بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 13 از 50 - ادبستان شعر پارسی

جذبه ای خواهم که از خود نیز رو گردان شوم

کلیم همدانی- غزل شماره 446 جذبه ای خواهم که از خود نیز رو گردان شوم هر کجا آیینه ای پیدا شود، پنهان شوم رنگ آبادی ندارم، خانۀ بی صاحبم گر خریدارم شود سیلاب، آبادان شوم قرض دار روزگارم، خاطرم زان شاد نیست چون حباب ار وام هستی پس دهم، خندان شوم ناوک بیداد دوران را … ادامه

دلشاد ازانم که دلِ شاد ندارم

کلیم همدانی- غزل شماره 445 دلشاد ازانم که دلِ شاد ندارم وارسته منم، خاطر آزاد ندارم در راه تو جان بر لب و سر بر کف دستم شمع سحرم، حاجت جلّاد ندارم ترسم نبرد راه، نسیمی به چراغم شب نیست که شمعی به ره باد ندارم چون جام درین میکده از دست حریفان خون می … ادامه

آن سالکم که با خضر، هر چند همنشینم

کلیم همدانی- غزل شماره 444 آن سالکم که با خضر، هر چند همنشینم سرگشته همچو پرگار، در گام اوّلینم از بیم دید و وادید، بگریزم از عدم هم گر بعد مرگ بیند در خواب، همنشینم دایم ز همّت فقر، خرجم ز دخل بیش است خرمن به مور بخشم، با آن که خوشه چینم آزار ما … ادامه

به چاک سینه نه مرهم پی دوا بندم

کلیم همدانی- غزل شماره 443 به چاک سینه نه مرهم پی دوا بندم که راه رفتنِ صبر گریز پا بندم نبسته است کس از چاره، راه بر غم عشق به روی سیل چه سود ار در سرا بندم در آن چمن که گل وصلْ دسته بندد غیر مرا بس این که نگه را به پشت … ادامه

آتش دیگ هوس از دل سوزان گیرم

کلیم همدانی- غزل شماره 442 آتش دیگ هوس از دل سوزان گیرم آب لب تشنگی از آهن پیکان گیرم خوابم این است که در دیدنت از هوش روم خوردنم این که سرانگشت به دندان گیرم عرق خجلت من سیل وجودم گردد فقر را گر دهم و ملک سلیمان گیرم وجه می گر نبود، من که … ادامه

دست و دل تنگ و جهان تنگ، خدایا چه کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 441 دست و دل تنگ و جهان تنگ، خدایا چه کنم من و یک حوصلۀ تنگ به اینها چه کنم سنگ بر سینه زنم، شیشۀ دل می شکند نزنم، شوق چنین کرده تقاضا، چه کنم در ره عشق اگر بار علایق همه را بفکنم، با گهر آبلۀ پا چه کنم ماتم … ادامه

به دور خویش ز مینا حصار می خواهم

کلیم همدانی- غزل شماره 440 به دور خویش ز مینا حصار می خواهم در آن میانه ترا در کنار می خواهم به توبه، نامه نمی شویم از گنه، که به حشر به کف مسوّدۀ زلف یار می خواهم چو چشم حسرتم افتد به تیغ ابروی دوست یکی است عمر و شهادت دو بار می خواهم … ادامه

با فکر او چو سر به گریبان فرو کنم

کلیم همدانی- غزل شماره 439 با فکر او چو سر به گریبان فرو کنم تشریح زلف خم به خمش موبمو کنم دهقان به هر زمین که نشاند نهال تاک من هم به خاک، تخم کدویی فرو کنم! از تیغ ابروی تو ز بس زخم خورده ام جرأت نمی کنم که به محراب رو کنم هرگز … ادامه

خواهم ز پس پردۀ تقوی به در افتم

کلیم همدانی- غزل شماره 438 خواهم ز پس پردۀ تقوی به در افتم چندی به زبان همه کس چون خبر افتم این همسفران پشت به مقصود روانند شاید که بمانم، قدمی پیشتر افتم دیوانۀ آن زلفم و از غایت سودا با باد درآویزم و با شانه درافتم ای گوشۀ عزلت، ز تو آب رخم افزود … ادامه

چون در مصاف حادثه آه از جگر کشم؟

کلیم همدانی- غزل شماره 437 چون در مصاف حادثه آه از جگر کشم؟ تیغم نمی بُرد، به چه امّید برکشم از گریه کور گشتم و بینایی ام به جاست هر لحظه رشتۀ مژه را در گهر کشم عمرم به باغبانی نخل قدش گذشت یکره ادب نهشت که تنگش به بر کشم حسرت نصیب طایرِ این … ادامه

تا من از صیقل می آینه روشن کردم

کلیم همدانی- غزل شماره 436 تا من از صیقل می آینه روشن کردم شیشه را شمع ره شیخ و برهمن کردم آب آهن همه از دیدۀ زنجیر چکید بس که چون سلسله در بند تو شیون کردم لایق برق نشد، باد هم از ننگ نَبُرد کشته های عمل خویش چو خرمن کردم در جهان طالع … ادامه

اشک غمّاز است، خون در گریه داخل کرده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 435 اشک غمّاز است، خون در گریه داخل کرده ام عکس تا ننماید از وی، آب را گل کرده ام رفتم از کوی تو چون شخصی که سیلابش برد ترک جان را پیشتر از طیّ منزل کرده ام آنچنان کز اشتیاق دانه مرغ آید به دام من ز شوق ناله خود … ادامه