بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 33 از 50 - ادبستان شعر پارسی

دل ز جا رفت، از پی آن سرو قامت می رود

کلیم همدانی- غزل شماره 206 دل ز جا رفت، از پی آن سرو قامت می رود می پرد چشمم، به استقبال حیرت می رود کس به ذوق خویش ترک خانمان خود نکرد خونم از بیداد مرهم از جراهت می رود تهنیت نوبر نکرد و گرد خوشحالی نگشت عید ما دایم به قربان مصیبت می رود … ادامه

عیش در کلبۀ هر گوشه نشین می باشد

کلیم همدانی- غزل شماره 205 عیش در کلبۀ هر گوشه نشین می باشد دید و وادید مکن، عید همین می باشد سر و سامانم چون شیشۀ می از خود نیست روش اهل خرابات چنین می باشد هر که حرصش نکند هر دری و هر جایی همه جا صدر نشین همچو نگین می باشد گر نیاید … ادامه

غبار کوی تو گر توتیای دیده شود

کلیم همدانی- غزل شماره 204 غبار کوی تو گر توتیای دیده شود به هرچه چشم گشایم، بهشتْ دیده شود بغیر من که به بزم وصال راهم نیست کسی ندیده که پروانه پر بریده شود به سر مزن که تنت را چو شمع بگدازد گلی که از چمن روزگار چیده شود خلاف گفتۀ او تا عمل … ادامه

هرگز سر شکایت من وا نمی شود

کلیم همدانی- غزل شماره 203 هرگز سر شکایت من وا نمی شود این در گرفته شد، به زدن وا نمی شود روی تو بر بهار ز بس کار تنگ ساخت یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود بستم بسی به بال هما بهر امتحان یک بار بختِ نامۀ من وا نمی شود خمیازه در … ادامه

حسنی که به او عشق سر و کار ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 202 حسنی که به او عشق سر و کار ندارد مانند طبیبی است که بیمار ندارد حرفی که دل غمزده ای زو بگشاید غیر از لب پر خندۀ سوفار ندارد ضعفم نکند تکیه به نیروی بزرگان کاه تن من پشت به دیوار ندارد از بخت سیه نالۀ ما یافت رواجی شب … ادامه

کم بختی هنرمند، نقص هنر نباشد

کلیم همدانی- غزل شماره 201 کم بختی هنرمند، نقص هنر نباشد گر رشته نارسا شد، عیب گهر نباشد آزاد از تعلّق، چون نخل در خزان باش زر را به خاک افشان، سائل اگر نباشد شیرازه بند الفت، نبود بغیر نسبت گر سر سبک نباشد، بالش ز پر نباشد دستی که بخت دارد، در جمع کردن … ادامه

چشم بد مست تو چون عربده بنیاد کند

کلیم همدانی- غزل شماره 200 چشم بد مست تو چون عربده بنیاد کند به دلم هر مژه را خنجر جلّاد کند رحم در عالم اگر هست، اجل دارد و بس کاین همه طایر روح از قفس آزاد کند خاک ارباب ریا را، ز رواج باطل روزگار آورد و سبحۀ زهّاد کند صاحب حوصله، دلسوختگان می … ادامه

مطربی کو که به خورشید، رخش ناز کند؟

کلیم همدانی- غزل شماره 199 مطربی کو که به خورشید، رخش ناز کند؟ چون کند گرم دف، از شعلۀ آواز کند در تن نای، چو جان از لب شیرین بدمد سفر بیخودی ام را به دمی ساز کند مرغ دل در قفس سینه بمیرد، به ازان که به بال نفس سوخته پرواز کند یک دم … ادامه

نشود این که ز دل اشک جگر گون نرود

کلیم همدانی- غزل شماره 198 نشود این که ز دل اشک جگر گون نرود طفل آراسته از خانه بدر چون نرود؟ کام دل رم کند امّا به طلب رام شود راه اگر گم شود، از بادیه بیرون نرود رخصت بادیه گردی ز کجا خواهد یافت اشک ما گر به سر تربت مجنون نرود شب خیال … ادامه

جور تو ز پی فغان ندارد

کلیم همدانی- غزل شماره 197 جور تو ز پی فغان ندارد زخم ستمت دهان ندارد جان گرچه به چشم در نیاید گمنامی آن میان ندارد از بس دهن تو تنگدست است نام ار بودش، نشان ندارد دل را گله ای ز کوی او نیست خار و خس آشیان ندارد دل بی آب است و دیده … ادامه

تا بخت بد ز همرهی ما جدا شود

کلیم همدانی- غزل شماره 196 تا بخت بد ز همرهی ما جدا شود خواهم که جاده در ره وصل اژدها شود چشم گشایش از فلکم نیست، زان که بخت در کار نفکند گرهی را که وا شود با خویشتن به خاک دلا حسرت وصال چندان ببر که توشۀ راه فنا شود ناسازی زمانه به هر … ادامه

به بی تکلّفی آن عارفی که خو دارد

کلیم همدانی- غزل شماره 195 به بی تکلّفی آن عارفی که خو دارد نظر بپوشد ازان گل که رنگ و بو دارد ببین به جذبۀ نسبت، که خامۀ دو زبان همیشه الفت با صفحۀ دورو دارد کسی که بندۀ عشق است بی نشان نبود ز موج گریۀ خود طوق بر گلو دارد دلم ز تیغ … ادامه