بایگانی‌های غزلیات وفایی - صفحه 6 از 6 - ادبستان شعر پارسی

شانه زد بر روی خود چون طره ی دلاله را

وفایی مهابادی – غزل شماره 7 شانه زد بر روی خود چون طره ی دلاله را یاسمن بر ماه من داغی به دل زد لاله را پر عرق شد لعل او از چشم، چون رو برفروخت پس چرا گویند مهر از گل بگیرد ژاله را؟ روزها دل در پی زلف تو آه و ناله کرد … ادامه

باغبان از ما در گلزار بندیدن چرا؟

وفایی مهابادی – غزل شماره 6 باغبان از ما در گلزار بندیدن چرا؟ جان گرفتن بهر یک نظاره نادیدن چرا؟ با نگاهی قتل من کردی و رفتی جان من کام خود از خون من دیدی و رنجیدن چرا؟ لشکر مژگان مکش بر کشتگان ناز خود مُلک، مُلک توست دیگر فکر چاپیدن چرا؟ روی گردان، چین … ادامه

ای ترک خطا، ماه ختن، سرو دل آرا

وفایی مهابادی – غزل شماره 5 ای ترک خطا، ماه ختن، سرو دل آرا بر سوخته ی خویش ببخشای خدا را در هر شکن افتاده هزاران چو دل ما مشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را سودازده ی زلف توام، مرحمتی کن صد نیش به جان است از این مار دو تا را … ادامه

تاریک مکن روز مرا باز، نگارا

وفایی مهابادی – غزل شماره 4 تاریک مکن روز مرا باز، نگارا بر چهره مزن شانه دگر زلف دو تا را دیوانه شدم در غم بالای تو از جان هر چند به جان دوست ندارند بلا را داد از ستم چشم تو ای پادشه ناز ز اندازه به در می برد این ترک جفا را … ادامه

ای ترک خطا، ماه ختن، سرو خودآرا

وفایی مهابادی – غزل شماره 3 ای ترک خطا، ماه ختن، سرو خودآرا بر سوخته ی خویش ببخشای خدا را ما تشنه لبانیم تو هم آب بقایی بر تشنه یکی جرعه ببخش آب بقا را در هر شکن افتاده هزاران چو دل ما مشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را آرایش روی تو … ادامه

بتم بر طلعت خود شانه زد زلف چلیپا را

وفایی مهابادی – غزل شماره 2 بتم بر طلعت خود شانه زد زلف چلیپا را پریشان بر صباح عید دارد شام یلدا را هلاکم کرده بی پروا فرنگی زاده ترسایی که گر دستش رسد یکباره خون ریزد مسیحا را من از رخسار و گیسوی تو حیرانم نمی دانم که دخلش چیست این کافر ید بیضای … ادامه

ای صفابخش جان نسیم صبا

وفایی مهابادی – غزل شماره 1   ای صفابخش جان نسیم صبا حرکات تو جمله روح افزا بگذری چون به شهر بی خبران به وفایی رسان سلام مرا کای تبهکار دامن آلوده کای سیه نامه ی هزار خطا چند با زلف و روی مغبچگان چند مخمور و مست صبح و مسا چند از کار خویش … ادامه