بایگانی‌های غزلیات وفایی - ادبستان شعر پارسی

دریغ عهد گل و عاشقی و روز جوانی

وفایی مهابادی – غزل شماره 67 دریغ عهد گل و عاشقی و روز جوانی که شد به بازی و غافل ز تندباد خزانی نه دل قرار بگیرد، نه یار عهد پذیرد فغان ز دست دل بی قرار و یار زبانی به حال من تو ببخشا که هم تو داروی دردی به جز تو با که … ادامه

ای به مصر سودایت صد عزیز قربانی

وفایی مهابادی – غزل شماره 66 ای به مصر سودایت صد عزیز قربانی رحم کن به یاد آور حال پیر کنعانی نازنین دلی دارم عاشق پری رویی از خدا نمی آید عاشقان برنجانی دل ز حسرت رویت روز و شب همی نالد نغمه های خوش دارد بلبل گلستانی عیش هر دو عالم را من به … ادامه

شنیدم کز وفایی لطف کردی یاد فرمودی

وفایی مهابادی – غزل شماره 65 شنیدم کز وفایی لطف کردی یاد فرمودی ز شاهی کم مبادت بنده ای را شاد فرمودی به غمزه گر دلم بردی، به نازم باز دل دادی جزاک الله، خرابم کردی و آباد فرمودی پی تسخیر عالم خرق عادت جز تو کس ننمود به خنده شکرستان از عدم ایجاد فرمودی … ادامه

گفتم به بت ساده: که ای ترک خجندی

وفایی مهابادی – غزل شماره 64 گفتم به بت ساده: که ای ترک خجندی ای هر خم زلف تو مرا بند و کمندی شیرین تر از این قامت و بالا نشنیدم چون گلبن نورسته نه پستی نه بلندی با این لب شیرین چو درآیی به شکرخند گویند: که شور شکری فتنه ی قندی گفت: از … ادامه

شب است این زلف، یا روز جدایی؟

وفایی مهابادی – غزل شماره 63   شب است این زلف، یا روز جدایی؟ لب است این لعل، یا جان وفایی؟ بتا! نامهربان یارا! نگارا بدین سان بی وفا آخر چرایی؟ چه باشد گر به رحمت عاشقان را یکی از گوشه ی دل رو نمایی نه شرط دوستی باشد که هر روز ز نو عهدی … ادامه

فدای جان پاکت ای غلام در به در کرده

وفایی مهابادی – غزل شماره 62 فدای جان پاکت ای غلام در به در کرده ز هجران تو جان از تن، قرار از دل سفر کرده به امید شفایی دل در آن چشم سیه بستم که مژگان تو در آن چشم جان پر نیشتر کرده فزون شد از نگاهت درد من با آن که خندیدی … ادامه

ای دلبرا! ای دلبرا! جانم فدای جان تو

وفایی مهابادی – غزل شماره 61 ای دلبرا! ای دلبرا! جانم فدای جان تو دین و دل و ایمان من قربان یک فرمان تو با دین و ایمان مرا، کاری نباشد دلبرا این بس که باشم روز و شب دیوانه و حیران تو گر دل به گلشن خوش کنم، ور دیده بر ماه افکنم از … ادامه

یار ارمنی مذهب! شوخ عیسوی ملت

وفایی مهابادی – غزل شماره 60 یار ارمنی مذهب! شوخ عیسوی ملت یا بیا مسلمان شو، یا مرا نصارا کن یا به تیغ ابرویت خون بی گناهم ریز یا از این دو لیمویت چاره ی دل ما کن برفکن ز رخ پرده درشکن خم کاکل زاهد صوامع را راهب کلیسا کن ساقیا! سرت گردم التفات … ادامه

السلام ای باغ رویت جنت المأوای من

وفایی مهابادی – غزل شماره 59 السلام ای باغ رویت جنت المأوای من السلام ای تار گیسویت شب یلدای من السلام ای گوشه ی محراب طاق ابروت در دو عالم قبله ی من، مسجد الاقصای من السلام ای گشته در دور خط و خال لبت در سر بازارها سودای من، غوغای من السلام ای بر … ادامه

بی تو ای دوست ندانی که چه گویم چونم

وفایی مهابادی – غزل شماره 58 بی تو ای دوست ندانی که چه گویم چونم به جمال تو که چون سوخت در و بیرونم جلوه ای کن به من و شمع وجودم بردار وعده ی وصل من آن است بریزی خونم جانم آزاد کن از واهمه ی وصل و فراق دست من آر تو در … ادامه

ای آفت دل بلای جانم

وفایی مهابادی – غزل شماره 57 ای آفت دل بلای جانم آرام روان ناتوانم رخسار مه تو نوبهارم زلف سیه تو ضیمرانم ای روی تو کعبه ی حیاتم ابروی تو قبله گاه جانم صید حرم تو حور عینم قد علم تو خیزرانم درمان درون مستمندم داروی جراحت نهانم اول به زبان آشنایی کردی به وصال، … ادامه

به کوی یار هر دم از فراق یار می‌نالم

وفایی مهابادی – غزل شماره 56 به کوی یار هر دم از فراق یار می‌نالم چو بلبل از غم گلزار در گلزار می‌نالم شهید چشم مستم، با خیال طره می‌گریم چو بیمارم به زاری در شبان تار می‌نالم توانم را به چشم ناتوان بردی و خود رفتی کنون در کنج غم بی‌یار و بی‌غمخوار می‌نالم … ادامه