
کلیم همدانی- غزل شماره 201
کم بختی هنرمند، نقص هنر نباشد
گر رشته نارسا شد، عیب گهر نباشد
آزاد از تعلّق، چون نخل در خزان باش
زر را به خاک افشان، سائل اگر نباشد
شیرازه بند الفت، نبود بغیر نسبت
گر سر سبک نباشد، بالش ز پر نباشد
دستی که بخت دارد، در جمع کردن غم
گاه گرفتن کام، جز زیر سر نباشد
خود را چنان که هستی، بنما به عیب جویان
چون پرده ای نداری، کس پرده در نباشد
در چار باغ گیتی، گردیدم و ندیدم
نخلی که سایۀ او، به از ثمر نباشد
خود را به هر که سنجی، چیزی ز خویش کم کن
خواهی که از تو افزون، کس در هنر نباشد
نقش و نگارِ خانه، در شهر ما همین است
کز سیل حادثاتش، دیوار و در نباشد
چشمی طبیب دلهاست، کز حال خستگانش
او را خبر نباشد، گر نوحه گر نباشد
نتوان کلیم تنها، رفتن به راه غربت
آوارگی به این کس، گر همسفر نباشد



