بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 22 از 50 - ادبستان شعر پارسی

عاشق آن است که چون داغِ تمنّا سوزد

کلیم همدانی- غزل شماره 338 عاشق آن است که چون داغِ تمنّا سوزد همچو خورشید به یک داغْ سراپا سوزد شعله اش سرو شود، فاخته گردد شررش هر که در آرزوی آن قد رعنا سوزد خبر از گرمی این راه، قدم کاه بود سالکی را که سر از آبلۀ پا سوزد گاه در جامۀ فانوس … ادامه

گَرَم ز لطف سیه روزِ خود خطاب کند

کلیم همدانی- غزل شماره 337 گَرَم ز لطف سیه روزِ خود خطاب کند سیاه روزی من کار آفتاب کند در آب و خاکم نسْرشته اند بی مهری ز رحم، آتش من گریه بر کباب کند رود به سوی کمر طرّه ات به سر هر دم برای آن که ازو کسب پیچ و تاب کند سراغ … ادامه

پر پیچ و تاب و تیره و بی امتداد بود

کلیم همدانی- غزل شماره 336 پر پیچ و تاب و تیره و بی امتداد بود این زندگی که نسخه ای از گردباد بود دل از سر امید اگر برنخاستی جا تنگ بر نشستن نقش مراد بود هر صیدِ کام کز پی او می دوید دل هر گه به دام آرزو افتاد، باد بود خوش وقتِ … ادامه

شمع این حوصله را بر همه کس روشن کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 335 شمع این حوصله را بر همه کس روشن کرد که تواند همه شب گریۀ بی شیون کرد زود رفت آنکه ز اسرار جهان آگه شد از دبستان برود هر که سبق روشن کرد ناله گفتم دل صیّادِ مرا نرم کند این اثر داد که آخر قفسم ز آهن کرد دیده … ادامه

دل بیهده افغان ز تو ناساز ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 334 دل بیهده افغان ز تو ناساز ندارد چون شیشه که تا نشکند آواز ندارد این عیب به گیرایی مژگان تو ماند از رفتن اگر اشکِ مرا باز ندارد در خلوت دل پرده نشین کیست بجز تو در سینه صدف غیر گهر راز ندارد هر راز که دل داشت نهان، اشک … ادامه

نه به می گرد کدورت از دل ما می رود

کلیم همدانی- غزل شماره 333 نه به می گرد کدورت از دل ما می رود غم ازین ویرانه هم از تنگی جا می رود بر میان نازکت اندیشه نتواند گذشت راه باریک است، پایش ناگه از جا می رود این قدر باید به می دلبستگی، رشک است رشک تا دهد یک قطره، خون از چشم … ادامه

دل را کی آن طاقت بود کز فکر جانان بگذرد

کلیم همدانی- غزل شماره 332 دل را کی آن طاقت بود کز فکر جانان بگذرد با یک جهان لب تشنگی از آب حیوان بگذرد من راه هجران را به خود هرگز نمی دادم، ولی آتش ره خود واکند چون از نیستان بگذرد هر کس که بیند حال من، داند که هجران دیده ام آری خرابی … ادامه

زیوری از داغْ مرد عشق را بهتر نبود

کلیم همدانی- غزل شماره 331 زیوری از داغْ مرد عشق را بهتر نبود کعبۀ دل را به از این، حلقه ای بر در نبود فیض بخشی سر بلندی آورد، بنگر که شمع تا دم آخر سرش بی زیور افسر نبود با همه حیرانی و سرگشتگی، از جذب شوق رفته ام راهی که خضرش نیز بی … ادامه

مگو کسی به منِ خاکسار می ماند

کلیم همدانی- غزل شماره 330 مگو کسی به منِ خاکسار می ماند به روی آب ز عکسم غبار می ماند محیط عشق همه آب زندگی است، مترس کسی است غرقه که او بر کنار می ماند به راه عشق که افتادگی است رهبر او پیاده می رود، امّا سوار می ماند چه حالت است که … ادامه

وقتی ز بار هستی، چیزی به جا نماند

کلیم همدانی- غزل شماره 329 وقتی ز بار هستی، چیزی به جا نماند کز تو به ره نشانی از نقش پا نماند دنیا ز سخت گیری، هرگز به کس نپاید هر چند بفشری مشت، رنگ حنا نماند در راه بی ثباتی، شادیّ و غم رفیقند بر سر گلی نپاید، خاری به پا نماند صبر و … ادامه

ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شد

کلیم همدانی- غزل شماره 328 ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شد ز خون خوردن چرا نالیم، کاین روزی مقدّر شد دل از آمیزش بیگانه و خویشان به تنگ آمد بیابان و جنونی کو، که صحبتها مکرّر شد در حرص ار به رویت بسته گردد گنجها یابی توانگر گشت محتاجی که او … ادامه

دلی دارم کزو دلها بسوزد

کلیم همدانی- غزل شماره 327 دلی دارم کزو دلها بسوزد تر و خشک تعلّق را بسوزد چو اختر بر سپهر خاکساری بمیرد روزها، شبها بسوزد میان غمگساران سوزم از غم چو آن کشتی که در دریا بسوزد ز دودش اشک اخترها بریزد چو خاشاک وجود ما بسوزد هنر ما را چنین ناکام دارد چراغ خانه، … ادامه