بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 24 از 50 - ادبستان شعر پارسی

گاهی اندیشه ای از روز جزا باید کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 314 گاهی اندیشه ای از روز جزا باید کرد گذری بر سر خاک شهدا باید کرد تو که ضبط نگه خود نتوانی کردن منع رسوایی احباب چرا باید کرد؟ با همه سرکشی افتادگی از دست مده گر همه شعله شوی، کارِ گیا باید کرد طلب شاهد مقصود ز هر سو شرط … ادامه

سالک نه ره به گمشده از جستجو برد

کلیم همدانی- غزل شماره 313 سالک نه ره به گمشده از جستجو برد باید به خود فرو شود و پی به او برد تن پروری که راحت زخم ترا شناخت بی آبِ تیغ، لقمه نیارد فرو برد خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن زخم کسی که از گل روی تو بو برد هر کس امین … ادامه

چنان ز عکس رخ یار، دیده پر گل شد

کلیم همدانی- غزل شماره 312 چنان ز عکس رخ یار، دیده پر گل شد که شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد چه لازم است چنان مشق سرگرانی کرد که یک نفس نتوان غافل از تغافل شد چو مار بر سر گنجش اگر بود مسکن گداست مرد اگر عاری از توکّل شد که همچو تیر هوایی … ادامه

دلم به ملک قناعت نشان نمی داند

کلیم همدانی- غزل شماره 311 دلم به ملک قناعت نشان نمی داند فغان که این سگ نفس استخوان نمی داند شتاب عمر، دلم را به شکوه آورده جرس بجز گلۀ کاروان نمی داند یکی است انجمن و خلوتم ز شور جنون که گردباد، کنار و میان نمی داند به سان شعله، زبانم به عجز راه … ادامه

از جهان، بخت به ابرامِ گدا می خواهد

کلیم همدانی- غزل شماره 310 از جهان، بخت به ابرامِ گدا می خواهد مشت خاکی که برای سرِ ما می خواهد دل ازین عمر سیه روز به تنگ آمده است شمع، کوتاهی شب را ز خدا می خواهد سرم از افسر و از ظلّ هما بیزار است موی ژولیده و سودای رسا می خواهد گرچه … ادامه

هر زخم کز خدنگ تو زیب نشان شود

کلیم همدانی- غزل شماره 309 هر زخم کز خدنگ تو زیب نشان شود چشمی دگر به راه خدنگت عیان شود یار به خشم رفته اگر عمرِ رفته است چندان نمی رود که ز چشمم نهان شود واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب چون ره تمام گشت جرس بی زبان شود خاکش به … ادامه

هر زمان بر روی کارم رنگْ دیگرگون شود

کلیم همدانی- غزل شماره 308 هر زمان بر روی کارم رنگْ دیگرگون شود باده ام در جام گردد آب و آبم خون شود دخل ما با خرج یکسان است در راه طلب سوزنی چون بشکند، خاری ز پا بیرون شود در حقیقت تنگدستی مایۀ دیوانگی است در چمن بید از غم بی حاصلی مجنون شود … ادامه

دست مشّاطه اگر زلف ترا تاب دهد

کلیم همدانی- غزل شماره 307 دست مشّاطه اگر زلف ترا تاب دهد خون دلها گل رخسار ترا آب دهد کاش بخت سیه از دیدۀ شب بیدارم روشنی را بستاند، به عوض خواب دهد خون دل رو به کمی کرده ز سوز تب هجر آن قدر نیست که یک آبله را آب دهد شکل ابروی تو … ادامه

ایّام، خوشدلی به ستمکار می دهد

کلیم همدانی- غزل شماره 306 ایّام، خوشدلی به ستمکار می دهد گریه به زخم و خنده به سوفار می دهد نه صورت پری است به خلوتسرای تو شوق تو پر به صورت دیوار می دهد بی حاصلان ز محنت ایّام فارغند دوران شکستِ نخلِ گرانبار می دهد دارم دلی که بازی اطفالِ اشک را خاک … ادامه

بکن بیخ صبوری، حسرت دیدار می آرد

کلیم همدانی- غزل شماره 305 بکن بیخ صبوری، حسرت دیدار می آرد چو میرد باغبان، این نخل برگ و بار می آرد کدورت می فزاید جام خالی، حیرتی دارم که این آیینه چون بی نم شود زنگار می آرد دلی دارم چنان بیگانه از عشرت، که در گلشن پی نظّارۀ گل، روی در دیوار می … ادامه

زخمهای شانه از زلفت فراهم می شود

کلیم همدانی- غزل شماره 304 زخمهای شانه از زلفت فراهم می شود بخت اگر یاری نماید، مشکْ مرهم می شود عیش اگر هم رو دهد، بی تلخی اندوه نیست همچو نوروزی که واقع در محرّم می شود قتل ما هرگاه باشد می توان، تعجیل چیست کشتن شمع حیات ما به یک دم می شود تا … ادامه

دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید

کلیم همدانی- غزل شماره 303 دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید که در ره  تو تواند ز پای خار کشید به هوشِ خویش نیامد دل و دمید خطش دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید به چار موج حوادث فتاده ام، چه کنم نمی توانم خود را به یک کنار کشید برای … ادامه