
کلیم همدانی- غزل شماره 4
ازان چشمی که می داند زبان بی زبانی را
نکویان یاد می گیرند طرز نکته دانی را
به نزد آن که باشد تنگدل از دستْ کوتاهی
درازی عیب می باشد قبای زندگانی را
شدم گر در جوانی پیر، شادم کز سر حسرت
نخواهم یاد کردن رونق عیش جوانی را
نمی خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد
سپر از سینه کن تیر جفای آسمانی را
کنون از رعشۀ پیری به جامم نم نمی ماند
چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را؟
به سان سایه گر از ناتوانی ها زمینگیرم
ز همراهان نیم واپس، بنازم سخت جانی را!
ز رویش دیده محروم است و گوش از مژدۀ وصلش
که دوران بسته بر دل شاهراه شادمانی را
دلم سیمای جنگ از چهرۀ صلح تو می یابد
به آن چشمی که بیند در تغافل همزبانی را
بُوَد رمزی که می در پردۀ شب جلوه گر گردد
به ظلمت گر نشان دادند آب زندگانی را
کلیم الفت به خار این چمن بهتر بود از گل
که دامنگیری اش دارد نشان مهربانی را



