بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 15 از 50 - ادبستان شعر پارسی

در مصاف عافیت لرزانتر از سیماب باش

کلیم همدانی- غزل شماره 422 در مصاف عافیت لرزانتر از سیماب باش تیغ موج خون چو بینی، پنجۀ قصّاب باش بخت بیداری نمی باید تجرّد پیشه را خانه چون خالی بود، گو پاسبان در خواب باش هرکجا باریک شد راهت، قدم از سر بنه جاده گر از تار در پیش آیدت مضراب باش بادۀ روز … ادامه

به روی مرهم، مرهم نهیم بر دل ریش

کلیم همدانی- غزل شماره 421 به روی مرهم، مرهم نهیم بر دل ریش که زخم بر سر زخم است و نیش بر سر نیش اگر به بادیه چون بیکسان هلاک شویم ز گردباد ببندیم نخلِ ماتمِ خویش پر است خاطر آن بی وفا ز کینۀ ما به غایتی که نگردد ز حرف دشمن بیش به … ادامه

دلا ز رنگ تلوّن کشیده دامن باش

کلیم همدانی- غزل شماره 420 دلا ز رنگ تلوّن کشیده دامن باش نمی توانی اگر موم بود، آهن باش نفس موافق طبع جهانیان نکشی به هر کجا که تبسّم خرند، شیون باش چو سقف خانه، هوادارِ یک مقام مشو گهی سحاب چمن، گاه دود گلخن باش اگر به چشم‌ بصیرت به خلق می نگری به … ادامه

اگرچه از مژه روبم غبار رهگذرش

کلیم همدانی- غزل شماره 419 اگرچه از مژه روبم غبار رهگذرش به چشم من نرسد توتیای خاک درش گذشت ازان بَرِ رو زلف، تا خطش سر زد کنون نهاده ز هر حلقه چشم بر کمرش همیشه بیهده گویی بود به هر محفل که شمع مالد صندل به سر ز درد سرش شکسته بالم و صیّاد … ادامه

می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویش

کلیم همدانی- غزل شماره 418 می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویش افکنی بر شانه هر گه دیدۀ خودبین خویش خاکساری، سربلندی را ز سر وا کردن است نه حصیر و خشت کردن بستر و بالین خویش بر کریمان شکر سائل در حقیقت واجب است زان که گلبن را سبکباری است از … ادامه

نبوَد عجب که باشد، سر گشته صد هزارش

کلیم همدانی- غزل شماره 417 نبوَد عجب که باشد، سر گشته صد هزارش آن شاخ گل که گردد، بر گرد سر هَزارش غلتد بر آن بناگوش، از موجْ زلفِ دیگر در آب عارض افتد، چون عکس گوشوارش بر قامت شهیدان، خیّاط عشق دوزد پیراهنی که باشد، از زخم پود و تارش با آن که ناوک … ادامه

نهد مرهم به زخم شانه جعد زلف غمخوارش

کلیم همدانی- غزل شماره 416 نهد مرهم به زخم شانه جعد زلف غمخوارش برد زنگ از دل آیینه آب و رنگ رخسارش ازان مژگان او دست دعا بر آسمان دارد که دایم از خدا خواهد شفای چشم بیمارش! اگر بلبل هزاران نغمه های دلگشا آرد نخواهد گل شکفتن تا نبیند طرف دستارش بسی می نالم … ادامه

که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش؟

کلیم همدانی- غزل شماره 415 که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش؟ کشد ز آیینه بیرون عکس را مژگان گیرایش ره عشق ار به سر آید، ندارد راهِ بیرون شد به ساحل گر رسد کشتی همان دریا بود جایش به قتلم غمزۀ خونریز را همدست مژگان کن چه سود از تیغِ تنها، گر … ادامه

دوش در بزم تو دیدم ز دل خودسر خویش

کلیم همدانی- غزل شماره 414 دوش در بزم تو دیدم ز دل خودسر خویش آنچه پروانه ندیده است ز بال و پر خویش دل جدا رقص کند، جسم جدا، روح جدا گر به فتراک تو آویخته بینم سر خویش مَنعم از ناله چرا، فاش چو شد راز نهان؟ چیست در خانه که من قفل زنم … ادامه

دیده را کردی سفید، از انتظار ما مپرس

کلیم همدانی- غزل شماره 413 دیده را کردی سفید، از انتظار ما مپرس صبح ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس ما نه از رُستای عقلیم و نه از شهر جنون بی وطن چون گردبادیم، از دیار ما مپرس آنچه می افتد به دام ما، بغیر از رخنه نیست طالع رم کرده بنگر، از … ادامه

چون اشک، پریشان سفری را چه کند کس

کلیم همدانی- غزل شماره 412 چون اشک، پریشان سفری را چه کند کس سرمایۀ هر شور و شری را چه کند کس دکّان به چه کار آید اگر مایه نباشد؟ بی دجلۀ خون، چشم تری را چه کند کس اشک آمد و بینایی ام از دیده برون شد همخانگی پرده دری را چه کند کس … ادامه

نهال عشق که برگش غم است و بار افسوس

کلیم همدانی- غزل شماره 411 نهال عشق که برگش غم است و بار افسوس اگر ز گریه نشد سبز، صد هزار افسوس نیامدیّ و سیاهی ز داغها افتاد سفید شد به رهت چشم انتظار افسوس به آه و ناله میسّر نمی شود وصلت نسیمْ رنگ ندارد ز نوبهار افسوس به این دو دیده ز حسنت … ادامه