بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 16 از 50 - ادبستان شعر پارسی

چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیاز

کلیم همدانی- غزل شماره 410 چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیاز هیچ کوتاهی ندارد، عمر مژگانش دراز! رشتۀ جان و رگ دل در خم مژگان اوست هیچ کس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز؟ هر کسی سازی به ذوق خویشتن خوش می کند دل میان مطربان، خوش کرده یار دلنواز جامۀ دیوانگی بر … ادامه

تا یافت عزّت از تو مکان گوالیار

کلیم همدانی- غزل شماره 409 تا یافت عزّت از تو مکان گوالیار سوگند خورده چرخ به جان گوالیار گرد سپاه شاه جهان گر نمی رسید بی سرمه بود چشم بتان گوالیار چون سفرۀ کریم کشیده است قلعه اش گردون نشسته بر سر خوان گوالیار از کنگرش که کرده زبان در دهان چرخ گردون گرفته یاد، … ادامه

نگویمت که دل از حاصل جهان بردار

کلیم همدانی- غزل شماره 408 نگویمت که دل از حاصل جهان بردار به هرچه دسترست نیست دل ازان بردار اگر نسیم ریاض وطن هوس داری به ناله دامن خرگاه آسمان بردار به عندلیب شنیدم که باغبان می گفت ز گلبنی که بود سرکش آشیان بردار به راه عشق که زاریّ و عجز می طلبند ز … ادامه

چه شد، گاه از زبان خامه نام این پریشان بر

کلیم همدانی- غزل شماره 407 چه شد، گاه از زبان خامه نام این پریشان بر برآر از پستی گمنامی و بر صدر عنوان بر ز بوی وصل، روح کشتگان را شاد کن گاهی ز نقش پای خود، گل بر سر خاک شهیدان بر چرا بوی بیهوده می کوبی در هر باغ و بستان را؟ تو … ادامه

آن قدَر بر دل نشست از دوست وز دشمن غبار

کلیم همدانی- غزل شماره 406 آن قدَر بر دل نشست از دوست وز دشمن غبار کز برون چون اخگرم گردید پیراهن غبار گرد غم را با دل پر رخنۀ  ما الفتی است باشد آری آشنا با چشم پرویزن غبار بس که‌ دل رنجید ازو، چشمم نیارد دیدنش آید از گرد سرا در دیدۀ روزن غبار … ادامه

با آن رخ شکفته، چون عزم گلْسِتان کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 405 با آن رخ شکفته، چون عزم گلْسِتان کرد در زیر بالِ بلبل، گل روی خود نهان کرد مانند شیشۀ می، بی گریه پیش ساقی حرفی نمی توانم، از درد دل بیان کرد آن جا که طبع یابد، لذّت ز گوشه گیری صد سال همزبانی با سایه می توان کرد از … ادامه

بی باده دل ز سیر چمن وا نمی شود

کلیم همدانی- غزل شماره 404 بی باده دل ز سیر چمن وا نمی شود گل جانشین سبزۀ مینا نمی شود آن دیده نیست، رخنۀ ویرانۀ تن است چشمی که محو آن قد رعنا نمی شود عاشق به نور عشق کند جلوۀ ظهور بی آفتاب، ذرّه هویدا نمی شود چسبیده اند مرده دلان بر نعیم دهر … ادامه

کسب کمال اهل جهان، کسب زر بود

کلیم همدانی- غزل شماره 403 کسب کمال اهل جهان، کسب زر بود علّامه آن بود که زرش بیشتر بود نیک و بد زمانه بود کاش مثل هم خارش به سر رسد، گلش ار تا کمر بود داد از نفس درازی این دل که همچو شمع یک آه گرمش از سر شب تا سحر بود خون … ادامه

خلق را دیدی، دگر خواری چرا باید کشید

کلیم همدانی- غزل شماره 402 خلق را دیدی، دگر خواری چرا باید کشید پای در دامان و دست از مدّعا باید کشید بار درد بی دوا بردن بسی آسانتر است کز طبیبان منّت از بهر دوا باید کشید منّت دریا نهند ار قطره ای احسان کنند کاش منّت را به مقدار عطا باید کشید دولتی … ادامه

بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود

کلیم همدانی- غزل شماره 401 بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود می رود دریا ز پی، ساحل چو پستر می رود جوش سودا را علاج از دیدۀ تر می کنم آب می ریزند بر دیگی که از سر می رود نه همین خم را دل پُر زین حریفان است و بس زین … ادامه

دارد اگر صفایی، دل از شراب دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 400 دارد اگر صفایی، دل از شراب دارد روشنتر است شیشه، گاهی که آب دارد طینت چو پاک باشد، از می کشی چه نقصان دریا چه شد که بر لب، جام حباب دارد از دل خطا نگردد، مژگان کج نهادت با آن که راست رو نیست، تیری که تاب دارد این … ادامه

بس که حرف قامتت ورد دل دیوانه شد

کلیم همدانی- غزل شماره 399 بس که حرف قامتت ورد دل دیوانه شد سینه از مشق الف مانند لوح شانه شد تا خراب او نگردیدم، به من ننمود روی خانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد عیش در خاطر غریب است ار چه ماند سالها غم اگر یک روز در دل ماند، صاحب خانه … ادامه