بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 27 از 50 - ادبستان شعر پارسی

کسی تا کی به سان موج، دایم در سفر باشد

کلیم همدانی- غزل شماره 278 کسی تا کی به سان موج، دایم در سفر باشد دری نشناسد و چون بادْ دایم دربدر باشد به خضرم احتیاجی نیست گر این است گمراهی که کوران را عصا هم می تواند راهبر باشد ز بس بر خویشتن می بالد از ذوق گرفتاری قفس هر لحظه بر مرغ دل … ادامه

ز یک قطره سرشکم تن ز جا شد

کلیم همدانی- غزل شماره 277 ز یک قطره سرشکم تن ز جا شد بلی اشک از رخ من کهربا شد به من نوبت نداد آن چشم پر حرف پس از عمری که راه حرف وا شد حنای پنجۀ قاتل نشد حیف که خونم آب از شرم بها شد همیشه در طریق حق شناسی اگر گم … ادامه

عاشق از حیرت درین وادی به جایی می رسد

کلیم همدانی- غزل شماره 276 عاشق از حیرت درین وادی به جایی می رسد تا نگردد راه گم، کی رهنمایی می رسد؟ خون خود بر گلرخان شهر قسمت می کنم هر که می آید، به دست او حنایی می رسد رشک بر سنگ فلاخن برده سرگردانی ام کاو پس از سرگشتگی آخر به جایی می … ادامه

نیست یک شب که سرشکم گل بستر نشود

کلیم همدانی- غزل شماره 275 نیست یک شب که سرشکم گل بستر نشود تار در پیرهنم رشتۀ گوهر نشود خشکی بخت فرومایه، طلسمی بسته است کآبم از سر گذرد، لیک لبم تر نشود مدّعی گر طرف ما نشود صرفۀ اوست زشت آن به که به آیینه برابر نشود بس که از گردش ایّام به تنگ … ادامه

بهره ای نگرفت اگر کامی دل بی تاب دید

کلیم همدانی- غزل شماره 274 بهره ای نگرفت اگر کامی دل بی تاب دید بخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید خاطر روشندلان از گرد کلفتهای دهر تیره شد چندان که نتوانیم رو در آب دید کلبۀ ویران ما از رخنۀ سنگ ستم پای تا سر چشم گردید و ره سیلاب دید من … ادامه

زان چشم ندیدم که نگاهی به من افتد

کلیم همدانی- غزل شماره 273 زان چشم ندیدم که نگاهی به من افتد بیمارْ عجب نیست اگر کم سخن افتد نزدیک به آسیب چنانم که پس از مرگ از شمع مزار آتشم اندر کفن افتد دل رنگ ندارد ز تو چون داغ ز لاله داغ است همان، گر به تو هم پیرهن افتد حاشا که … ادامه

گر سیل فتنه خیزد، دل را چه مشکل افتد؟

کلیم همدانی- غزل شماره 272 گر سیل فتنه خیزد، دل را چه مشکل افتد؟ جز اشک نیست ما را، باری که در گِل افتد عاقل به کار دنیا، بسیار لاابالی است همسایۀ جنون است، عقلی که کامل افتد سیلاب اشک مجنون، تا دشتبان وادی است کی گرد می تواند، دنبال محمل افتد؟ از لرزِ بی … ادامه

خوش آن که کنج غم خود به گُلْستان ندهد

کلیم همدانی- غزل شماره 271 خوش آن که کنج غم خود به گُلْستان ندهد سرشک سرخ به صد باغ ارغوان ندهد کدام گنج که در کنج خاکساری نیست؟ رو از زمین بطلب، آنچه آسمان ندهد ز فیض باطنی پیرِ جام محروم است کسی که دست ارادت به می کشان ندهد من از جفای تو رسوا … ادامه

پایمزد عجز ما بیداد دستِ زور بود

  کلیم همدانی- غزل شماره 270 پایمزد عجز ما بیداد دستِ زور بود آنچه کرد اصلاح عیش تلخ، بخت شور بود دوش از بزم نشاط ما نوایی برنخاست تار گفتی بی تو موی کاسۀ طنبور بود با گرانان در نمی آید، سبکروح است عشق آشنای آتش او، پنبۀ منصور بود عمرِ کم بر تن گوارا … ادامه

چند در وصل تو دل حسرت دیدار کشد

کلیم همدانی- غزل شماره 269 چند در وصل تو دل حسرت دیدار کشد در چمن نالۀ مرغان گرفتار کشد دل که غیر از دم آخر نفس خوش نزند در ته تیغ نشیند که ز پا خار کشد گر چه دست هوسم یک گل ازین باغ نچید جذب پای طلبم خار ز دیوار کشد منم آن … ادامه

ازان به چشم ترم بی حجاب می آید

کلیم همدانی- غزل شماره 268 ازان به چشم ترم بی حجاب می آید که کار آینه گاهی ز آب می آید اگرچه دیده به پایت نمی توانم سود خوشم که اشک منت تا رکاب می آید چو بینمت، نتوانم که ضبط گریه کنم ز دودِ زلف به چشم من آب می آید به ملک حسن … ادامه

نه طرّه ات غم شبهای تار من دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 267 نه طرّه ات غم شبهای تار من دارد نه چشم مست تو فکر خمار من دارد ز گریه چشمم چون شد سفید، دانستم که صبحی از پی، شبهای تار من دارد ز ضبط خنده چو گل عاجز است، پنداری خبر ز گریۀ بی اختیار من دارد دو چشم کم نگهت … ادامه