بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 20 از 50 - ادبستان شعر پارسی

ای خوش آن دم که دلت از سر کین برخیزد

کلیم همدانی- غزل شماره 362 ای خوش آن دم که دلت از سر کین برخیزد بنشینیّ و ز ابروی تو چین برخیزد تا به کنج دل من جای نبیند اوّل نیست ممکن که غباری ز زمین برخیزد هر که صیّاد، تو آن وقت به دامش آیی که ز پیری نتواند ز کمین برخیزد کار مژگان … ادامه

دست حسنت پنجۀ خورشید تابان می برد

کلیم همدانی- غزل شماره 361 دست حسنت پنجۀ خورشید تابان می برد ترک چشمت تاخت بر ملک سلیمان می برد خوش قماری بیش ازین نبود که در اقلیم عشق هر که می بازد دلی، آن چشم فتّان می برد هر تُنُک ظرفی که نقد صبر او کم می شود بدگمانی پی به آن زلف پریشان … ادامه

گل در چمن بجز خار، در پیرهن ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 360 گل در چمن بجز خار، در پیرهن ندارد آب و هوای راحت، خاک وطن ندارد ترک کلاه تجرید، بر هیچ سر نچسبید بتخانۀ تعلّق، یک بت شکن ندارد باشد برای طفلان، مینا ز باده بهتر در چشم اهل دنیا، جان قدرِ تن ندارد بینند اهل ظاهر، تن را طفیل جامه … ادامه

مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بود

کلیم همدانی- غزل شماره 359 مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بود کُشتی به این گناه که بی دانه رام بود دیدم ز بی قراری خود در ره طلب آسایشی که قافله را از مقام بود بگذر ز نام و ننگ که رسوایی آورد پیوسته روسیاه نگین بهر نام بود تا دل نظر به … ادامه

چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبوَد

کلیم همدانی- غزل شماره 358 چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبوَد که پشت و رو، ز خدنگ جفا نشان نبوَد چو چشم فتنه گر خویش نگذرد نفسی که آن جفاجو، در خانۀ کمان نبود ز فیض دیدۀ پاکم ز آب محرمتر به گلشنی که در او راهِ باغبان نبود نشان گرمروان ره طلب … ادامه

کجاست بخت که تنگش کسی به بر گیرد

کلیم همدانی- غزل شماره 357 کجاست بخت که تنگش کسی به بر گیرد نگین لعل لبش نقش بوسه برگیرد چنین که صحبت من با زمانه در نگرفت عجب که بر سر خاکم چراغ درگیرد بغیر اشکْ کسی حال دل نمی داند همیشه طفل ز دیوانگان خبر گیرد همای تربیت عشق، جانور کُنَدَش اگرچه بیضۀ فولاد … ادامه

اجتناب از آهم آن مغرور خود سر می کند

کلیم همدانی- غزل شماره 356 اجتناب از آهم آن مغرور خود سر می کند پادشاه است، احتراز از گرد لشکر می کند بر تن غم پرور عاشق، نشان بوریا از برای خطّ زخمش کار مسطر می کند ترک آسایش اگر لذّت ندارد، پس چرا گل به آن نازک تنی از خارْ بستر می کند دل … ادامه

چو شمع، گرمی آن بی وفا زبانی بود

کلیم همدانی- غزل شماره 355 چو شمع، گرمی آن بی وفا زبانی بود شکفتگیْش گل کینۀ نهانی بود ز زهرِ فرقتِ احباب کم نشد تلخی اگرچه عمری در شهد زندگانی بود به گرد میکده ها گردم و نمی یابم ازان شراب که در ساغر جوانی بود مرا ز کار جهان بی خبر که می گوید؟ … ادامه

شکفت غنچه و این عقده ام به دل جا کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 354 شکفت غنچه و این عقده ام به دل جا کرد که دهر چون گره از کارِ بسته ای وا کرد؟ پسند خاطر یک تن نیَم، چه چاره کنم که بی نفاق به یک دل نمی توان جا کرد به کشوری که سر زلفها پریشان است نمی توان سر شوریده را … ادامه

نه درین گلشن گلی از آشنایی بو دهد

کلیم همدانی- غزل شماره 353 نه درین گلشن گلی از آشنایی بو دهد نه نسیمی غنچۀ دلهای ما را رو دهد بیم آن باشد که شادی مرگ گردم چون حباب گر درین آب و هوایم خنده گاهی رو دهد چرخ دیگرگون نخواهد شد، به دلتنگی بساز پستی این سقف، سر را تکیه بر زانو دهد … ادامه

ابر سرمایه گر از چشم تر ما ببرد

کلیم همدانی- غزل شماره 352 ابر سرمایه گر از چشم تر ما ببرد لوث آلودگی از دامن دنیا ببرد طالع دون چو قوی گشت، حریفش نشویم گو هما سایۀ دولت ز سر ما ببرد تیغ بیداد تو چون کشور دل بگشاید ناوکت مژدۀ این فتح به اعضا ببرد خانۀ صبر و خرد رُفتی و بس … ادامه

بت پیمان شکن دم از وفا زد

کلیم همدانی- غزل شماره 351 بت پیمان شکن دم از وفا زد اثر نقشی بر آب گریه ها زد خوشا آسایش دردی که ما را چنان گیرد که نتوان دست و پا زد ز درد رشکِ همکاران کبابیم به مجلس اشک شمع آتش به ما زد ز بخت تیره، روز هر که شب شد به … ادامه