ازان چشمی که می داند زبان بی زبانی را - ادبستان شعر پارسی % %

ازان چشمی که می داند زبان بی زبانی را

کلیم همدانی- غزل شماره 4

از­ان چشمی که می­ داند زبان بی ­زبانی را

نکویان یاد می­ گیرند طرز نکته­ دانی را

به نزد آن­ که باشد تنگدل از دستْ­ کوتاهی

درازی عیب می ­باشد قبای زندگانی را

شدم گر در جوانی پیر، شادم کز سر حسرت

نخواهم یاد کردن رونق عیش جوانی را

نمی­ خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

سپر از سینه کن تیر جفای آسمانی را

کنون از رعشۀ پیری به جامم نم نمی ­ماند

چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را؟

به­ سان سایه گر از ناتوانی ها زمین­گیرم

ز همراهان نیم واپس، بنازم سخت­ جانی را!

ز رویش دیده محروم است و گوش از مژدۀ وصلش

که دوران بسته بر دل شاهراه شادمانی را

دلم سیمای جنگ از چهرۀ صلح تو می ­یابد

به آن چشمی که بیند در تغافل همزبانی را

بُوَد رمزی که می در پردۀ شب جلوه ­گر گردد

به ظلمت گر نشان دادند آب زندگانی را

کلیم الفت به خار این چمن بهتر بود از گل

که دامنگیری­ اش دارد نشان مهربانی را

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤