بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 19 از 50 - ادبستان شعر پارسی

به راه عشق که هرگز به سر نمی آید

کلیم همدانی- غزل شماره 374 به راه عشق که هرگز به سر نمی آید بغیر گم شدن از راهبر نمی آید همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود که پند گوی به دیوانه بر نمی آید به است پایی کز وی برآید آبله ای ز دست ما که ازو هیچ بر نمی آید دلم ز … ادامه

از لذّت جور تو خبردار نباشد

کلیم همدانی- غزل شماره 373 از لذّت جور تو خبردار نباشد زخمی که لبش بر لب سوفار نباشد چشمان توام تشنه به خونند، مبادا این شربت کم، بخشِ دو بیمار نباشد بی روی تو چشم از همه بستم، که ندیدم عکسی که بر این آینه زنگار نباشد واپس ترم از سایه در آن کوی، که … ادامه

از ضبط گریه دستْ دل ناتوان کشید

کلیم همدانی- غزل شماره 372 از ضبط گریه دستْ دل ناتوان کشید خاشاکْ سیل را نتواند عنان کشید یک شربت آب خوش به دل جمع، کس نخورد تا موج، شکل زلف بر آب روان کشید پیکان غمزه در دل ما جا گرفته است این آه و ناله نیست که آسان توان کشید گلزار آرزو که … ادامه

کی تغافل می تواند عاشق بی تاب کرد؟

کلیم همدانی- غزل شماره 371 کی تغافل می تواند عاشق بی تاب کرد؟ چون توان با تشنگی قطع نظر از آب کرد؟ موبمو قربان آن ابرو شدم، امّا هنوز طاعتی مقبول نتوانم در آن محراب کرد حیف از اشکم که چون ریگ روان بی حاصل است شمع از یک قطره، نخل شعله را سیراب کرد … ادامه

خستگان را ناوکش آرام جانی می شود

کلیم همدانی- غزل شماره 370 خستگان را ناوکش آرام جانی می شود سینه را پیکان او راز نهانی می شود بس که از سوز درون نم در نهاد من نماند در گلو هر قطره اشکم استخوانی می شود شمع اگر هم قامتت شد، کو میان لاغرش؟ جلوه اش کی آفت هوش جهانی می شود؟ بس … ادامه

هرگز دل عاشق ز هوس رنگ نگیرد

کلیم همدانی- غزل شماره 369 هرگز دل عاشق ز هوس رنگ نگیرد در کشور ما آینه را زنگ نگیرد در ساغر امّید ز بی رنگی عشق است خونی که لب از خوردن آن رنگ نگیرد روزیّ دل از تیغ جفای تو فراخ است زخمی که خورد، بخیه بر او تنگ نگیرد از خاک نشینیّ فقیران … ادامه

لبم ز بستگی دل اگرچه وا نشود

کلیم همدانی- غزل شماره 368 لبم ز بستگی دل اگرچه وا نشود چو لاله خون جگر خوردنم قضا نشود به یک لباس مقیّد مشو، که ساختگی است چرا گهی به تنت پیرهن قبا نشود؟ دل ضعیف چنان جذبۀ قوی دارد که تیر هیچ بلایی ازو خطا نشود کلید چاره و تدبیر تا نگردد گم دری … ادامه

چو سایه گمرهی از ما جدا نخواهد شد

کلیم همدانی- غزل شماره 367 چو سایه گمرهی از ما جدا نخواهد شد هوا پرستی غفلت قضا نخواهد شد پیاده طیّ ره کعبه گر کند زاهد ازین به راه خدا آشنا نخواهد شد ز سخت گیری دوران چه باک قانع را؟ ز قحطْ سال، هما بینوا نخواهد شد نه هر که‌ صدرنشین شد عزیز شد، … ادامه

گردون به شیشۀ تهی ام سنگ کین زند

کلیم همدانی- غزل شماره 366 گردون به شیشۀ تهی ام سنگ کین زند طالع به شمع کشتۀ من آستین زند مقبول روزگار نگشتیم و ایمنیم ما را که بر نداشته، چون بر زمین زند؟ چاک دلم نه بخیه، نه مرهم کند قبول بر هر دو پشت دست چو نقش نگین زند همچون حباب، ذوقی خموشی … ادامه

از عدم دیر آمدیم، این قسمت ما می رسد

کلیم همدانی- غزل شماره 365 از عدم دیر آمدیم، این قسمت ما می رسد کم نصیب است آن که در آخر به یغما می رسد بخت ما گر نارسا افتاد، زلف او رساست طرّه اش آخر به دست کوته ما می رسد در پناه باده از آسیب دوران باک نیست صد شکست از شیشۀ مستان … ادامه

کی تمنّای تو از خاطر ناشاد رود؟

کلیم همدانی- غزل شماره 364 کی تمنّای تو از خاطر ناشاد رود؟ داغ عشق تو گلی نیست که بر باد رود نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل تشنه را آب محال است که از یاد رود گر به شستن برود نقش الف از شانه فکر بالای تو هم از دل ناشاد رود نتوان از … ادامه

بخیه های زخم تا شیرازۀ اعضا نشد

کلیم همدانی- غزل شماره 363 بخیه های زخم تا شیرازۀ اعضا نشد در غمت جمعیّت خاطر نصیب ما نشد حسن و عشق از اتّحاد آیینۀ روی همند غنچه تا نگشود لب، منقار بلبل وا نشد حُلّۀ فردوس اگر پوشد، نباشد جامه زیب غیر داغ او لباس کعبۀ دلها نشد جنس نایابی به این خواری به … ادامه