بایگانی‌های غزلیات وفایی - صفحه 4 از 6 - ادبستان شعر پارسی

جز سر زلف تو دل که راه ندارد

وفایی مهابادی – غزل شماره 31 جز سر زلف تو دل که راه ندارد در همه عالم کس این پناه ندارد سر که نیارم به کس ز خاک در تو است شاه نه شاه است اگر کلاه ندارد تا به خرابات چشم های تو ره برد شیخ دگر میل خانقاه ندارد تکیه به روی تو … ادامه

دل که با طره ی جانان سر سودا دارد

وفایی مهابادی – غزل شماره 30 دل که با طره ی جانان سر سودا دارد روزگارش که پریشان گذرد جا دارد شمع را سوزش پروانه به جایی نرساند یار در کشتنم از ناله چه پروا دارد دهن تنگ تو را خنده اگر معجزه نیست پس چرا تنگ شکر عقد ثریا دارد؟ یک زمان بخت من … ادامه

رفتم کنارش امروز جا گوشواره‌ام داد

وفایی مهابادی – غزل شماره 29 رفتم کنارش امروز جا گوشواره‌ام داد این تخت و بخت و دولت ماه ستاره‌ام داد صد شکر و شادمانی گیسو فکند یک سو یک گوشه در گلستان راه نظاره‌ام داد من شکر این چه گویم؟ آورد پیش رویم من یک دو بوسه گفتم، او بی‌شماره‌ام داد دستم گرفت و … ادامه

کشیده طره سر از اختیار عارض قامت

وفایی مهابادی – غزل شماره 28 کشیده طره سر از اختیار عارض قامت گناهکار، سیه رو بود به روز قیامت شهید چشم توام بوسه ای نکرده ز لعلت خراب مست شدم جرعه ای نخورده از جامت مرو به حلقه ی عشاق و شور و فتنه میفکن چنین مکن که قیامت به پا شود از قیامت … ادامه

به فریادم رس ای جان عزیز! بآن لعل شیرینت

وفایی مهابادی – غزل شماره 27 به فریادم رس ای جان عزیز! بآن لعل شیرینت هزاران رخنه در دین کرد مژگان کج آیینت ز درویشان نمی پرسی، نمی دانم چه دل داری؟ ز آه ما نمی پرسی؟ بگو تا چیست آیینت؟ ز بوی سنبلت خواهد بهارستان چین رونق ز روی چون گلت دارد گلستان و … ادامه

ای بت چین ای بلای جان خط و خالت

وفایی مهابادی – غزل شماره 26 ای بت چین ای بلای جان خط و خالت داد ز بیداد پادشاه جمالت من چه دهم شرح غصه ی شب هجران ای من و هجران فدای روز وصالت بس که ز مهر رخ تو ناله کشیدم کاستم از غم چو ابروان هلالت باورت ار نیست در فراق تو … ادامه

دلبری دارم که در عالم نظیرش کم تر است

وفایی مهابادی – غزل شماره 25 دلبری دارم که در عالم نظیرش کم تر است رخ قمر، بالا صنوبر، لب شکر، تن مرمر است زلف و رو، بالا و ابرو، وان بناگوش و لبش عقرب و خورشید، تیر و قوس و شیر و شکر است قامت دل کش، جمال خوش، دهان تنگ او نخل طوبی، … ادامه

به راه دوست کسی سر نهد سبک بار است

وفایی مهابادی – غزل شماره 24 به راه دوست کسی سر نهد سبک بار است اسیر دام محبت مگو گرفتار است سرم به افسر دارا فرو نمی آید که افسر سر من خاک مقدم یار است به هیچ روی ز من وا نمی شود غم دوست به دور نقطه تو گویی که خط پرگار است … ادامه

خطا گفتم که زلفت مشک چین است

وفایی مهابادی – غزل شماره 23 خطا گفتم که زلفت مشک چین است سواد چشم مستت حور عین است تو دل خواهی، من از جان دست دارم که در مهر وفا رسم این چنین است جفا خواهی، وفا خواهی بفرما که کار نازنینان نازنین است چه گویم وصفت از شیرین دهانی که سرّ روح با … ادامه

زلف مشکین بین که بر عارض پریشان کرده است

وفایی مهابادی – غزل شماره 22 زلف مشکین بین که بر عارض پریشان کرده است روضه ی اسلام را چون کافرستان کرده است گه تکلم گه تبسم در لبش از دلبری یک طبق شهد و شکر اندر نمکدان کرده است سرو در گِل مانده است از حسرت و گل غرق خون سرو بالایم مگر رو … ادامه

ای آن که خطت سبز، لبت آب حیات است

وفایی مهابادی – غزل شماره 21 ای آن که خطت سبز، لبت آب حیات است گرد شکرستان مگر این جوی نبات است زین لب چه تکلم، چه تبسم، همه شیرین مانا لب شیرین تو صد کوزه نبات است یارا نرهانم ز خم زلف تو دل را زان روی که شام غم تو روز نجات است … ادامه

ای فتنه ی عالم به نگاه! این چه جمال است؟

وفایی مهابادی – غزل شماره 20 ای فتنه ی عالم به نگاه! این چه جمال است؟ کز وصف جمال تو زبانم همه لال است جانا دل من سوخت ز داغ لبت، آخر تا کی دل من تشنه ی این آب زلال است بگذار که قربان شوم این شمع رخت را در مذهب ما سوزش پروانه … ادامه