بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 37 از 50 - ادبستان شعر پارسی

آن درد که استخوان شکن نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 158 آن درد که استخوان شکن نیست معمارِ کهن بنای تن نیست امروز چراغ اهل فقرم چون فانوسم دو پیرهن نیست نشنیده حدیث آشنایی هر کس که به خویش در سخن نیست لعل لب او نگین تنگی است افسوس که جای نام من نیست ما را ز کف اختیار رفته جز … ادامه

اگر ز هستی ما نام نه، نشانی هست

کلیم همدانی- غزل شماره 157 اگر ز هستی ما نام نه، نشانی هست در آشیان هما، مشت استخوانی هست وبال اختر بختم نمی شود زایل چو شمع، دایم در طالعم زیانی هست تو بی زبانی ما را حریفِ حرف نه ای به داد ما برس  ای شوخ، تا زبانی هست تهی ز لخت جگر نیست … ادامه

شمیم خلد، گدای بهار کشمیر است

کلیم همدانی- غزل شماره 156 شمیم خلد، گدای بهار کشمیر است شکفتگی، گل خار دیار کشمیر است لب پیاله ز تبخال رشک می سوزد که نشأه وقف لب جویبار کشمیر است اگر چه مایۀ دلبستگی است قامت سرو عنان هوش به دست چنار کشمیر است به زیر پنبۀ ابر آسمان ازان گم شد که پای … ادامه

دایم گلۀ چرخ دلا ورد زبان چیست

کلیم همدانی- غزل شماره 155 دایم گلۀ چرخ دلا ورد زبان چیست گر ناوک جوری رسدت، جرم کمان چیست بی باکی آن غمزۀ خونریز ازان است کز تیر نپرسند که تقصیر نشان چیست گر خاک نشینانِ فلکْ سیر نباشند بر چرخ، پس این جادّۀ کاهکشان چیست از خویش چنان راز غم عشق نهان کن کآگه … ادامه

محتسب بر حذر از مستی سرشار من است

کلیم همدانی- غزل شماره 154 محتسب بر حذر از مستی سرشار من است سنگ بگریزد ازان شیشه که در بار من است آسمان مشتری جنس هنرها گردید که دکان سوختنم گرمی بازار من است از دهن غنچه صفت دست اگر بردارم قفل دیگر ز حیا بر لب اظهار من است گره گریه به تیغ از … ادامه

هیچ گه جوش سرشک از مژۀ ما کم نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 153 هیچ گه جوش سرشک از مژۀ ما کم نیست این قدر آب، سزاوار گل آدم نیست پست فطرت هوس گوشۀ عزلت نکند تا گدا بر سر ره نیست، دلش خرّم نیست ما به نظّاره پریشان و خرابیم ازو شانه از صحبت زلف تو چرا درهم نیست؟ جرم مستان همه بر … ادامه

توبه کردی، مستی از چشم بتان افتاده است

کلیم همدانی- غزل شماره 152 توبه کردی، مستی از چشم بتان افتاده است تاک را هم از خزان آتش به جان افتاده است دست تاکش بشکند، گر بر در عیش است قفل کز همین سر پنجه، چندین پهلوان افتاده است شیشه کی باشد که در پیشت دلی خالی کند؟ شکوه ها دارد که ساقی سرگران … ادامه

دل به زیب و زینت گیتی هنرپرور نبست

کلیم همدانی- غزل شماره 151 دل به زیب و زینت گیتی هنرپرور نبست غیر نقش بوریا بر خویشتن زیور نبست تا دلم در کنج غم بر حال زار خود نسوخت همنشین بر زخم من مرهم ز خاکستر نبست کاروانها بار عشرت بست بهر ناکسان رنگ بر رویم سپهر از گردش ساغر نبست از علاج  چاکهای … ادامه

در صد زخم جفا زان مژه بر دل باز است

کلیم همدانی- غزل شماره 150 در صد زخم جفا زان مژه بر دل باز است غمزه زان ناوک کج، سخت درست انداز است چشمِ پوشیدۀ ما بر رخ دل دوخته است که حباب از نظرش بسته، به دریا باز است هر که گردید خود آرا، ز هنر بهره ندید همچو طاووس که پُر زینت و … ادامه

ز بس که سر زده مژگان او به دلها رفت

کلیم همدانی- غزل شماره 149 ز بس که سر زده مژگان او به دلها رفت حدیث شوخی و بی باکی اش به هرجا رفت چگونه خاطر جمع از فلک طمع دارم؟ درین زمانه که جمعیّت از ثریّا رفت به دامن آمد و آسود بی قراری اشک دگر چه شور کند سیل چون به دریا رفت … ادامه

آن صید پیشه، فکر مدارا نکرده است

کلیم همدانی- غزل شماره 148 آن صید پیشه، فکر مدارا نکرده است گر سر بریده، رشته ز پا وا نکرده است امروز در بهشتی اگر بی تعلّقی هرگز کریم وعده به فردا نکرده است در روزگار، خاکِ گلِ آدم است و بس خاکی  که عشق او به سر ما نکرده است تا راه برده است … ادامه

امشب گل خورشید به دامان نگاه است

کلیم همدانی- غزل شماره 147 امشب گل خورشید به دامان نگاه است آیینۀ دل، روشن ازان روی چو ماه است زنهار مکرّر نشوی در نظر خلق انگشت نما ماه، همین اوّل ماه است پامال حوادث نتوانم که نباشم چون نقش قدم خانۀ من بر سر راه است یک چشم زدن، زو نتوانست جدا شد گویی … ادامه