بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 34 از 50 - ادبستان شعر پارسی

عمرها رفت که قانون طرب تار ندید

کلیم همدانی- غزل شماره 194 عمرها رفت که قانون طرب تار ندید دل بجز دیدۀ تر ساغر سرشار ندید این جهان دار شفایی است که یک بیمارش خدمتی غیر تغافل ز پرستار ندید هر که رفعت طلب، از فیض ازل محروم است خار را سبز، کسی بر سر دیوار ندید مرد آزاده گرش کار به … ادامه

خوش آن که لاف هنر پیش بی هنر نزند

کلیم همدانی- غزل شماره 193 خوش آن که لاف هنر پیش بی هنر نزند اگرچه برق بود، طعنه بر شرر نزند به چاره دست مزن در بلا که شست قضا نشان غلط نکند، تیر بر سپر نزند مکن سؤال، که ابواب فیض اهل سخا گشاده است به روی کسی که در نزند چراغ عقل دهد … ادامه

خاک غربت در مذاقم آب حیوان می شود

کلیم همدانی- غزل شماره 192 خاک غربت در مذاقم آب حیوان می شود صبحِ خاطر روشن از شام غریبان می شود گرچه ننگ از نام ما داری، چه شد، گاهی بپرس لایق یاد ار نباشد، خرجِ نسیان می شود دیده ام تا سرکشیهای خطت، در حیرتم مور هم بر هم زن ملک سلیمان می شود … ادامه

دل که لبریز الم شد ز نوا می افتد

کلیم همدانی- غزل شماره 191 دل که لبریز الم شد ز نوا می افتد جام هرچند که پر شد ز صدا می افتد سوخت اسباب تعلّق دل و آسوده نشست قدم برق به سر منزل ما می افتد جامه در خون شهیدان کش و بخرام به ناز به تو ای شاخ گل، این رنگ قبا … ادامه

به وقت گرسِنِگی، نفْس دون گدایی کرد

کلیم همدانی- غزل شماره 190 به وقت گرسِنِگی، نفْس دون گدایی کرد چو یافت یک لبِ نان، دعوی خدایی کرد گره گشاد ز کارم که سخت تر بندد جز این نبود فلک گر گرهگشایی کرد شهید تیغ تو خون را حلال چون نکند؟ به محشر از کفن سرخ، خود نمایی کرد نکرد همرهی تن به … ادامه

مرا همیشه مربّی چو طالع دون بود

کلیم همدانی- غزل شماره 189 مرا همیشه مربّی چو طالع دون بود ترقّی ام چه عجب گر چو شمع وارون بود همیشه اهل هنر را زمانه عریان داشت فسانه ای است که خم جامۀ فلاطون بود پسندِ ماتمیان با هزار غم نشدم به جرم این که لباسم ز گریه گلگون بود فلک به عیب تهی … ادامه

عمر سیرش کوته است ار جورت از دل می رود

کلیم همدانی- غزل شماره 188 عمر سیرش کوته است ار جورت از دل می رود چند گامی از ضرورت صید بسمل می رود خواب غفلت بس که چشم کاروان عمر بست بانگ باید بر جرس ها زد که محمل می رود! کینه ای ای کاش باعث می شدی بر قتل ما خون ناحق کشته، زود … ادامه

زان رخنه ها که تن را، از ناوک جفا شد

کلیم همدانی- غزل شماره 187 زان رخنه ها که تن را، از ناوک جفا شد در دشت، استخوانم، دام ره هما شد تا دیدۀ توقّع، از روزگار بستم در چشمم ار غباری بنشست، توتیا شد یکباره عشقْ کس را، زیر و زبر نسازد دستم به سر همان است، پایم اگر ز جا شد بر خاطر … ادامه

طرّه ات گر ز دلم صبر چنین خواهد برد

کلیم همدانی- غزل شماره 186 طرّه ات گر ز دلم صبر چنین خواهد برد گریه ام شکوۀ زلف تو به چین خواهد برد صافِ میخانۀ ایّام بود در ته خم غم دل را نفس بازپسین خواهد برد چشم بد دور، که از دولت بی سامانی کلبۀ ما گرو از خانۀ زین خواهد برد صد رهم … ادامه

زان همه صبر و سکون، از دل کفی خوناب ماند

کلیم همدانی- غزل شماره 185 زان همه صبر و سکون، از دل کفی خوناب ماند کاروان ما به جای آتش از وی آب ماند آه اگر آتش به دل زد، اشک در کار خود است گر بسوزد خانه، خواهد قسمت سیلاب ماند چشم بر بهبود پیری داشتم، آن هم نشد کاروان عمر رفت و بخت … ادامه

از هجوم خط، دلی با طرّۀ پر فن نماند

کلیم همدانی- غزل شماره 184 از هجوم خط، دلی با طرّۀ پر فن نماند مور چندان شد که آخر دانه در خرمن نماند مرغ گیرایی ز دام زلف او پرواز کرد ناوک اندازیّ آن مژگان صید افکن نماند بخیه بر زخم دل ما تنگ می گیرد بسی حیف کآیین مروّت یک سر سوزن نماند از … ادامه

گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببند

کلیم همدانی- غزل شماره 183 گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببند این چنین مگذار ما را، یا رها کن یا ببند حفظ بی برگی به از سامان کن ار وارسته ای خانه از اسباب چون خالی شود، در را ببند رنگ ما چون مرغ وحشی زود از رو می پرد ساقی از … ادامه