بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 23 از 50 - ادبستان شعر پارسی

گلشن کشمیر، خارش گل به دامان می دهد

کلیم همدانی- غزل شماره 326 گلشن کشمیر، خارش گل به دامان می دهد سایه در خاک چمنها بوی ریحان می دهد زاهدان خشک را نبود هوایش سازگار زهد و تقوی را هوای تر به طوفان می دهد بخت بی سرمایه ما را رایگان از دست داد مفلس آب خضر اگر بفروشد، ارزان می دهد گرچه … ادامه

همه محروم و ازو دست کسی دور نبود

کلیم همدانی- غزل شماره 325 همه محروم و ازو دست کسی دور نبود کس ندیدم که درین میکده مخمور نبود فقر و روشندلی آیینۀ رخسار همند هیچ ویرانه ندیدیم که پر نور نبود دلم از کاوش مژگان تو از سینه گریخت جای آسایش، در خانۀ زنبور نبود من درین میکده پیش قدحی ننشستم که سرش … ادامه

به راهِ فقر مرا این و آن نمی باید

کلیم همدانی- غزل شماره 324 به راهِ فقر مرا این و آن نمی باید چو راه امن بود کاروان نمی باید کمال کسب کن امّا هنر فروش مباش دکان خوش است، کسی در دکان نمی باید درون خلوت فانوس نیست جای دو شمع چو دل به عشق بود زنده، جان نمی باید ز روزگار، قناعت … ادامه

مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد

کلیم همدانی- غزل شماره 323 مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد چو خس تمام شود، شعله هم ز پا افتد غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ به سان دزد که در خانۀ گدا افتد لباسِ فقر برازی نصیبِ هر کس نیست خوشا تنی که به او نقش بوریا افتد به چوب تاک بزن … ادامه

ریاض ملک را دیگر بهار دلگشا آمد

کلیم همدانی- غزل شماره 322 ریاض ملک را دیگر بهار دلگشا آمد به فرق دولت از نو سایۀ بال هما آمد به روی ترکش اقبال، تیر رفته برگشته دعای مستجاب از آسمان حاجت روا آمد ز گرد موکب اقبال، چشم بخت روشن شد به باغ خاطر افسردگان آب بقا آمد بهای سرمه با خاک سیه … ادامه

کی بود سرگشتگیها را دل از سر وا کند

کلیم همدانی- غزل شماره 321 کی بود سرگشتگیها را دل از سر وا کند خویش را دیوانۀ یک شهر و یک صحرا کند پا اگر فرسود، شاید دستگیر تن شود همچو نقش بوسه در یک آستان مأوا کند سودِ سودای نمک ما را سوی کشمیر برد اعتباری بخت شور آن جا مگر پیدا کند دوستان … ادامه

نه ز می هر جا تُنُک ظرفی که بود از پا فتاد

کلیم همدانی- غزل شماره 320 نه ز می هر جا تُنُک ظرفی که بود از پا فتاد آن که لاف پهلوانی زد هم از صهبا فتاد گردباد از سیر صحرا پای در دامن کشید نوبت هامون نوردی تا به اشک ما فتاد گریه نبود، دیده ام گر دجله افشانی کند کآب در چشمم ز دود … ادامه

مرغ دلم که خانه خرابی به جان خرید

کلیم همدانی- غزل شماره 319 مرغ دلم که خانه خرابی به جان خرید بهر شگون، ز سیلْ خس آشیان خرید آن غمزه خونبهای شهیدان عشق داد امّا نه آن قدر که کفن زو توان خرید ارزان فروخت اشک، متاع شکیب ما کالا ز دست طفل توان رایگان خرید هر عارفی که صرفه شناس است در … ادامه

کی آن صیّادِ بی پروا پی نخجیر می گردد؟

کلیم همدانی- غزل شماره 318 کی آن صیّادِ بی پروا پی نخجیر می گردد؟ که دایم در رهش صد صیدِ از جان سیر می گردد صبوری چون ز حد بگذشت، کاری زو نمی آید که دارو کهنه چون گردید، بی تأثیر می گردد خط سبزت عنان اختیار از دست دل برده بهار است و دگر … ادامه

بهار آمد و جانی به جسم مینا شد

کلیم همدانی- غزل شماره 317 بهار آمد و جانی به جسم مینا شد پیاله، چشم تو روشن که باده پیدا شد! عرق فشانی ات از تابِ می شکیب نهشت چه قطره بود که سیلاب طاقت ما شد هنوز رنج تب و لرز آفتاب به جاست چه فیض برد که همخانۀ مسیحا شد؟ نه رفع تشنه … ادامه

دارم آن سر که اگر در ره دشمن باشد

کلیم همدانی- غزل شماره 316 دارم آن سر که اگر در ره دشمن باشد چون سر شیشۀ می، عاریه بر تن باشد حرص از طول امل تا به کمندت نکشد باید این رشته به کوتاهی سوزن باشد هر کسی حاصلی از مزرع امید برد عشقْ دهقان چو بود، آبله خرمن باشد دیدۀ آبله ها گر … ادامه

عیب را کی به پناه هنرم جا باشد؟

کلیم همدانی- غزل شماره 315 عیب را کی به پناه هنرم جا باشد؟ دُرد میخانۀ من بر سر مینا باشد چون کشی خنجر کین، بخت نگین می خواهم که ز زخم تو نشان بر همه اعضا باشد از همان بزم که جز من دگری راه نداشت بایدم رفت که بهر دگران جا باشد کرده ام … ادامه