بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 38 از 50 - ادبستان شعر پارسی

همیشه کارم در کار خیرْ تأخیر است

کلیم همدانی- غزل شماره 146 همیشه کارم در کار خیرْ تأخیر است که توبه مانده درست و بهار کشمر است درین چمن نرود دور خوشدلی به شتاب ز موج سبزه به پای نشاط زنجیر است زمان بی غمی کودکی چنان بر گشت که پیر را به شراب، انسِ طفل با شیر است نقیض گیری افلاک … ادامه

ای دل، دویدن از پی هر بی وفا بس است

کلیم همدانی- غزل شماره 145 ای دل، دویدن از پی هر بی وفا بس است گر تو هنوز سیر نگشتی، مرا بس است خواهی به دیده تا به کی آن خاک پا کشید؟ ای ساده لوح، کور شدی، توتیا بس است فیض دم مسیح به دلمردگان گذار آمد طبیبِ مرگ، تلاش دوا بس است ای … ادامه

عاقل سپر زخم زبان، گوش گران یافت

کلیم همدانی- غزل شماره 144 عاقل سپر زخم زبان، گوش گران یافت گر عقل بود، این سپر از پنبه توان یافت شیطان چه تمتّع برد از اهل تجرّد؟ رهزن چه درین بادیه از ریگ روان یافت؟ دنیا طلب از مورمیانان نشد از جا بس دیده که او حسن کمر در همیان یافت ما را هدف … ادامه

جز از غبار مذلّت دلم جلا نگرفت

کلیم همدانی- غزل شماره 143 جز از غبار مذلّت دلم جلا نگرفت به خاک تا نفتاد این گهر صفا نگرفت ز دستبرد حوادث گریخت یک سرِ تیر هدف به دشت بلا نیز جای ما نگرفت رمیده اند چنان از خطت هواداران که زلف، جانب رخسارۀ ترا نگرفت شکارِ نعمتِ دنیا نمی شود قانع بلی ز … ادامه

دختر رز از کنار می کشان یک سو گرفت

کلیم همدانی- غزل شماره 142 دختر رز از کنار می کشان یک سو گرفت پرده ای کز کار ما برداشت، خود بر رو گرفت بزم عشرت، روشنایی از کجا پیدا کند؟ کآتش مَی رفت و جایش دود تنباکو گرفت سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر بس که از شرم جمالت دست پیش … ادامه

تا به نام من زبان خامه ات گردیده است

کلیم همدانی- غزل شماره 141 تا به نام من زبان خامه ات گردیده است از نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است بر هوا می افکند هر دم کلاهی از حباب قطره زین شادی که دریا حال او پرسیده است من که باشم کز چو من بی قدر یاد آورده ای؟ نامه از ننگ … ادامه

گر آه و ناله داری، در ملک عشق باب است

کلیم همدانی- غزل شماره 140 گر آه و ناله داری، در ملک عشق باب است بد یُمنْ شادمانی، چون خندۀ حباب است چشمت به خون عاشق گر تشنه است، سهل است چیزی که می توان خواست از دوستان، شراب است دشمن ز شغل خصمی، آسودگی ندارد تا بخت دشمن ماست، در آرزوی خواب است چون … ادامه

روشنی در خانۀ معمور نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 139 روشنی در خانۀ معمور نیست نیست یک ویرانه کان پر نور نیست بس که بر بزم نشاط ما گریست قطره ای خون در رگ طنبور نیست دل ز مهر گلرخان پرداختیم در بهشت خاطر ما حور نیست عمرها پروانۀ او بوده ایم در چراغ آشنایی نور نیست تا تو باشی، … ادامه

چاره خاموشی بود، هر جا سخن درگیر نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 138 چاره خاموشی بود، هر جا سخن درگیر نیست تیر بر سنگ آزمودن، جز زیان تیر نیست گر به خلق الفت نمی گیرم، گناه من مدان طینت ابنای دهر از خاکِ دامنگیر نیست خواری و عزّت درین محنت سرا یکسان بود آستان و مسندی در خانۀ زنجیر نیست مادر گیتی که … ادامه

جلوۀ پیچ و خم از موی کمر خواهد رفت

کلیم همدانی- غزل شماره 137 جلوۀ پیچ و خم از موی کمر خواهد رفت تاب این رشتۀ باریک به در خواهد رفت دل  ز سودای سر زلف تو خواهد واسوخت از سر مجمرم این دود به در خواهد رفت یک جهان بارِ شکایت ز وطن خواهد بست هر که از کشور هستی به سفر خواهد … ادامه

دل کار خود به طالع ناساز وا گذاشت

کلیم همدانی- غزل شماره 136 دل کار خود به طالع ناساز وا گذاشت شمع اختیار خویش به باد صبا گذاشت با ماندگان بساز که کفر طریقت است رهرو اگر نشان قدم را به جا گذاشت گل را شکفته در چمن خلد کس ندید تا غنچه خنده را به لب یار وا گذاشت خونم ز بس … ادامه

به کامی خواهش ما مبتلا نیست

کلیم همدانی- غزل شماره  135 به کامی خواهش ما مبتلا نیست چو ماهی، دانه ای در دام ما نیست به چشمم خاک پای دوست حیف است که کاغذ قدر دان توتیا نیست به دست ما نیفتد دامن عیش کف شانه سزاوار حنا نیست دل آگاه می باید، وگرنه گدا یک لحظه بی نام خدا نیست … ادامه