چشم از جهان که بست که او دیده ور نشد؟
کلیم همدانی- غزل شماره 230 چشم از جهان که بست که او دیده ور نشد؟ قطع نظر که کرد که صاحب نظر نشد؟ گرد از رخ گهر نتوان شست از آب او رفع ملال خاطر ما از هنر نشد درمان روزگار چو درد است جانگداز کو صندلی که مایۀ صد درد سر نشد؟ یک جا … ادامه



