بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 25 از 50 - ادبستان شعر پارسی

سر سودازدگان جنگ به افسر دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 302 سر سودازدگان جنگ به افسر دارد سپر داغ ازان است که بر سر دارد فرش ره کرده رخ زردِ مرا خواری عشق این زری نیست که از خاکْ کسش بردارد دامنش سدّ سکندر به ره وصل شود عاشق بی زر اگر بخت سکندر دارد هر که از داغ حسد بر … ادامه

می آشام غمت پیمانه و ساغر نمی دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 301 می آشام غمت پیمانه و ساغر نمی دارد بجز تبخاله بر لب ساغر دیگر نمی دارد ندانم از خدا برگشته مژگانت چه می خواهد که سر از سجدۀ محراب ابرو بر نمی دارد تو بی پروا درون دل، ولی از حال او غافل که آتش آگهی از سوزش مجمر نمی … ادامه

خیال روی تو هرگاه سینه تاب شود

کلیم همدانی- غزل شماره 300 خیال روی تو هرگاه سینه تاب شود به سینه آینۀ داغم آفتاب شود تو گل به سر زدی و شمع گل ز سر برداشت ز بیم آن که مبادا ز شرم آب شود در آتشم ز تغافل نشانده ای، باری تبسّمی که نمک پاش این کباب شود ز شوق سوختم … ادامه

چند دل تلخی غم را شکرستان داند؟

کلیم همدانی- غزل شماره 299 چند دل تلخی غم را شکرستان داند؟ خاک را بر سر سودازده سامان داند گر حق راهِ طلب را بشناسد سالک دیده را خاتم انگشت مغیلان داند هر که سوداگر کالای وفا شد، باید که کسادی را، آرایش دکّان داند جاهل ار خود را دانسته به چاه اندازد از جفای … ادامه

میخانه چو من رند نکونام ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 298 میخانه چو من رند نکونام ندارد از می کشی ام شکوه لب جام ندارد از ثابت و سیّارۀ گردون به حذر باش کاین مزرعه یک دانۀ بی دام ندارد هر سنگ که خورد از کف اطفال، نگه داشت دیوانه مگو فکرِ سرانجام ندارد پیوستگی مقصدم از پا ننشاند گر موج … ادامه

درین گلشن ز بد خویی گل از آب روان رنجد

کلیم همدانی- غزل شماره 297 درین گلشن ز بد خویی گل از آب روان رنجد نسیمی گر وزد، سرو سهی از باغبان رنجد کهن شد جرم و رنجش تازه تر گردید، طالع بین که بهر یک نگاه آن بی مروّت هر زمان رنجد به سان خندۀ سوفار، عیشم نیست جز نامی همان را باز پس … ادامه

تا در ره تو چشم امیدم چهار شد

کلیم همدانی- غزل شماره 296 تا در ره تو چشم امیدم چهار شد طوفان چار موجه به دهر آشکار شد بر خاک آدم آن همه باران غم که ریخت سیلش روان ازین مژۀ اشکبار شد شمع ار بود، چه باک ز تاریکی شب است گو بخت تیره باش، اگر عشق یار شد راه نفس به … ادامه

به دلم این همه پیکان ستم، بار نبود

کلیم همدانی- غزل شماره 295 به دلم این همه پیکان ستم، بار نبود گره غنچه گران بر دل گلزار نبود دل و جان، صبر و شکیب، از شب هجرت چه کشید داغ آسایش بختیم که بیدار نبود شرح هجران تو می کرد، به نامت چو رسید خامه را با دو زبان، قوّت گفتار نبود در … ادامه

ز مژگان تو لوح سینه ها از خون رقم دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 294 ز مژگان تو لوح سینه ها از خون رقم دارد رقم سرخ است با چندین سیاهی کاین قلم دارد به از دل خلوتی خواهم که پنهان سازمت آن جا که از مژگان تو چون سبحه دلها ره به هم دارد ز بار منّت احسان اگر آگه شوی، دانی که هر … ادامه

گل اگر با لب لعل تو برابر می شد

کلیم همدانی- غزل شماره 293 گل اگر با لب لعل تو برابر می شد شبنم از نسبت دندان تو گوهر می شد آب فولاد به خونابه بَدَل می گردید گر غم عشق در آیینه مصوّر می شد دیده ام خشکتر از ساغر مخموران است یادِ آن روز که از گریه لبی تر می شد سرد … ادامه

نه رحم کرد که خون دل خراب نخورد

کلیم همدانی- غزل شماره 292 نه رحم کرد که خون دل خراب نخورد غرور او ز سفال شکسته آب نخورد به قتلگاه وفا تا شهید او نشدم دهان تیر نخندید و تیغ آب نخورد تن ضعیف مرا کم مبین که این رشته به دست حادثه صد ره فتاد و تاب نخورد به روز باده مخور، … ادامه

ناخلف را به کسی فخر ز آبا نرسد

کلیم همدانی- غزل شماره 291 ناخلف را به کسی فخر ز آبا نرسد نسب گوهر بی آب به دریا نرسد رشتۀ طول امل، عارف روشندل را راست چون رشتۀ شمع است، به فردا نرسد بخت چو سدّ ره کام شود عاشق را اثر گرمی خورشید به حربا نرسد آن قدر کارشکن صافدلان را شده جمع … ادامه