بس که ز دیده ریختم خون دل خراب را - ادبستان شعر پارسی % %

بس که ز دیده ریختم خون دل خراب را

کلیم همدانی- غزل شماره 5

بس ­که ز دیده ریختم خون دل خراب را

گریه گرفت در حنا پنجۀ آفتاب را

تاب نظر ندارم و ضبط نگه نمی­ کنم

بیشتر است حرص می، رند تُنُک­ شراب را

بس ­که ز روزگار من دهر گرفته تیرگی

شبپره تنگ در بغل می­ کشد آفتاب را

سوخته کشت آرزو بس­ که ز برق هجر او

سایه  گر افکند بر او خشک کند سحاب را

دل چو فریب او خورد، صبر و خرد چه می ­کند؟

بدرقه چاره کی کند رهزنی سراب را؟

بس ­که ز ننگِ بخت من گشته به طبع ها گران

منع برادری کند مرگ ز عار، خواب را

دم به شماره چون فتد در دم واپسین دلا

قدر بدانی آن زمان نالۀ بی ­حساب را

سلسه تا به سلسله، موی به موی تا میان

دست به دست می­ دهد زلف تو پیچ و تاب را

گریه به حال دل کلیم این همه از چه می­ کنی؟

اشک مریز این ­قدر، شور مکن کباب را

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤