بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 32 از 50 - ادبستان شعر پارسی

به حال بد، دل از چشم تر افتاد

کلیم همدانی- غزل شماره 218 به حال بد، دل از چشم تر افتاد سیه گردد چو در آب اخگر افتاد تو گر با این لب شیرین بخندی به شیر صبح خواهد شکّر افتاد چه خواری کز وفاداری ندیدم کنم صد شکر کز عالم برافتاد! گَزیدم بند بند نیشکر را سرانگشت ندامت خوشتر افتاد حدیث عقل … ادامه

گر همّتم کناره ز دنیا نمی کند

کلیم همدانی- غزل شماره 217 گر همّتم کناره ز دنیا نمی کند تقلیدِ گوشه گیریِ عنقا نمی کند تا ناخن از پلنگ نگیرد به عاریت ایّام از دلم گرهی وا نمی کند از جور آشنا نرمد هر که آشناست ساحل ز تیغ موج محابا نمی کند گر پی برد که گوشه نشینی چه راحت است … ادامه

از غمی شکوه مکن تا غم دیگر ندهند

کلیم همدانی- غزل شماره 216 از غمی شکوه مکن تا غم دیگر ندهند از لب خشک مگو، تا مژۀ تر ندهند خوبرویان چو نشینند در ایوان غرور منصب آینه داری به سکندر ندهند در دیاری که رهایی ز اسیری مرگ است صید تا لایق کشتن نشود، سر ندهد خط آزادی ما از غم دوران که … ادامه

فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 215 فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان دارد هما گر سایه ای دارد، برای استخوان دارد ز محرومی است دل گر زاریی دارد درین وادی به قدر دوری منزل جرس دایم فغان دارد ز رشک طالع تردامنان داغم درین گلشن که شبنم خانه از گل، بلبل از خار آشیان دارد … ادامه

بخت بد، جایی که پای کینه محکم می کند

کلیم همدانی- غزل شماره 214 بخت بد، جایی که پای کینه محکم می کند سنگباران کشتِ راحت را ز شبنم می کند کام دل گر آرزو داری، به دنبالش مرو تا تو از پی می روی، آن صید هم رم می کند گرد غم را پاک از روی غبار آلود ما سیلی ایّام، با اشک … ادامه

از هستی من عشق تو چون نام و نشان برد

کلیم همدانی- غزل شماره 213 از هستی من عشق تو چون نام و نشان برد پی بر سر شوریدۀ من داغ چسان برد؟ کسی دعوی ویرانه به سیلاب نکرده است از عشق، دل باخته وا پس نتوان برد از تاب دُر گوش تو در آتش رشکم کان گوشه نشین، عیش دو عالم ز میان برد … ادامه

اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کند

کلیم همدانی- غزل شماره 212 اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کند به گوش، حلقه ام از حلقه های دام کند چه بخت بی اثر است این، که جزوِ ناریِ من دمی که شعله کشد، کار پخته خام کند چرا ننالد بلبل، که بی وفایی دهر امان نداد که گل خنده را تمام کند … ادامه

شکر گویم هرچه غم با جان مسکین می کند

کلیم همدانی- غزل شماره 211 شکر گویم هرچه غم با جان مسکین می کند در مذاقم مرگ را دور از تو شیرین می کند خاک کوی خاکساری افسر هر کس که شد دارد ار بستر ز دیبا، خشت بالین می کند گر حدیث بی وفاییهای خوبان بشنود بیستون پهلو تهی از نقش شیرین می کند … ادامه

نه مرا خاطر غمگین، نه دل شاد رسد

کلیم همدانی- غزل شماره 210 نه مرا خاطر غمگین، نه دل شاد رسد به من آخر چه ازین عالمِ ایجاد رسد؟ ای جرس تا به کی از ناله گلو پاره کنی؟ کس در این بادیه دیدی که به فریاد رسد؟ ای خوش آن صید که کس گر نرسد بر سر او از پر تیر تواند … ادامه

گر حق نگری، لایق منصور نباشد

کلیم همدانی- غزل شماره 209 گر حق نگری، لایق منصور نباشد داری که ز چوب شجر طور نباشد سهل است، به غمنامۀ ما یک نظر افکن این مهر و وفا نیست که منظور نباشد کی پنبه کند کار  نمک بر سر داغم؟ بخت من سودا زده گر شور نباشد یارب نمک لعل لبت باد حرامش! … ادامه

ابر تا برجاست یاران باده در ساغر کنید

کلیم همدانی- غزل شماره 208 ابر تا برجاست یاران باده در ساغر کنید چشم اختر تا نمی بیند دماغی تر کیند پنجۀ گل بین که از سرما نمی آید به هم زیر هر گلبن ز مینای می آتش بر کنید تا دماغم گرم از می نیست، از مو بر سرم گر بگویم سنگ می بارد، … ادامه

عشقت کمی از چاره و تدبیر ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 207 عشقت کمی از چاره و تدبیر ندارد در گرمی تب، مِروَحه تأثیر ندارد گفتی: قفس عقلْ حصاری است ز آهن دیوانه مگر خانۀ زنجیر ندارد؟ مانند صدف، رجعت معموری ما رفت ویرانۀ ما طالع تعمیر ندارد بر طفل مزاجان جهان چون گذرد حال؟ امروز که پستان امل شیر ندارد تسکین … ادامه