بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 35 از 50 - ادبستان شعر پارسی

دولت به ملک عشق به هر سر نمی رسد

کلیم همدانی- غزل شماره 182 دولت به ملک عشق به هر سر نمی رسد سر تا بریده نیست به افسر نمی رسد جایی که عارض تو به دعوی طرف شود میراث آینه به سکندر نمی رسد ناامن گشته میکده از دست رهزنان می از حجاب شیشه به ساغر نمی رسد هر جا که تشنه ای … ادامه

هر کس به تو دلربا نشیند

کلیم همدانی- غزل شماره 181 هر کس به تو دلربا نشیند بسیار ز خود جدا نشیند همچون هدفم سفید شد چشم تا ناوک تو به جا نشیند از بس تنگ است بزم وصلت جا نیست که نقش ما نشیند پر تاب مده به زلف و بگذار کاین فتنه شبی ز پا نشیند مرغ الفت پرید … ادامه

کرده است تیغت از سر خصم ابتدای فتح

کلیم همدانی- غزل شماره 180 کرده است تیغت از سر خصم ابتدای فتح این است ابتدا، چه بود انتهای فتح ای از ازل به قامتِ شمشیرِ نصرتت همچون غلاف، آمده چسبان قبای فتح آید ز بحر لطف الهی به درگهت چون موج سوی ساحل، فتح از قفای فتح بر دوشِ باد سیر کند همچو بوی … ادامه

دلا سر سفرت زین خرابه منزل نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 179 دلا سر سفرت زین خرابه منزل نیست تو گرچه غافلی از مرگ، مرگْ غافل نیست به کوی عشق، ثبات قدم چه می داند ز اشک خویش اسیری که پای در گل نیست مدام از آتش هجران کسی نسوخت چو من شبی زیاده تب و تاب شمع محفل نیست رهی به … ادامه

بی آه، سرشک من روان نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 178 بی آه، سرشک من روان نیست آری بی گرد، کاروان نیست تن گشته ز درد بس که لبریز گنجایش تب در استخوان نیست دارد در تاب، زلفِ او را رشک کمری که در میان نیست از غارتِ عشقِ خانه پرداز گر نام بود مرا، نشان نیست چون دیدۀ دام باد … ادامه

آن بلبلم که عقدۀ دل دانۀ من است

کلیم همدانی- غزل شماره 177 آن بلبلم که عقدۀ دل دانۀ من است آبی که هست در قفسم، آب آهن است طالع نگر که کشت امیدم ز آب سوخت در کشوری که برق، هوادار خرمن است او را ز حال دیدۀ حیران چه آگهی؟ کی آفتاب را خبر از چشم روزن است؟ در گلشن امید … ادامه

عشق را بخت تیره د رکار است

کلیم همدانی- غزل شماره 176 عشق را بخت تیره د رکار است جلوۀ شمع در شب تار است خوش به گرد سر تو می گردد جگرم خون ز رشکِ دستار است بس که بازار خار و خس گرم است شاهد گل، غریبِ گلزار است رشک‌ ابروی تو ز کارش برد پشت محراب ازان به دیوار … ادامه

به ملک حسن که فیضی ز آشنایی نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 175 به ملک حسن که فیضی ز آشنایی نیست در آشنایی خورشید، روشنایی نیست هر آنچه رفت ز دستم برون، ز دل هم رفت میان دست و دلم چون صدف جدایی نیست غبار خاطرم از شش جهت گرفته فرو چو اخگرم سر  و پروای خودنمایی نیست به کشوری که فتد عکس … ادامه

دل پس از طوف حرم، بر در میخانه نشست

کلیم همدانی- غزل شماره 174 دل پس از طوف حرم، بر در میخانه نشست هر کجا شیشۀ می دید چو پیمانه نشست رفتی از دیده و من دشمن چشمم، که چرا به سفر زود رود هرکه درین خانه نشست کس گرفتار به ابروی تو چون چشمت نیست زیر آن تیغ بلا، سخت اسیرانه نشست همنشین … ادامه

چشم پوشیدن ز نیک و بد، چراغ دیده است

کلیم همدانی- غزل شماره 173 چشم پوشیدن ز نیک و بد، چراغ دیده است روشنی دل را ز نور دیدۀ پوشیده است با که گردون سازگاری کرد تا با ما کند؟ بر مراد دانه هرگز آسیا گردیده است؟ سرو را دانی چرا آزاد می گویند خلق؟ زان که دامان تعلّق زین چمن برچیده است گر … ادامه

پاس وفا داشتن، بی اثر افتاده است

کلیم همدانی- غزل شماره 172 پاس وفا داشتن، بی اثر افتاده است آفت اوقات بود، خوب بر افتاده است شکوه ام از دهر نیست، داد ز ابنای او در همه ملک این پدر، بد پسر افتاده است از سر نو قسمتی، باز نخواهند کرد خار به پا می رسد، گل به سر افتاده است بس … ادامه

صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است

کلیم همدانی- غزل شماره 171 صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است ناله ها را ز دلت تیر به سنگ آمده است مژه ات آفت جان،  طرز نگاهت خونریز بسته آن غمزه دو شمشیر و به جنگ آمده است بدگمانیّ دلم زان صف مژگان داند گر به اسلام شکستی ز فرنگ آمده است دامن … ادامه