بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 21 از 50 - ادبستان شعر پارسی

گاهی که سنگ حادثه از آسمان رسد

کلیم همدانی- غزل شماره 350 گاهی که سنگ حادثه از آسمان رسد اوّل بلا به مرغ بلند آشیان رسد ای باغبان، ز رفتن در پس نمی رود غارتگر خزان چو به این گُلْستان رسد حرف شب وصال که عمرش دراز باد! کوته تر است ازان که ز دل بر زبان رسد آخر همه کدورتِ گلچین … ادامه

شعلۀ آتش حسن تو چو بالا گیرد

کلیم همدانی- غزل شماره 349 شعلۀ آتش حسن تو چو بالا گیرد فلک انگشت به دندان ز ثریّا گیرد کاهش عشق ز بس جسم نزارم بگداخت رنگ در چهرۀ من پرده به سیما گیرد خلوت وصل ترا محرمِ محروم، دل است چند از بزم تو بیرون رود و جا گیرد؟ خود اگر گوشه نشین، نام … ادامه

بسمل ز تیغ او به تپیدن نمی رسد

کلیم همدانی- غزل شماره 348 بسمل ز تیغ او به تپیدن نمی رسد وز کشتگان کفن به بریدن نمی رسد چون خندۀ گل است ز بس ضعف، ناله ام کز لب چو بگذرد به شنیدن نمی رسد گر پا شکسته نیستی این راه سر مکن رهرو به کام دل به دویدن نمی رسد از بس … ادامه

آن رهروان که در پس زانو سفر کنند

کلیم همدانی- غزل شماره 347 آن رهروان که در پس زانو سفر کنند پوشیده دیده و ره نادیده سر کنند هرجا غبار کوی تو باشد عبیر چیست خاکی است آن که عطرفروشان به سر کنند اهل کرم که عزّت مهمان شناختند خجلت کشند گر غمی از دل به در کنند یکباره عیشهای جوانی وداع کرد … ادامه

دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشد

کلیم همدانی- غزل شماره 346 دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشد از بهر میل، خار مغیلان ز پا کشد ما را نه زور جذبۀ شوقی بود که مرگ دامان آرزوی تو از دست ما کشد یک ره به روی جان به لب آمده بخند تا باده ای ز ساغر تبخاله ها کشد آشفتگی … ادامه

به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتد

کلیم همدانی- غزل شماره 345 به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتد شود چون صبح روشن، راست چون شمع از زبان افتد چمن از بس که تاریک است بی شمع جمال او فروزم گر چراغ ناله، مرغ از آشیان افتد به خلوت هم نقاب از چهره هرگز بر نمی دارد مبادا شمع … ادامه

پیش ازین دوران ستم پرور نبود

کلیم همدانی- غزل شماره 344 پیش ازین دوران ستم پرور نبود آسمان زین گونه بداختر نبود عمر چون ایّام بیماریِ مرگ هیچ امروزش ز دی بهتر نبود این قدر پیکان که در یک زخم ماست در دکان هیچ پیکانگر نبود هر کجا رفتم به دنبال مراد غیر سرگردانی ام رهبر نبود سیر بستان تمنّا کرده … ادامه

اگرچه نخل هنر را ثمر نمی باشد

کلیم همدانی- غزل شماره 343 اگرچه نخل هنر را ثمر نمی باشد ز سنگِ بدگهران بی خطر نمی باشد لباس عافیتی بهر دل نمی دوزم که ابره در گرو آستر نمی باشد ز آه خلق حذر کن که آینه است گواه که در زمانه، دم بی اثر نمی باشد درین محیط گر از سود چشم … ادامه

دل ز غمخواران جز آیین ستمکاری ندید

کلیم همدانی- غزل شماره 342 دل ز غمخواران جز آیین ستمکاری ندید همچو گوش کر ز کس در دهرْ همواری ندید آبروی اعتبارم رفت دور از دوستان رشته کز گوهر جدا افتاد این خواری ندید چون شرر، زاییدن و مردن به یک دم افکند هر که خود را بستۀ قید گرانباری ندید با وجود آن … ادامه

بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهد

کلیم همدانی- غزل شماره 341 بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهد سپند از آتش، مهر و وفا نمی خواهد چو من به بزم درآیم، برای جا دادن تو بر مخیز، که پروانه جا نمی خواهد به دام حادثه افتاده را، ز عقل چه سود فتاد کور چو در چَه، عصا نمی … ادامه

تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکرد

کلیم همدانی- غزل شماره 340 تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکرد عکس در آیینه بی صورت دمی مسکن نکرد پاک طینت با گرانان سازگاری می کند آبْ آهنگ جدایی هرگز از آهن نکرد مفلسان را کس نمی خواهد، ز مینا کن قیاس تا تهی شد، دیگرش کس دست در گردن نکرد تودۀ … ادامه

ای که دلتنگی ز غم، از گریه دل وا می شود

کلیم همدانی- غزل شماره 339 ای که دلتنگی ز غم، از گریه دل وا می شود دلگشایی بیش ازین؟ غمخانه صحرا می شود هر که را توفیقِ عیب خویش بینی داده اند بعد مردن، بر مزارش کور بینا می شود بسترم برداشت موج از استخوان پهلویم می کنم بر بوریا گر تکیه، خارا می شود … ادامه