بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 30 از 50 - ادبستان شعر پارسی

گر فلک هر چه به ما کرده عطا می گیرد

کلیم همدانی- غزل شماره 242 گر فلک هر چه به ما کرده عطا می گیرد گوشۀ فقر و فنا را که ز ما می گیرد؟ زان سعادت که بود لازم ویرانۀ فقر خویش را جغد برابر به هما می گیرد جذبۀ حرص به طبعی که برد پنجه فرو از گدا کاسه و از کور عصا … ادامه

نگه چو گرم بر آن پر حجاب می گذرد

کلیم همدانی- غزل شماره 241 نگه چو گرم بر آن پر حجاب می گذرد گلاب آن گل رو از نقاب می گذرد اگر ز دل به تغافل گذشته مژگانش چنان گذشته که سیخ از کباب می گذرد سپند آتش شوقیم، کار ما سهل است به یک تپیدن دل، اضطراب می گذرد ندیده محنت سرگشتگی چه … ادامه

دست از ساغر امّید، کشیدن دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 240 دست از ساغر امّید، کشیدن دارد لب پیمانۀ خالی چه مکیدن دارد؟ تا کی از غیرت او بر سر آتش باشم؟ ای حریفان، پر پروانه بریدن دارد سخنم می شنود با همه بی پروایی حرف بی ربط ز دیوانه شنیدن دارد پستی بخت بلندم ز سپهر دون است زیر سقفی … ادامه

نیست مو کز فرق ما برگشته بختان سر کشید

کلیم همدانی- غزل شماره 239 نیست مو کز فرق ما برگشته بختان سر کشید بر سر شوریدگان سودای او لشکر کشید ای دل از  گرمیّ خورشید قیامت باک نیست آه سردی می توان در عرصۀ محشر کشید من که یک دستم به جیب و دست دیگر بر سر است چون توانم شاهد مقصود را در … ادامه

دل نه ازوست نه ز ما، یار چو بی نقاب شد

کلیم همدانی- غزل شماره 238 دل نه ازوست نه ز ما، یار چو بی نقاب شد رفت ز دست کس برون، آینه ای که آب شد گر ز غمت شکست دل، راز تو فاش کی شود؟ گنج نهفته تر شود، خانه اگر خراب شد بند سکوت هیچ گه از لب بی هنر مجو قابل مهر … ادامه

چو تاب زلف دهی، از بنفشه تاب رود

کلیم همدانی- غزل شماره 237 چو تاب زلف دهی، از بنفشه تاب رود زنی چو خنده، گل از بس عرق، در آب رود چنین که روی جهانی به سوی خود کردی عجب که سایه ز دنبال آفتاب رود چه جای شادی، غم عار دارد از دل من به ناز، جغد به این منزل خراب رود … ادامه

در زنگبارِ خاطر من کار می کند

کلیم همدانی- غزل شماره 236 در زنگبارِ خاطر من کار می کند هر صیقلی که آینه را تار می کند گر در بضاعت هنر آتش زند سپهر آن را حسابِ گرمی بازار می کند دارم به دل ز پرتو غمهای روزگار عکسی که جانشینیِ زنگار می کند اعضا چنین که تحفۀ دردت به هم دهند … ادامه

شیخ از مسواک، دندان طمع را تیز کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 235 شیخ از مسواک، دندان طمع را تیز کرد سبحه را هم بهر تخم شید، دست آویز کرد اهل عالم طفل طبعانند و بیمار هوس کی تواند طفل چون بیمار شد پرهیز کرد؟ خونم از ذوق شهادت جنگ دارد با بدن هر که تیغی بر فسان زد، شوق او را تیز … ادامه

خوبان که روی بر من بیدل نهاده اند

کلیم همدانی- غزل شماره 234 خوبان که روی بر من بیدل نهاده اند دام از پیِ شکاریِ بسمل نهاده اند باشد نشان پا همه خونین به کوی دوست آن جا ز بس که پا به سر دل نهاده اند مستان ز بحر پر خطر عشق، همچو پل تا برگرفته گام، به ساحل نهاده اند خود … ادامه

وداع ناشده، دل حال صبر درهم دید

کلیم همدانی- غزل شماره 233 وداع ناشده، دل حال صبر درهم دید عنان گسستگی گریۀ دمادم دید چنین که رو به قفا می روم ز خاک درت گرفتم این که به جنّت روم، چه خواهم دید؟ هر آن نگاه که از گریه پاکدامن شد اگر به گل نظر افکند، روی شبنم دید دل ورق ورق … ادامه

شب که جوش گریۀ من مایۀ سیلاب بود

کلیم همدانی- غزل شماره 232 شب که جوش گریۀ من مایۀ سیلاب بود بخت بد را آب می برد و همان در خواب بود تیغت آرام شهیدان داد، امّا دور ازو زخمها را اضطراب ماهی بی آب بود عالمی را بی سبب گر کشت آن مغرور حسن نه ز بی رحمی، به رغم عالم اسباب … ادامه

دست خشک بخت من هرجا که تخم افکن شود

کلیم همدانی- غزل شماره 231 دست خشک بخت من هرجا که تخم افکن شود وقتِ حاصل چون شود، خاکسترش خرمن شود بر چراغم منّت روغن ندارد روزگار خانه را آتش زنم تا کلبه ام روشن شود با جرس گویی درین ماتم سرا همطالعیم خنده هر گه بر لب ما جا کند، شیون شود چون شکاف … ادامه