بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 40 از 50 - ادبستان شعر پارسی

در غریبی هیچ کس بی طالع فیروز نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 122 در غریبی هیچ کس بی طالع فیروز نیست حیرتی دارم که چون قدر چراغ روز نیست از فسون عشق، شهبازی به چنگ آورده ام در بر و بومی که آن جا بهله دست آموز نیست چون سپند از روی گرم هر کس از جا کی روم؟ دل نمی سوزد در … ادامه

یار اگر امروز با ما دوست، فردا دشمن است

کلیم همدانی- غزل شماره 121 یار اگر امروز با ما دوست، فردا دشمن است گاه ابر کِشتۀ ما، گاه برق خرمن است تا تو در دل جا گرفتی، از فروغ عارضت دیده های داغ، روشنتر ز چشم روزن است در کمین منشین اگر خواهی شکار افتد به دام خویش را بنما که آن روی نکو … ادامه

زان سینه چه راحت، که ره زخم بدر نیست؟

کلیم همدانی- غزل شماره 120 زان سینه چه راحت، که ره زخم بدر نیست؟ بادی نخورد بر دل اگر خانه دو در نیست با اینهمه تنگی که نصیب دهن اوست داغم که چر ا روزی ارباب هنر نیست! چشمت غم آن زلف سیه روز ندارد از ماتم همسایه درین خانه خبر نیست از خضر مکش … ادامه

ابر را دیدیم، چون ما چشم گریانی نداشت

کلیم همدانی- غزل شماره 119 ابر را دیدیم، چون ما چشم گریانی نداشت برق هم کم مایه بود، از شعله سامانی نداشت با مسیحا درد خود گفتیم، پُر سودی نکرد زان که چون بیماری چشم تو درمانی نداشت سینۀ ما هیچ گه بی ناوک جوری نبود این مصیبت خانه کم دیدم که مهمانی نداشت لذّت … ادامه

جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شاد است

کلیم همدانی- غزل شماره 118 جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شاد است ز یمنِ جور تو اقلیمِ درد آباد است اجل ز هر غمم آزاد کرد و دانستم که شمع را اگر آسایشی است از باد است به آن رسیده که رامم شود، رمش ندهی دمی به خواب شو ای بخت، … ادامه

تا نمی گریم، چراغ دیده ام را نور نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 117 تا نمی گریم، چراغ دیده ام را نور نیست سیل اگر باز ایستد، ویرانه ام معمور نیست بس که در عالم جفا از خوبرویان دیده ام آرزوی جنّتم در دل ز بیم حور نیست! هست در شرع محبّت رسم و آیین دگر خوردن خون جایز است و دم زدن دستور … ادامه

روزی طلب مکن، تو چه دانی که آن کجاست

کلیم همدانی- غزل شماره 116 روزی طلب مکن، تو چه دانی که آن کجاست تیر از چه افکنی، چو نیابی نشان کجاست در کوی عشق باش و مقیّد به جا مشو پروانه را به باغ جهان آشیان کجاست مسند نشین بزم جهان، بی تکلّفی است کآگه نشد که صدر کدام، آستان کجاست صد بار دل … ادامه

چمن ز سردی ایام، برگ و بار گذاشت

کلیم همدانی- غزل شماره 115 چمن ز سردی ایام، برگ و بار گذاشت خوش آنکه عاریتی را به اختیار گذاشت خزان رسید و به آزادگی سمر شد نخل فشاند برگ به شکر همین که بار گذاشت بس است سردی فصل خزان، کنون باید هوای زهد خنک را به یک کنار گذاشت تو نیز پنجه ز … ادامه

به راه عشق تو جز اشک و آه با من نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 114 به راه عشق تو جز اشک و آه با من نیست ازان متاع چه بهتر که باب رهزن نیست ز بس گداختم از غم، چنان سبک شده ام که خون ناحق من نیز بار گردن نیست بغیر دیده و دل کز رخت فروغ برند دو خانه هرگز از یک چراغ … ادامه

دل دامن مجاورت چشم تر گرفت

کلیم همدانی- غزل شماره 113 دل دامن مجاورت چشم تر گرفت با طفل اشک، صحبت دیوانه در گرفت نقشم به یمن فقر به افتادگی نشست نتوان به سان سایه ام از خاک بر گرفت بی طالع از زلال خضر خون خورد، که شمع جان کاستن وظیفه ز فیض سحر گرفت در باغِ دهر جز برِ … ادامه

در آتشِ عشقِ مهوشان رفت

کلیم همدانی- غزل شماره 112 در آتشِ عشقِ مهوشان رفت آسان پی دل نمی توان رفت دل از پی درد او روان شد منزل دنبال کاروان رفت این مهمانِ نخواندۀ آه شد خوار ز بس بر آسمان رفت تیر تو گرفت کشور دل این مژده به خانۀ کمان رفت راه سفرت دلا نبسته است گاهی … ادامه

تمام کاهش تن، جمله آفتِ جان است

کلیم همدانی- غزل شماره 111 تمام کاهش تن، جمله آفتِ جان است مگوی عشق، که این آتش نیستان است به راه شوق که پایی نمی رسد به زمین غمی که هست ز محرومی مغیلان است بکن لباسِ تعلّق که خاری وادی قرب گرفته دامن دیوانه ای که عریان است ز سودِ راهِ فنا، قطره می … ادامه