بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 31 از 50 - ادبستان شعر پارسی

چشم از جهان که بست که او دیده ور نشد؟

کلیم همدانی- غزل شماره 230 چشم از جهان که بست که او دیده ور نشد؟ قطع نظر که کرد که صاحب نظر نشد؟ گرد از رخ گهر نتوان شست از آب او رفع ملال خاطر ما از هنر نشد درمان روزگار چو درد است جانگداز کو صندلی که مایۀ صد درد سر نشد؟ یک جا … ادامه

نفاق پیشه، گران بر دل کسی کم شد

کلیم همدانی- غزل شماره 229 نفاق پیشه، گران بر دل کسی کم شد نگفت حرف حق و دلنشین عالم شد کسی که موم صفت چرب و نرم شد ز نفاق به مجلس غم و شادی چو شمعْ محرم شد به دانش آنکه سرآمد، به کس طرف نشود وگر طرف شد، ناکرده بحث، ملزم شد که … ادامه

وصلت غبار غم ز دل ما نمی برد

کلیم همدانی- غزل شماره 228 وصلت غبار غم ز دل ما نمی برد می صیقل است و زنگ ز مینا نمی برد سرگشتگی به چرخْ مرا تا نیاورد یک گردباد، راه به صحرا نمی برد آخر ز دست شوخی طفلان گریختیم جایی که اشک، پی به سر ما نمی برد شهرت به هر چه یار … ادامه

به لب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمد

کلیم همدانی- غزل شماره 227 به لب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمد چنان آسان، که گفتی حرفی از دل بر زبان آمد تو بی پروا ندیدی تا هما بر استخوان ما ندانستی که گاهی بر سر ما می توان آمد به کجرفتاری و ناراستی عالم چنین مایل چسان تیر مراد ما تواند بر … ادامه

به ملک عشق، دل شادمان نمی ماند

کلیم همدانی- غزل شماره 226 به ملک عشق، دل شادمان نمی ماند گل شکفته درین بوستان نمی ماند نمی خورد غم روزی کسی که قانع شد همایْ هرگز بی استخوان نمی ماند چرا چو موجْ همیشه است بی قراری ما؟ به یک قرار چو وضع جهان نمی ماند سیاه روزی ما همچنین نخواهد ماند شب … ادامه

مرنج از کس، که هر کلفت که آید ز آسمان آید

کلیم همدانی- غزل شماره 225 مرنج از کس، که هر کلفت که آید ز آسمان آید همه تیر حوادث از کمان کهکشان آید بلا هم پا بیفشارد چو جان سختانه پیش آیی که پیکان بر نیاید زود، چون بر استخوان آید ز دل تا لب، ره گفتار را از گریه می بندم که می ترسم … ادامه

به دور دیده مژگان از دو سو لخت جگر دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 224 به دور دیده مژگان از دو سو لخت جگر دارد چراغان بر لب آب روان فیض دگر دارد ندارم زینتی همچون صدف جز عقدۀ خاطر همیشه رشتۀ کارم گره جای گهر دارد مگر یاد لبت در خاطر پیمانه می گردد؟ که در بزم نشاط باده، چشم از گریه تر دارد … ادامه

سیل را درس روانی گریۀ ما می دهد

کلیم همدانی- غزل شماره 223 سیل را درس روانی گریۀ ما می دهد شوربختی اشک ما تعلیم دریا می دهد روزگارم سربسر از تیره روزی یک شب است وعدۀ وصلم چه حاصل گر به فردا می دهد؟ صرفۀ خود هر کسی بیند، نه جای طعنه است دین ناقص را اگر زاهد به دنیا می دهد … ادامه

رود آرام ز عمری که به هجران گذرد

کلیم همدانی- غزل شماره 222 رود آرام ز عمری که به هجران گذرد کاروان از ره ناامن شتابان گذرد بر گرفتاری دل خنده زنان می گذرم همچو دیوانه که از پیش دبستان گذرد بخت شاد است ز ویرانی ما در غم عشق عید جغد است به معموره چو طوفان گذرد قسمت این بود که چون … ادامه

ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیرد

کلیم همدانی- غزل شماره 221  ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیرد عرق از عارض او رنگ شرر می گیرد می پذیرند بدان را به طفیل نیکان رشته را پس ندهد آن که گهر می گیرد صافدل ترک حق از بهر خوشامد نکند زشترو آینه بیهوده به زر می گیرد هر دمی … ادامه

کند گر آرزوی دیدنت آیینه، جا دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 220 کند گر آرزوی دیدنت آیینه، جا دارد که از خورشیدِ رویت در برابر رونما دارد ندارد بزم می خواران بغیر از از ما تُنُک ظرفی صراحی بر رخ هر کس که می خندد، به ما دارد نویسم نامه و از بس که خون می گریم از هجرت تو گویی کاغذ … ادامه

چشم عارف جز غبار کلفت از دنیا ندید

کلیم همدانی- غزل شماره 219 چشم عارف جز غبار کلفت از دنیا ندید عزم بالا کرد، چون از گردْ پیش پا ندید بر محک زد نقد شهریّ و بیابانی خرد عاقل خوش مشرب و مجنون بد سودا ندید نیست از وضع جهان ابنای دنیا را ملال هیچ صورت را کسی دلگیر از دیبا ندید عافیت … ادامه