بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 28 از 50 - ادبستان شعر پارسی

به پرسش آمد و عاشق همین دو دم دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 266 به پرسش آمد و عاشق همین دو دم دارد شکسته پا و به مقصودْ یک قدم دارد ز راز خاطرِ هم آگهیم، سینۀ ما ز کاوش مژه چون سبحه ره به هم دارد ز نقشِ پایِ بیابان نوردِ غم پیداست نشان هر سر خاری که در قدم دارد سخن ز … ادامه

خصم گو ایمن نشین گر دست ما بالا شود

کلیم همدانی- غزل شماره 265 خصم گو ایمن نشین گر دست ما بالا شود تیشه بر پا می زنیم آن دم که دست از ما شود غنچۀ دلتنگی ام یارب که هرگز نشکفد! جای غم پیدا شود گاهی که خاطر وا شود صبر را خاصیّت عمر است گویی، کاین متاع چون ز کس گم شد، … ادامه

داغ اگر بر روی هم، چون برگ گل جا می کند

کلیم همدانی- غزل شماره 264 داغ اگر بر روی هم، چون برگ گل جا می کند زخمْ خونگرم است، در دل جای خود وا می کند گر گدایم، کاسۀ دریوزۀ چشمم پُر است هر چه یابد غم ز خاک و خون، در آن، جا می کند از سیه بختان دیگر ای صبا یادش دهی آن … ادامه

جز به می هیچ دل از بند غم آزاد نشد

کلیم همدانی- غزل شماره 263 جز به می هیچ دل از بند غم آزاد نشد خط آزادی ما جز خط بغداد نشد از سخن، حال خرابم نشد اصلاح پذیر همچو ویرانه که از گنجِ خود آباد نشد گرچه نقش قدم و سایه و ما همراهیم کس چو من در فن افتادگی استاد نشد معنی بکر … ادامه

خیال زلف تو بازم به دست سودا داد

کلیم همدانی- غزل شماره 262 خیال زلف تو بازم به دست سودا داد چو سیل سلسله بر پا، سرم به صحرا داد هر آنچه در حق ما گفت غم، به جا آورد به دیده قطره اگر گفته بود، دریا داد تمام چیده به تابوت آرزو بستم درین چمن گل عیشی که گلبن ما داد هزار … ادامه

هنرم را ثمری چرخ ستمکار نداد

کلیم همدانی- غزل شماره 261 هنرم را ثمری چرخ ستمکار نداد دیدۀ قدر شناسی به خریدار نداد تا امیدت نشود یأس، به راحت نرسی این نهالی است که تا خشک نشد بار نداد شمع را بنگر و داد و دهش دهر ببین که زبان داد به او، قوّت گفتار نداد صحبتی نیست که آخر اثرش … ادامه

تا دل دیوانه بود، از عافیت دلگیر بود

کلیم همدانی- غزل شماره 260 تا دل دیوانه بود، از عافیت دلگیر بود همچو شیون، خانه زاد حلقۀ زنجیر بود گریه چون سیلاب از یک خانه روی دل ندید ناله هرجا رفت، نی در ناخن تأثیر بود تیره روزی نیست امروزی، که تدبیری کنم این سیه بختی، مداد خامۀ تقدیر بود در کنار مادر دهریم … ادامه

دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید

کلیم همدانی- غزل شماره 259 دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید زو چشم بست و روی ترا در میان ندید هر چند خرّمیّ جهان را سبب منم مانند ابرْ هیچ کسم شادمان ندید دامان من که قافله گاه سرشک بود چیزی بغیر آتش ازین کاروان ندید آن کس که مایه دار بود، خودنمای … ادامه

خیال گلشن کویت به دل گذار نکرد

کلیم همدانی- غزل شماره 258 خیال گلشن کویت به دل گذار نکرد که موبموی تنم نالۀ هزار نکرد اگر چه شانه ز سر تا به پای شد انگشت حساب حلقۀ آن زلف تابدار نکرد پیاده وادی دیوانگی به سر نرساند کسی که شور جنونش به نی سوار نکرد چو کوه در ته تیغ است سربلندی … ادامه

بغیر از می کسی از عهدۀ غم بر نمی آید

کلیم همدانی- غزل شماره 257 بغیر از می کسی از عهدۀ غم بر نمی آید زمان غصّه بی ایّام مستی سر نمی آید تغافل بر شراب از توبه هر کس زد پشیمان شد به استغنا کسی با دختر رز بر نمی آید زمین دل اگر از آب حیوان پرورش یابد گیاه عیش ازان جا بی … ادامه

گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد

کلیم همدانی- غزل شماره 256 گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد گل هم به کسی چاک گریبان نفروشد کالای دل از مشتری قدر شناس است برق آتش خود جز به نیستان نفروشد از عربدۀ چشم تو هر سوی منادی است در شهر، که کس باده به ترکان نفروشد در بوم و بر ملک تجرّد … ادامه

مشکل اهل محبّت ز تو آسان نشود

کلیم همدانی- غزل شماره 255 مشکل اهل محبّت ز تو آسان نشود لب امّید در ایّام تو خندان نشود نالۀ بی اثرم گر به نسیم آمیزد سر زلفش دگر از باد پریشان نشود می جهد تیر به زور دو کمان ز ابروی او هدف ناوک او هیچ مسلمان نشود! کی چنین جوش زند لخت جگر … ادامه