر دلشکنان مومیایی ام در پرده بهتر است نمود وجود من رنگ خجالتم، چه بود خودنمایی ام؟ فقرم ز چهره رنگ سیاهی نشُسته است در کنج بیکسی، شب بی روشنایی ام چین جبین به کس نفروشد کمال من با نیک و بد چو … ادامه

تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتم

کلیم همدانی- غزل شماره 450 تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتم چون حباب از سر نهادم آنچه در سر داشتم کس چو من از مزرع امّید، حاصل برنداشت کاشتم تخم هوسها را و دل برداشتم! در بیابان طلب از ننگِ واپس ماندگی خاطری آشفته تر از گرد لشکر داشتم بلبلم وز غنچۀ نشکفته کس … ادامه

کو همّتی که از همه قطع نظر کنیم

کلیم همدانی- غزل شماره 449 کو همّتی که از همه قطع نظر کنیم وز سر گذشته، چارۀ هر دردسر کنیم ما را محلّ رحم ندانسته روزگار گر همچو شمع از همه تن گریه سر کنیم در نامه شکل زلف ترا می کشیم و بس گر شرح حال درهم خود مختصر کنیم گر منّت وظیفه، گرانی … ادامه

نه همین از بخت بد طوفان‌ ز عمّان دیده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 448 نه همین از بخت بد طوفان‌ ز عمّان دیده ام دایم از جوشِ تری، از قطره طغیان دیده ام صد خلل در راحت تنهایی ام افتاد، اگر ز آشنایان گردبادی در بیابان دیده ام از غم بی خانمانی گریه ام رو داده است آشیان بلبلی گر در گلستان دیده ام … ادامه

بی جوهریم و دست ز شمشیر می بریم

کلیم همدانی- غزل شماره 447 بی جوهریم و دست ز شمشیر می بریم موریم و پنجۀ هنر از شیر می بریم داریم تحفۀ تو دل پاره پاره ای سودا ببین، که لاله به کشمیر می بریم تا عاقلان به مأمن تدبیر می رسند ما رخت خود به خانۀ زنجیر می بریم خواهیم خو گرفت به … ادامه