بایگانی‌های غزلیات وفایی - صفحه 5 از 6 - ادبستان شعر پارسی

ای رخ و زلفت شب تاریک و روز روشن است

وفایی مهابادی – غزل شماره 19 ای رخ و زلفت شب تاریک و روز روشن است بی شب و روز تو روز و شب فغان کار من است طره ی مشکین مزن بر هم دگر مشکن دلم زان که مشکین طره ات مسکین دلم را مسکن است شمع کافوری همی گویند بی دود است و … ادامه

طره از باد وزان لرزان به روی دلبر است

وفایی مهابادی – غزل شماره 18 طره از باد وزان لرزان به روی دلبر است کافرم گر باغبان باغ جنت کافر است ابروان نازنینی بی قرارم کرده است یا رب این آتش مگر از مهر در نیلوفر است تا ز وصف زلف و لب در باغ رویت دم زدم نونهال خامه ام را شکر و … ادامه

گوشه ی چشم توام گوشه نشین کرد ز خود

وفایی مهابادی – غزل شماره 17 گوشه ی چشم توام گوشه نشین کرد ز خود معنی گوشه نشین هر که نداند این است من چه دانم به جگر گاه مرا دست که زد این قدر هست که سرپنجه ی او خونین است شرح گریان ز غم زلف تو ناید به قلم ماجرای من سودازده صد … ادامه

مرا بی تاب داری هر دم ای زلفت به تاب امشب

وفایی مهابادی – غزل شماره 16 مرا بی تاب داری هر دم ای زلفت به تاب امشب خدارا یک دم از من ای سیه دل رو متاب امشب سرم بر سنگ و سنگم بر دل و دل خون و تن بی جان نه جان در بر، نه جانان، چون ننالم بی حساب امشب طبیب مهربان … ادامه

صبا از من بگو با آن مه نامهربان امشب

وفایی مهابادی – غزل شماره 15 صبا از من بگو با آن مه نامهربان امشب دمی آرام جان باشد که رفت آرام جان امشب خیال روی جانان پیش چشم و دل پر از آتش چو بلبل زان همی نالم به یاد گلستان امشب به امیدی که باز آن سرو قد را در کنار آرم هزاران … ادامه

خوش همی غلتد به رویش طره ی پر پیچ و تاب

وفایی مهابادی – غزل شماره 14 خوش همی غلتد به رویش طره ی پر پیچ و تاب گر ندیدستی ببین هندو به دوش آفتاب دوش در خواب من آمد چشم خواب آلود دوست وین عجب در خواب بودم خواب می دیدم به خواب شب چو می گریم به یاد رنگ و بوی عارضت می دهد … ادامه

ساقیا سوختم بیا بشتاب

وفایی مهابادی – غزل شماره 13 ساقیا سوختم بیا بشتاب آتشم را نشان به آب شراب تا بدانند ماه سرو قد است برفکن از جمال خویش نقاب به خیال رخ تو دیده ی من می فشاند هزار چشمه گلاب از غم عارض و لب نمکین سینه پر آتش است و دل چو کباب روز و … ادامه

ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطاب

وفایی مهابادی – غزل شماره 12 ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطاب در اقالیم دل و جان خسرو مالک رقاب دارم امید وصال رویت اندر هجر زلف شب نشانی بخشد آری از طلوع آفتاب گریم از عکس رخت کافتاده ی چشم توام چون کند بیمارم و بر خویش افشانم گلاب من ز رویت ناامید … ادامه

ز دست خود مده ای دیده یاد زلف مشکین را

وفایی مهابادی – غزل شماره 11 ز دست خود مده ای دیده یاد زلف مشکین را که این ظلمت فزاید روشنایی چشم خونین را ز عشق روی او شد دل اسیر غمزه ی چشمش چو در گلشن به چنگ افتد کبوتر بچه شاهین را پریشان هر زمان گیسو به رخسار عرقناکش تماشا خوش بود شب … ادامه

آن روز کزآن طره به رخ بست شکن را

وفایی مهابادی – غزل شماره 10 آن روز کزآن طره به رخ بست شکن را در گردن خورشید و مه افکند رسن را گیسوی تو خود رنگی و روی تو فرنگی کافر شده زان، برده ز دل حب وطن را باز ای بت من، در سر این طره چه داری؟ زان رو که به هم … ادامه

بشکست چو زلف سیه مشک فشان را

وفایی مهابادی – غزل شماره 9 بشکست چو زلف سیه مشک فشان را بشکست دگر رونق و بو، عنبر و بان را در ابروَت از عارض و مژگان به خیالم یک جا نبود مهر و مه و تیر و کمان را زلف تو بلای دل و خط، فتنه ی دل هاست خونین دل از این … ادامه

حلقه چون زد در دی زلفان رخ جانان را

وفایی مهابادی – غزل شماره 8 حلقه چون زد در دی زلفان رخ جانان را مانا ز گلستان پر گل کرده به دامان را ای کز اثر خنده دل پرور و جانبخشی بر کشته ی خود بگشا باری لب خندان را رویت گل و لب شکر، من خسته، تو جان پرور ای گل شکر، ای … ادامه