بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 39 از 50 - ادبستان شعر پارسی

زلف تو که طفلان هوس را شب عید است

کلیم همدانی- غزل شماره 134 زلف تو که طفلان هوس را شب عید است شامی است که آبستن صد صبح امید است تا رفته، به او نامۀ ننوشته فرستم یعنی که ز هجران توام دیده سفید است! عاقل سر فرمان نکشد از خط ساغر پیر است شراب کهن و عقل، مرید است من مست به … ادامه

منم که گرد ملال آبروی کار من است

کلیم همدانی- غزل شماره 133 منم که گرد ملال آبروی کار من است فسردگیّ خزان حاصل بهار من است دگر به بیکسی من بگو که گریه کند که کار شمع همین خنده بر مزار من است به حیرتم چو در ابر سفید باران نیست چه دجله هاست که در چشم اشکبار من است به هرچه … ادامه

ما را تپیدن از غم دنیا، شعار نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 132 ما را تپیدن از غم دنیا، شعار نیست صد شکر کآب طینت ما موجدار نیست بی جذبۀ جنون نرسد کس به هیچ جا سالک به راه مانَد اگر نی سوار نیست آیینه وار، روی دلش جانب ریاست آن را که پشت کار به از روی کار نیست روشندلان حباب صفت … ادامه

دلها به یک نگاه ز نظّارگان گرفت

کلیم همدانی- غزل شماره 131 دلها به یک نگاه ز نظّارگان گرفت از یک گشادِ تیر بلا صد نشان گرفت بی اختیار می بردم اشک، چون کنم؟ خاشاک، سیل را نتواند عنان گرفت می خواست روسفیدیِ آماجگاه تو گر شعلۀ فراق، کمِ استخوان گرفت یک کوکبش رعیّت بختم نمی شود آهم اگر چه کشور هفت … ادامه

سیل در اقلیم ما، پیرایه بند خانه است

کلیم همدانی- غزل شماره  130 سیل در اقلیم ما، پیرایه بند خانه است رخنه، مانند قفس، آرایش کاشانه است کام دنیا را برای اهل دنیا واگذار جغد را ارزانی آن گنجی که در ویرانه است بر در و بام دلم، غم بر سر هم ریخته میهمان در خانه ام دایم زیاد از خانه است قابل … ادامه

دجلۀ اشک از بهار شوق، طغیان کرده است

کلیم همدانی- غزل شماره 129 دجلۀ اشک از بهار شوق، طغیان کرده است رازهای سینه را خاشاکِ طوفان کرده است دل گمان دارد که پوشیده است راز عشق را شمع را فانوس پندارد که پنهان کرده است زاهد از حسن جهان آرای جانان، می کند آن قدر ذوقی که دیوار گلستان کرده است منّت باران … ادامه

این سطرهای چین که ز پیری به روی ماست

کلیم همدانی- غزل شماره 128 این سطرهای چین که ز پیری به روی ماست هر یک جدا جدا خط معزولی قواست دل در جوانی از پی صد کام می دود پیری که هست موسم آرام، کم بقاست چشم دگر ز عینک گیرم به عاریت اکنون که وقت بستنِ دیده ز ماسواست ضعفم به جا گذاشته … ادامه

صبح شکفتگی ز شفق کم بقا تر است

کلیم همدانی- غزل شماره 127 صبح شکفتگی ز شفق کم بقا تر است خو کن به گریه، خنده ز گل بی وفا تر است رسم دهش ز همّت اهل جهان مخواه طفلند و دستشان به دهن آشناتر است ما اجر از عبادت ناکرده می بریم هر طاعتی که فوت شود بی ریاتر است در باغ … ادامه

پای طلب به راه تو از کار مانده است

کلیم همدانی- غزل شماره 126 پای طلب به راه تو از کار مانده است اشکم ز بس دویده ز رفتار مانده است بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است بیچاره ناله در ته دیوار مانده است مرغ از قفس پرید و به فانوسْ شمع سوخت دل همچنان به سینه گرفتار مانده است دل را … ادامه

گردون در آتش حسد از جوهر من است

کلیم همدانی- غزل شماره 125 گردون در آتش حسد از جوهر من است پرواز من بلندتر از اختر من است شبنم به بالِ جذبۀ خورشید می پرد کس را چه حدّ بستنِ بال و پر من است؟ پامال و خاکسار و ز هر باد بی قرار نقش قدم به راه فنا همسر من است سهلش … ادامه

جز قامتت به چشم و دلم جایگیر نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 124 جز قامتت به چشم و دلم جایگیر نیست مهمان خانه های کمان، غیر تیر نیست دنیا و آخرت به ره او دو نقش پاست دلبستگی به نقش قدم دلپذیر نیست دریا دلیم و موجۀ دریای همّت است نقشی که هست بر تن ما، از حصیر نیست جایی که من فتاده … ادامه

هر قدم، لغزیدنی فرش قدمگاه من است

کلیم همدانی- غزل شماره 123 هر قدم، لغزیدنی فرش قدمگاه من است چاهِ راهم چون قلم پیوسته همراه من است گشته از افتادگی آن سرفرازی حاصلم کآسمان در سایۀ دیوار کوتاه من است از  طریق راست، خاشاک خطرها رُفته اند هر چه در راه من است از طبع  گمراه من است گرچه این ره را … ادامه