بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 36 از 50 - ادبستان شعر پارسی

خالت از تنگی جا غنچه به کنج دهن است

کلیم همدانی- غزل شماره 170 خالت از تنگی جا غنچه به کنج دهن است چه کند، ساخته با گوشۀ خود چون وطن است پستی پایه چو غوّاص، شگون است مرا پر ز یوسف بود آن چاه که در راه من است چند در خانه اش آتش فتد از پرتو تو؟ زین ستم، آینه در فکر … ادامه

به زخم تیغ جفا، مرهم عتاب چراست

کلیم همدانی- غزل شماره 169 به زخم تیغ جفا، مرهم عتاب چراست نمک به روی نمک بر دل کباب چراست فلک به تشنه لبان قطره را شمرده دهد به عاشقان، کرم اشک، بی حساب چراست تمام نسل بزرگان اگر نکو باشد ز بحر زاده، تُنُک ظرفی حباب چراست ز ذوق فقر و فنا بی خبر، … ادامه

در کورۀ غم سوختنم مایۀ کام است

کلیم همدانی- غزل شماره 168 در کورۀ غم سوختنم مایۀ کام است آتش به از آب است در آن کوزه که خام است بی مصلحت ساقیِ این دور نباشد گر گریۀ شیشه است وگر خندۀ جام است آسیب جهان بیش رسد گوشه نشین را دامی نبود در ره آن صید که رام است دل را … ادامه

علاج عاشق دلگیر، سیر بستان نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 167 علاج عاشق دلگیر، سیر بستان نیست به چشم تنگدلان غنچه کم ز پیکان نیست ز استخوان شهیدان اگر نخیزد دود دلیل راهروان کس درین بیابان نیست ز بهر تن زرهی نیست به ز نقش حصیر برای سر، سپری بهتر از گریبان نیست حدیث تلخ ازان لب برون نمی آید که … ادامه

دایم اندر آتش خود عاشق دیوانه سوخت

کلیم همدانی- غزل شماره 166 دایم اندر آتش خود عاشق دیوانه سوخت شمع محفل را گناهی نیست گر پروانه سوخت دیده باعث شد اگر ویرانه ام را آب برد از تف دل بود آن آتش که ما را خانه سوخت طرّه اش زان آتش رخسار، تابی یافته کز حدیث زلف او گفتن، زبان شانه سوخت … ادامه

منم که تنگدلی باغ دلگشای من است

کلیم همدانی- غزل شماره 165 منم که تنگدلی باغ دلگشای من است به دستم آبله جام جهان نمای من است رسیده همرهی بخت واژگون جایی که هر که خاک رهم بود، خار پای من است به دستگیری افلاکم احتیاجی نیست کلیمِ وقتم و افتادگی عصای من است به خاک و خون کشدم هر کجا که … ادامه

از من غبار بس که به دلها نشسته است

کلیم همدانی- غزل شماره 164 از من غبار بس که به دلها نشسته است بر روی عکس من در آیینه بسته است اندیشه ای ز تیرِ کمان شکسته نیست ز آهم نترسد آن که دلم را شکسته است خوار است آن که تا همه جا همرهی کند نقش قدم به خاک ازین ره نشسته است … ادامه

سرخوش از می چو نیَم، موج هوا شمشیر است

کلیم همدانی- غزل شماره 163 سرخوش از می چو نیَم، موج هوا شمشیر است ابر را خود چه کنم، قطرۀ باران تیر است زور بازوی توانایی ام از فیض می است باده در طبع من آبی است که در شمشیر است موج سان بر سر هر قطرۀ می می لرزم چه توان کرد، مس طبعِ … ادامه

در مزرع بختم اثر نشو و نما نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 162 در مزرع بختم اثر نشو و نما نیست از گریۀ من، آب اگر هست، هوا نیست چون کج نرود آن که ز میخانه برآید؟ این کجروشیها گنه آن مژه ها نیست چون شمع، به هر جا که نشانند، نشینم با هیچ کسم گفت و شنو بر سر جا نیست هر … ادامه

از کمی مشتری، جنس سخن خوار نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 161 از کمی مشتری، جنس سخن خوار نیست تحفه گران قیمت است، جوش خریدار نیست دست قضا همچو شمع، در چمن خوشدلی گل به سری می زند، کش غم دستار نیست گاهی خاشاک سیل، گاه خس شعله باش ساکنِ یک مرحله، سالکِ اطوار نیست خاطر روشندلان، زخم جفا می خورد صیقل … ادامه

نخل امّید ز بار افتاده است

کلیم همدانی- غزل شماره 160 نخل امّید ز بار افتاده است باغم از چشم بهار افتاده است بی حساب است همان درد دلم نفسم گر به شمار افتاده است گریه زین تخم که بر سینه فشاند ناله ها آبله دار افتاده است بود بر سرکشی ام سرکوبی حیفِ دستم که ز کار افتاده است درد … ادامه

هنوز طرّۀ او تا کمر نیامده است

کلیم همدانی- غزل شماره 159 هنوز طرّۀ او تا کمر نیامده است ز پیچ و تاب رگ جان خبر نیامده است به اعتماد، سرین را به آن میان مسپار که مور، خازن تنگ شکر نیامده است همه حکایت مردم گیا، فسانه شمار گیاه مردمی از خاک بر نیامده است به جلوه گاه تو هر دل … ادامه