بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 17 از 50 - ادبستان شعر پارسی

چون جرس کار دل ار ناله و فریاد بوَد

کلیم همدانی- غزل شماره 398 چون جرس کار دل ار ناله و فریاد بوَد مشنو خندۀ زخمش ز دل شاد بوَد تا به دیدار تو شد دیدۀ بستان روشن سرو را گفت به شکرانه که آزاد بود دم عیسی ز دلم عقدۀ خاطر نگشود چون حباب این گرهی نیست که بر باد بود دانۀ کشت … ادامه

به دست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند

کلیم همدانی- غزل شماره 397 به دست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند ازان به است که ممنون دستگیر شوند زمانه بی تو مرا زنده بهر آن دارد که در جدایی هم، دوستان دلیر شوند به کنج خاطر من پا کشند در دامن گر از جهان غم و اندوه، گوشه گیر شوند ز بس به … ادامه

صاحب همّت که دست از کار دنیا می کشد

کلیم همدانی- غزل شماره 396 صاحب همّت که دست از کار دنیا می کشد کی دگر، زان دست، خار محنت از پا می کشد؟ از ستم بر ناتوانان ، بالد آن سرکش به خویش شعله چون مشت خسی را سوخت، بالا می کشد آینه از باطن صاف است محنت کش ز زنگ شیشه از روشندلی … ادامه

حدیثت نامه را تعویذ جان شد

کلیم همدانی- غزل شماره 395 حدیثت نامه را تعویذ جان شد قلم را نام تو ورد زبان شد دگر از خود چه گلها می توان چید به راهت خار، مغز استخوان شد به نرمی با درشتان می توان ساخت زبان همخانۀ دندان ازان شد به این راهی که دل در پیش دارد نیارد راهزن بی … ادامه

خیال چشم تو در خاطرم گذر نکند

کلیم همدانی- غزل شماره 394 خیال چشم تو در خاطرم گذر نکند که از دل آن مژۀ شوخ، سر به در نکند شکسته پای تر از من شده است کینۀ من که هرگز از دل بی رحم تو سفر نکند اگر زبان قلم را هزار جا ببُرم به شکوه ات چو رسد قصّه مختصر نکند … ادامه

بر لبم همچو جرس، خنده فغان می گردد

کلیم همدانی- غزل شماره 393 بر لبم همچو جرس، خنده فغان می گردد آب اگر می خورم از دیده روان می گردد صافدل را نبود قید علایق نقصی عیب دار آینه کی ز آینه­دان می گردد؟ مرد در کشور ما روی به خون رنگ کند کاین خضابی است کزو پیر جوان می گردد هوشْ باریک … ادامه

گر به تحریر ستم نامۀ هجران آید

کلیم همدانی- غزل شماره 392 گر به تحریر ستم نامۀ هجران آید خامه ام پیشتر از نامه به پایان آید بس که در راه طلب سستی ازو می بیند جرس از همرهی ناقه به افغان آید از بد و نیک جهان، خرّم و غمگین نشوم خار تا زانو و گل گر به گریبان آید پنجه … ادامه

ز شیرینیّ جانها بس که تیغت شهد پرور شد

کلیم همدانی- غزل شماره 391 ز شیرینیّ جانها بس که تیغت شهد پرور شد لب زخمش به هم چسبید و من شادم که بهتر شد ز آغاز، انتهای کار دنیا می توان دیدن شرر را زندگی در ساعت اوّل مکرّر شد سموم کِشتِ طالع گشت گرمیّ هواداران به شمع بخت ما باد پر پروانه صرصر … ادامه

گَرَم آسوده دوران می گذارد

کلیم همدانی- غزل شماره 390 گَرَم آسوده دوران می گذارد کی آن زلف پریشان می گذارد؟ به خون ما چنان تشنه است تیرت که پا در آبِ پیکان می گذارد گذارد زاد راهی رهزن عشق اگر سر برد، سامان می گذارد هزار آسیب دیگر در کمین است که کشتی را به طوفان می گذارد؟ سفید … ادامه

مریض را چو عیادت کُشد دوا چه کند

کلیم همدانی- غزل شماره 389 مریض را چو عیادت کُشد دوا چه کند کسی به پرسشِ یک شهرْ آشنا چه کند چو شانه نوبت چاکم به سینه افتاده است به دستِ شوق، همین جیبِ یک قبا چه کند گرفتم این که سر همّتم ز چرخ گذشت کسی به کوتهی بخت نارسا چه کند به دیده … ادامه

گر کرم در طبع نبوَد، باده اش پیدا کند

کلیم همدانی- غزل شماره 388 گر کرم در طبع نبوَد، باده اش پیدا کند شیشۀ می ترک سر از همّت صهبا کند سوزن عیسی همی باید، که بخت سخت گیر در ره شوقت مرا خاری برون از پا کند دست ما را می تواند انقلاب روزگار از گریبان آورد، در گردن مینا کند گوهر قدر … ادامه

ز تازه شاخ گلی خانه ام گلستان بود

کلیم همدانی- غزل شماره 387 ز تازه شاخ گلی خانه ام گلستان بود گل بهار امیدم به جیب و دامان بود به جانم آتش حسرت زد و دمی ننشست به خانۀ خس و خاشاک، برق مهمان بود اگرچه باده حجاب از میان به یک سو زد رخش ولیک به زیر نقاب مژگان بود ز چاک … ادامه