بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 29 از 50 - ادبستان شعر پارسی

ای دل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شد

کلیم همدانی- غزل شماره 254 ای دل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شد وز تخمِ اشکریزیِ پیوسته، بر چه شد ای همنشین بگوی، تو خود همچو من نه ای کز دیدنش ز هوش چو رفتم دگر چه شد پیوسته در کنار من است و ز اضطراب فرصت نمی شود که بپرسم کمر چه … ادامه

دل به جذب خواری خود، جور دشمن می کشد

کلیم همدانی- غزل شماره 253 دل به جذب خواری خود، جور دشمن می کشد شیشۀ ما سنگ از دست فلاخن می کشد نشنود گر بوی خار از دامن صد پاره اش سالک راه طلب، کی پا به دامن می کشد؟ تا لبم را بسته شرم عشق، می سوزم ز رشک هر کجا بینم که دودی … ادامه

کسی که از گل داغ تو گلستان دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 252 کسی که از گل داغ تو گلستان دارد ازو مرنج، چو بلبل اگر فغان دارد خدنگ خویش به غیری مزن که سینۀ من برای تیر تو از داغ، صد نشان دارد پی نظارۀ گلزار، چشم حیرانی است نه رخنه است که دیوار گلستان دارد تو گرچه غافلی از حال ما، … ادامه

چند نومید ز کوی تو دل زار آید؟

کلیم همدانی- غزل شماره 251 چند نومید ز کوی تو دل زار آید؟ چون تهیدست که از میکده هشیار آید خار پا در ره ادبار ز دامن روید سر سودا زده در جیب به دیوار آید فقر اگر زخم زند، مرهمش از عزلت نه که تهیدست خورد خون چو به بازار آید عشق تا قابل … ادامه

سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شود

کلیم همدانی- غزل شماره 250 سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شود بر سرت گل زن گر از دستار روگردان شود هر که چون سوزن ز تجریدش بود سررشته ای صد رهش گر جامه پوشانی، دگر عریان شود عاشق بیچاره از یک دیده در پاس رقیب وز دگر چشمی به کار خویشتن حیران … ادامه

گر شبی دیده خون فشان نبود

کلیم همدانی- غزل شماره 249 گر شبی دیده خون فشان نبود آب در جوی کهکشان نبود از دل ما نرفت آبله ها ریگ صحرای غم روان نبود هر کسی سالک ره دل نیست راه دل، راه کاروان نبود تا سحر، آرزو به بر دارد کمری را که در میان نبود تا زبان بسته ایم، می … ادامه

دود آهم رنگ از خورشید عالمتاب برد

کلیم همدانی- غزل شماره 248 دود آهم رنگ از خورشید عالمتاب برد دست مژگان ترم سرپنجۀ پنجاب برد خواستم هر جا که زنجیر علایق بگسلم سستی بختم گرو از رشتۀ بی تاب برد در بدر نتوان به دنبال خریداران دوید خوب شد کاسباب ما را یکقلم سیلاب برد دیده خود را باخت تا دلخواه کار … ادامه

بجز سکوت ز روشندلان نمی آید

کلیم همدانی- غزل شماره 247 بجز سکوت ز روشندلان نمی آید زبان شعله به کار بیان نمی آید ز سیل حادثه چشمم چنین که ترسیده است ز دیده دیدنِ ریگ روان نمی آید خدنگِ آه شکار افکن است، لیک چه سود که از هزار، یکی بر نشان نمی آید به زلف او نیَم آگه ز … ادامه

دل که چندین آه از جان می کشد

کلیم همدانی- غزل شماره 246 دل که چندین آه از جان می کشد نقش آن زلف پریشان می کشد دیده ام پست و بلند روزگار دل به آن چاه زنخدان می کشد شیشۀ ناموس را خوش جذبه ای است سنگ را از دست طفلان می کشد تا تواند بر سر من خاک بیخت بختْ دست … ادامه

زاهد از تر دامنی دامن چو بر اخگر زند

کلیم همدانی- غزل شماره 245 زاهد از تر دامنی دامن چو بر اخگر زند سبزه جای دود از آتش همان دم سر زند دود آه عندلیبان آتش صد خرمن است خویش را از پا در آرد هر که گل بر سر زند رنگ خجلت از رخ گل تا قیامت ظاهر است غنچۀ نوکیسه گر چندین … ادامه

با آن که هیچ در بار، غیر از خطر ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 244 با آن که هیچ در بار، غیر از خطر ندارد عاشق چو شیشۀ می، پروای سر ندارد غرق وصال آگه ز آسیب چشمِ بد نیست تا دام بر نیاید، ماهی خبر ندارد تا نغمه ای نباشد، نتوان ز هوش رفتن مسکین مسافری کاو ساز سفر ندارد دل را خراب دارم، … ادامه

برای داغ تو بر دل توان و تاب نوشتند

کلیم همدانی- غزل شماره 243 برای داغ تو بر دل توان و تاب نوشتند دگر خراج بر این کشور خراب نوشتند به پیش هر الفِ زخم، صفرِ داغ نهادند ستمکشان چو جفای ترا حساب نوشتند همیشه دجله و جیحون چو دوستان قدیمی ز موج، نامه به این دیدۀ پر آب نوشتند برات روزی چشمم نوشته … ادامه