بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 18 از 50 - ادبستان شعر پارسی

اقلیم دل به زور مسخّر نمی شود

کلیم همدانی- غزل شماره 386 اقلیم دل به زور مسخّر نمی شود این فتح بی شکست میسّر نمی شود از گریه سرنوشت چه شویم، که این رقم زایل به آب، چون خط ساغر نمی شود روشندلان خوشامد شاهان نگفته اند آیینه عیب پوشِ سکندر نمی شود جان می کَنم نهفته که دل پی نمی برد … ادامه

مرد حق بین که بلا را ز خدا می بیند

کلیم همدانی- غزل شماره 385 مرد حق بین که بلا را ز خدا می بیند تیغ را بر سر خود بال هما می بیند دیده را میل کشی چون دگران سرمه کشند گر بدانی نظر بسته چها می بیند زنگ می خواهد از آیینه، نظر چون تنگ است ای بسا دیده که تن را به … ادامه

دوران ز کار بسته اگر عقده وا کند

کلیم همدانی- غزل شماره 384 دوران ز کار بسته اگر عقده وا کند دست شکسته را به بریدن دوا کند بسیار کفش آبله ها پاره می شود تا کس سراغ آن گهر بی بها کند زاهد ز بس به مکتب تعلیم کودن است استاد خواهد، ار همه کسب هوا کند تا چند دست بر سر … ادامه

تا تیغ او به داد اسیران نمی رسد

کلیم همدانی- غزل شماره 383 تا تیغ او به داد اسیران نمی رسد یک سر به کوی عشق به سامان نمی رسد جایی که پای خاطر من در میان بوَد آشفتگی به زلف پریشان نمی رسد از خود چو نگذری به مرادی نمی رسی سر تا بریده نیست به سامان نمی رسد در بیت ابروی … ادامه

خوش آن زمان که عتابت بهانه ساز نبود

کلیم همدانی- غزل شماره 382 خوش آن زمان که عتابت بهانه ساز نبود زبان تیغ جفا این قدر دراز نبود به روی طوفان، روزی که دیده وا کردم به روی دریا، چشم حباب باز نبود بلند و پست جهان با هم است، پس ز چه رو نشیب بخت مرا طالع فراز نبود؟ نشسته ایم به … ادامه

کشش اوست که ما را به سر کار برد

کلیم همدانی- غزل شماره 381 کشش اوست که ما را به سر کار برد بلبل از نکهت گل راه به گلزار برد بر در میکده مستی به ترنّم می گفت: باده آبی است که از آینه زنگار برد سود این داد و ستد چیست که در خلوت قرب فرصت حرف دهد، قوّت گفتار برد استخوانم … ادامه

به عهد جور تو دل ترک آه و افغان کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 380 به عهد جور تو دل ترک آه و افغان کرد به جرم بی اثری ناله را به زندان کرد درون سینه به ذوقی نشست ناوک او که ناله را ز برون آمدن پشیمان کرد بهوش باش دلا آه شعله ناک مکش کنون که ناوک او سینه را نیستان کرد به … ادامه

در شکار دل ما دام دگر می باید

کلیم همدانی- غزل شماره 379 در شکار دل ما دام دگر می باید دانۀ صید فریبش ز شرر می باید عشق بر مایده غیر از تن بی سر ننشاند زان که بر خوان بلا کاسه ز سر می باید نیست ز ابنای زمان هر که هنر دشمن نیست پسران را چو نشانی ز پدر می … ادامه

بیا که بی تو سیاهی ز چشم روشن شد

کلیم همدانی- غزل شماره 378 بیا که بی تو سیاهی ز چشم روشن شد ز گریه دیدۀ ما همچو چشم روزن شد جدا ز لعل لبت، جامْ ماتمی دارد زدم چو بر لبش انگشت، گرمِ شیون شد برای سوختن آماده ام چنان، که کسی اگر بر آتش من آب ریخت، روغن شد قفس به دیدۀ … ادامه

کسی که از خِضِر آب بقا نمی گیرد

کلیم همدانی- غزل شماره 377 کسی که از خِضِر آب بقا نمی گیرد پیاله را بجز از دست ما نمی گیرد ز بی نصیبی اهل هنر عجب دارم که استخوان به گلوی هما نمی گیرد میان یک جهتان آنچنان نفاق افتاد که کاه هم طرف کهربا نمی گیرد گرش تو دست نگیریّ و رو به … ادامه

خط چون سپاه حسن ترا صف شکن شود

کلیم همدانی- غزل شماره 376 خط چون سپاه حسن ترا صف شکن شود ریش تو مرهم دل ناسور من شود ابرو به گوشه ای رود از ملک دلبری چشمی که بود میکده، بیت الحزن شود عادت به صبر، عاشق رنجیده را مده چون کهنه شد صبوری، واسوختن شود در حیرتم ز شوق حریفان می پرست … ادامه

میِ نشاط نه جام جهان نما دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 375 میِ نشاط نه جام جهان نما دارد که کیمیای طرب کاسۀ گدا دارد به راه شوق، چو پرگار، پایم از خاراست اگر بگردم بر گرد خویش، جا دارد به کیش اهل تجرّد نماز نیست درست به مسجدی که سرانجامِ بوریا دارد مباش راست، که در خاک و خون بود جایت … ادامه