بایگانی‌های غزلیات وفایی - صفحه 3 از 6 - ادبستان شعر پارسی

شکل و بالای تو را، یارب، چه شیرین بسته‌اند

وفایی مهابادی – غزل شماره 43 شکل و بالای تو را، یارب، چه شیرین بسته‌اند کآفتابی را فراز سرو سیمین بسته‌اند دلربا آمد خط از روی عرقناکت، مگر دلربا زاده است و از مه عقد پروین بسته‌اند؟ زلف بر روی تو یا سر صفحه ی گل مشک چین خط ریحان است یا بر برگ نسرین … ادامه

مرا که دوش دو چشم از غم نگار تر آمد

وفایی مهابادی – غزل شماره 42 مرا که دوش دو چشم از غم نگار تر آمد پگاه آن که ستاره روان شود سحر آمد چنان که گل شکفد سرو بالا از اثر ابر ز گریه ام صنم من به خنده جلوه گر آمد که هان مرغ “وفایی” شب فراق سرآمد تو را مراد برآمد که … ادامه

دل دیوانه ای دارم دمی بی غم نخواهد شد

وفایی مهابادی – غزل شماره 41 دل دیوانه ای دارم دمی بی غم نخواهد شد سر شوریده ای دارم به سامان هم نخواهد شد دلارام من از روزی که آرام دلم برده دلم یک دم نیارامد به من همدم نخواهد شد به زلف خویشتن حال دلم زیر و زبر کردی چرا مهدر نباشد دل؟ چرا … ادامه

شادی من نه به خلد و نه به کوثر باشد

وفایی مهابادی – غزل شماره 40 شادی من نه به خلد و نه به کوثر باشد شادی آنجا طرب آنجاست که دلبر باشد هر که دید آب حیات دهن دوست چو من بگذرد از دل، اگر خضر پیمبر باشد جای حیرت بود این خال سیه بر لب یار کافرم هندو اگر ساقی کوثر باشد خط … ادامه

به جان آمد دلم تا کی دل، ای جان، بی دوا باشد

وفایی مهابادی – غزل شماره 39 به جان آمد دلم تا کی دل، ای جان، بی دوا باشد نگاهی کن به دل کاین یک نگاهم اکتفا باشد اگر در وحدتم از کثرت حیرت نی ام خالی دهانت از تبسم تا فنای پر بقا باشد ز جا برخیز تا طوفی کنم گرد سرت گردم نماز عاشقان … ادامه

آن شکر خنده به وصل، دهنم شاد نکرد

وفایی مهابادی – غزل شماره 38 آن شکر خنده به وصل، دهنم شاد نکرد غلطم باز گر از هیچ کسی یاد نکرد آنچه من در غمت ای خسرو خوبان کردم به شکرخنده ی شیرین تو فرهاد نکرد ناوک ناز تو نازم که به یک چشم زدی زخم ها کرد به دل، خنجر جلاد نکرد تا … ادامه

چشم سیاه مستت با ما ببین چه ها کرد

وفایی مهابادی – غزل شماره 37 چشم سیاه مستت با ما ببین چه ها کرد با یک نگه دل و دین از دست ما رها کرد یک بوسه خون بها کرد لعل لبش ندانم گر دشمنی به دل داشت این دوستی چرا کرد؟ با هر نگاه و نازم صد بار کشت و خون ریخت شیرین … ادامه

حسنت به فتح کشور دل اهتمام کرد

وفایی مهابادی – غزل شماره 36 حسنت به فتح کشور دل اهتمام کرد اسباب شهریاری خود را تمام کرد از زلف و خال، لشکر چین و حبش کشید وز مژه ی کشنده دو صف انتظام کرد با فوجی از کرشمه، دو از غمزه، صد ز ناز در گوشه ی نگاه تو آمد قیام کرد چشم … ادامه

بتم چو طره به رخسار خود فشان می‌کرد

وفایی مهابادی – غزل شماره 35 بتم چو طره به رخسار خود فشان می‌کرد بنفشه بر ورق لاله سایبان می‌کرد اگر به دیده ی من عکس عارضش می‌دید به شاخ هر مژه صد بلبل آشیان می‌کرد به غیر نقطه، شیرینی لبش نگذاشت وگرنه خامه بسی وصف آن دهان می‌کرد نوای ناله ی مرغی به گوشم … ادامه

بر چهره زلف خویش، پر از پیچ و تاب کرد

وفایی مهابادی – غزل شماره 34 بر چهره زلف خویش، پر از پیچ و تاب کرد یعنی به حسن، حلقه به گوش آفتاب کرد گیسو به باد داد به صد جلوه در چمن از سرو سر کشید و به سنبل عتاب کرد بی تاب شد ز حسرت و غم چون رسید خط گویا که زلف … ادامه

سیه شد زلف با خورشید رو تا آشنایی خودنمایی کرد

وفایی مهابادی – غزل شماره 33 سیه شد زلف با خورشید رو تا آشنایی خودنمایی کرد سیه رو آن که کافر آن که دعوای خدایی کرد دلم در طره از فیض رخش بر وصل لب شاد است ز ظلمت رهبرم بر آب حیوان روشنایی کرد نکرد از کشتن من غمزه ی چشم تو تقصیری ستمکار … ادامه

هر شام و سحر روی تو دیدن مزه دارد

وفایی مهابادی – غزل شماره 32 هر شام و سحر روی تو دیدن مزه دارد گل ها ز گلستان تو چیدن مزه دارد در دام تو افتادن و تیری ز تو خوردن در پای تو بر خاک تپیدن مزه دارد گل گل عرق از روی نگارین چه لطیف است بر برگ سمن ژاله چکیدن مزه … ادامه