بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 14 از 50 - ادبستان شعر پارسی

هر آه حسرتی که به شبها کشیده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 434 هر آه حسرتی که به شبها کشیده ام در بر به یاد آن قد رعنا کشیده ام از رعشۀ خمار چو کف سبحه گیر نیست بیهوده دست خویش ز صهبا کشیده ام ارباب عقل، محرم اهل جنون نیند از موی سر نقاب به سیما کشیده ام همچون نهالِ دستْ نشان، … ادامه

ز ناتوانی خود این قدر خبر دارم

کلیم همدانی- غزل شماره 433 ز ناتوانی خود این قدر خبر دارم که از رخش نتوانم که دیده بردارم زمانه آب متاع کسان خریده و من نیَم پسند ز آبی که در گهر دارم مگر بهانۀ ماندن شود در آن سر کوی سرشک ریزم و بازش ز خاک بردارم به سوی او روم آن دم … ادامه

با که گویم آنچه زان نخل تمنّا دیده ام

کلیم همدانی- غزل شماره 432 با که گویم آنچه زان نخل تمنّا دیده ام زان قد آشوب قیامت را دو بالا دیده ام حالی من شد که در هر حال باید شاد زیست قهقه کبک دری را در قفس تا دیده ام فاخته آن روز تا شب، گشته بر گرد سرم گر شبی در خواب، … ادامه

نمیرم تا به راهت، بر نمی آید تمنّایم

کلیم همدانی- غزل شماره 431 نمیرم تا به راهت، بر نمی آید تمنّایم نساید تا قدم، بیرون نیاید خارت از پایم ز بس گرم است نتواند نشستن هیچ کس آن جا عجب نبود اگر در بزم او خالی بود جایم جدا ز آتش، فزونتر مضطرب باشد سپند ما به کویت گر نمی آیم، نپنداری شکیبایم … ادامه

دورم از فتنه که در سایۀ مژگان توام

کلیم همدانی- غزل شماره 430 دورم از فتنه که در سایۀ مژگان توام خاطرم از همه جمع است، پریشان توام ناله هرچند غبار تنم از جا برداشت طالع دون نرسانید به دامان توام از برای چو منی، الفت تیر تو گذاشت می کُشد این همه دلجویی پیکان توام زانجمن پیشتر از شمع برون خواهم رفت … ادامه

ز سعی بخت، مرادی روا نمی خواهم

کلیم همدانی- غزل شماره 429 ز سعی بخت، مرادی روا نمی خواهم وسیله گر همه باشد دعا، نمی خواهم سرای عاریتی قابل نشستن نیست ازان به خاطر احباب جا نمی خواهم شکستگان را، پامال ساختن کفر است به کنج خلوت غم، بوریا نمی خواهم چنان ز دست تهی خوشدلم به همّت فقر که پیر گشتم … ادامه

بوی کین هرگز کسی نشنیده از آب و گلم

کلیم همدانی- غزل شماره 428 بوی کین هرگز کسی نشنیده از آب و گلم گر به خس آتش فتد، از مهر می سوزد دلم چون قلم دارم سر تسلیم را در زیر تیغ هر کسم سر می زند، گویی که خطّ باطلم نشأۀ آگاهی ام، لیکن درین نخجیرگاه بر سر تیر همه، مانندِ صید غافلم … ادامه

امانم داد هجر بی مدارا تا ترا دیدم

کلیم همدانی- غزل شماره 427 امانم داد هجر بی مدارا تا ترا دیدم ترا دیدم، چرا گویم که از هجران چها دیدم به وصلت دل گواهی گرچه داد، امّا ز بی تابی به لوح سینه از خطهای ناخن فالها دیدم ز بس با من به دعوی ناله کرد، آخر شد افغانش به پای ناقه ات … ادامه

خم زلفی است دگر دام گرفتاری دل

کلیم همدانی- غزل شماره 426 خم زلفی است دگر دام گرفتاری دل که در او موی نگنجیده ز بسیاری دل راهزن را نبود باک ز فریاد جرس ترک یغما نکند غمزه ات از زاری دل دید چون بیکسی ما، دل آهن شد نرم ماند پیکان تو در سینه به غمخواری دل خنده بر بخت زنم … ادامه

اگرچه هست مرا بی تو داغْ بر سرِ داغ

کلیم همدانی- غزل شماره 425 اگرچه هست مرا بی تو داغْ بر سرِ داغ زنم ز ناخنْ هر لحظه حلقه بر درِ داغ نشسته بر سر بالین من به دلسوزی رفیق در شب غم چون فتیله بر سر داغ چنان فگار شد از نیش غمزه ات مرهم که تا به حشر نخیزد ز روی بستر … ادامه

جهان را آزمودم، تلخ و شیرین، بیم و امّیدش

کلیم همدانی- غزل شماره 424 جهان را آزمودم، تلخ و شیرین، بیم و امّیدش نیرزد عشرت عیدش به رنج دید و وادیدش حیات جاودان را غیر کلفت حاصلی نبود همین مرگ عزیزان دید خضر از عمر جاویدش درین میخانه یارب ساغر ما را چه پیش آمد کی می خوناب حسرت می شود در کام امّیدش … ادامه

به خانه چند نشینی، سری به بستان کش

کلیم همدانی- غزل شماره 423 به خانه چند نشینی، سری به بستان کش چو چشم خویش دمی باده در گلستان کش ز کنجکاویِ دلها غبار می گیرد ز لطفْ گاهی دستی به تیغ مژگان کش مرا به گوشۀ مکتوب غیر، یاد مکن جدا به نام من ای دوست خطّ نسیان کش زمانه ای است که … ادامه