بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 26 از 50 - ادبستان شعر پارسی

یاد تو از ضمیر به نسیان نمی رود

کلیم همدانی- غزل شماره 290 یاد تو از ضمیر به نسیان نمی رود نقش رخت ز دیده به طوفان نمی رود با بخت تیره چون به تماشای او روم؟ در شب کسی به سیر گلستان نمی رود عاشق به سان شمع بود از غرور عشق در زندگی سرش به گریبان نمی رود شمع قلم ز … ادامه

اشک دمی جدایی از خانۀ تن نمی کند

کلیم همدانی- غزل شماره 289 اشک دمی جدایی از خانۀ تن نمی کند سیل خراب می کند، لیک وطن نمی کند بار غم فراق تو، بس که شکسته پیکرم داغ به سینه ام کنون، تکیه به تن نمی کند آه ز شرح حال ما، بسته زبان خویش را مانده به طفل اشک و خود هیچ … ادامه

اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد

کلیم همدانی- غزل شماره 288 اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد راهش به خویش، دیدۀ گریان نمی دهد سر بر تن صدف نبود، زان که روزگار یکجا به هیچ کس سر و سامان نمی دهد در کار خویشتن، دل دیوانه عاقل است ویرانه را به ملک سلیمان نمی دهد جام است بی تعلّق … ادامه

گهی که بر لب او چشم اشکبار افتد

کلیم همدانی- غزل شماره 287 گهی که بر لب او چشم اشکبار افتد دلم ز دیده نمکسود در کنار افتد ز جنگجویی او ایمنم ز کینۀ دهر نمی گذارد نوبت به روزگار افتد فلک به خشک نبسته است آنچنان کشتی که اشک حسرت ما نیز آبدار افتد ز دوری تو به چشمم سیاه شد عالم … ادامه

دل تمنّای درد او دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 286 دل تمنّای درد او دارد خانه سیلابْ آرزو دارد خویش یکدیگرند عجز و غرور تیغ، پیوند با گلو دارد چون کنم شرح حال دیده رقم خامه ام گریه در گلو دارد کوبکو دربدر ز بس گردید گریه در پیش ناله رو دارد یکزبانم من و نمی گویم سخنی را که … ادامه

ای دل چو راز دوست نخواهی سمر شود

کلیم همدانی- غزل شماره 285 ای دل چو راز دوست نخواهی سمر شود نامش چنان مبر که زبان را خبر شود حرص گدای دربدری گنج می نهد گر قسمت ازل ز طلب بیشتر شود سر دارد الفتی به هوایت که چون حباب با او سفر کند اگر از سر به در شود جاهل برد ز … ادامه

دانسته بختْ زلف ترا انتخاب کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 284 دانسته بختْ زلف ترا انتخاب کرد چندان که شب دراز شد او نیز خواب کرد ای دل به پشتگرمی اشک این قدر مسوز خونابه کی تلافی سوز کباب کرد؟ سیری نداشت نرگست از خون ما، چه شد بیمار را طبیب مگر منع آب کرد؟ معشوق اگرچه پرده نشین شد، نهان … ادامه

گرچه اوّل رنجش بیجا ازان سو می شود

کلیم همدانی- غزل شماره 283 گرچه اوّل رنجش بیجا ازان سو می شود دارد این خوبی که صلح از جانب او می شود رونق خوبیت باید، مگسل از روشندلان گل جدا از شمع چون افتاد، بدبو می شود بر سر خاکش به جای شمع، تیری می نهند هر که قربان کمانداران ابرو می شود گفت … ادامه

آن گرمخو به سوز دل ما رسیده بود

کلیم همدانی- غزل شماره 282 آن گرمخو به سوز دل ما رسیده بود خوناب این کباب بر آتش چکیده بود در گلستان به یاد دهان تو غنچه را امسال باغبان همه نشکفته چیده بود همچون چراغِ روز به راه تو سوختیم لخت دلی که انجمن افروزِ دیده بود بی روی تو ز دیدن گل، چشم … ادامه

آشوبِ طمع، خاطر فرزانه ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 281 آشوبِ طمع، خاطر فرزانه ندارد زنبور هوس در دل ما خانه ندارد اندازۀ مستی نتوانیم نگه داشت زان باده خرابیم که پیمانه ندارد در مزرعۀ طاعت ما تخم ریا نیست این جاست که تسبیح عمل دانه ندارد دیدم چو پریشانی زلفت، جگرم سوخت غیر از دل صد رخنۀ من شانه … ادامه

چون وقت شد که کشت امیدم بر آورد

کلیم همدانی- غزل شماره 280 چون وقت شد که کشت امیدم بر آورد از خوشه، برقِ حادثه ای سر برآورد صد گونه انقلاب درین بحر اگر شود خس را نمی برد که گهر بر سر آورد صد گلبن امید من از ریشه کند چرخ وز پای من نکرد که خاری برآورد شد پیر، زال دهر … ادامه

ز پایم دهر خاری بر نیاورد

کلیم همدانی- غزل شماره 279 ز پایم دهر خاری بر نیاورد که بختم صد بلا بر سر نیاورد هزاران خر زمانه برد بر بام ولی یک یوسف از چَه برنیاورد اجل از شیرمردان هر که را برد به جایش دهر جز دختر نیاورد درین عهد از رواج تیره روزی کس آیینه به روشنگر نیاورد قدم … ادامه