بایگانی‌های لیلی و مجنون نظامی - صفحه 5 از 6 - ادبستان شعر پارسی

مجنون چو شنید پند خویشان

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 20 زاری کردن مجنون در عشق لیلی مجنون چو شنید پند خویشان از تلخی پند شد پریشان زد دست و درید پیرهن را کاین مرده چه می‌کند کفن را آن کز دو جهان برون زند تخت در پیرهنی کجا کشد رخت چون وامق از آرزوی عذرا گه … ادامه

چون راه دیار دوست بستند

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 19 رفتن پدر مجنون به خواستگاری لیلی چون راه دیار دوست بستند بر جوی بریده پل شکستند مجنون ز مشقت جدایی کردی همه شب غزل‌سرایی هر دم ز دیار خویش پویان بر نجد شدی سرود گویان یاری دو سه از پس اوفتاده چون او همه عور و … ادامه

روزی که هوای پرنیان پوش

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 18 رفتن مجنون به نظاره لیلی روزی که هوای پرنیان پوش خلخال فلک نهاد بر گوش سیماب ستارها در آن صرف شد ز آتش آفتاب شنگرف مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب آمد به دیار یار پویان لبیک زنان و بیت … ادامه

سلطان سریر صبح خیزان

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 17 در صفت عشق مجنون سلطان سریر صبح خیزان سر خیل سپاه اشک ریزان متواری راه دلنوازی زنجیری کوی عشقبازی قانون مغنینان بغداد بیاع معاملان فریاد طبال نفیر آهنین کوس رهبان کلیسیای افسوس جادوی نهفته دیو پیدا هاروت مشوشان شیدا کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت دل خوش … ادامه

هر روز که صبح بردمیدی

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 16 عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج و کف بریده چون … ادامه

گوینده ی داستان چنین گفت

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 15 آغاز داستان گوینده ی داستان چنین گفت آن لحظه که در این سخن سفت کز ملک عرب بزرگواری بوده ست به خوب‌تر دیاری بر عامریان کفایت او را معمورترین ولایت او را خاک عرب از نسیم نامش خوش بوی تر از رحیق جامش صاحب هنری به … ادامه

ساقی به کجا که می‌پرستم

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 14 یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش ساقی به کجا که می‌پرستم تا ساغر می دهد به دستم آن می که چو اشک من زلال است در مذهب عاشقان حلال است در می به امید آن زنم چنگ تا باز گشاید این دل تنگ شیریست نشسته بر … ادامه

با این که سخن به لطف آب است

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 13 خوبی کم گویی با این که سخن به لطف آب است کم گفتن هر سخن صواب است آب ار چه همه زلال خیزد از خوردن پر ملال خیزد کم گوی و گزیده گوی چون دُر تا ز اندک تو جهان شود پر لاف از سخن چو … ادامه

ای چارده ساله قرة‌العین

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 12 در نصیحت فرزند خود محمد نظامی ای چارده ساله قرة‌العین بالغ نظر علوم کونین آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی و اکنون که به چارده رسیدی چون سرو بر اوج سر کشیدی غافل منشین نه وقت بازیست وقت هنر است … ادامه

تا من منم از طریق زوری

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 11 عذر شکایت تا من منم از طریق زوری نازرد ز من جناح موری دری به خوشاب کس نشستم شوریدن کار کس نجستم زآنجا که نه من حریف خویم در حق سگی بدی نگویم بر فسق سگی که شیریم داد “لاعیب له” دلیریم داد دانم که غضب … ادامه

برجوش دلا که وقت جوش است

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 10 در شکایت حسودان و منکران فرماید برجوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم زین سحر سحرگهی که رانم مجموعه ی هفت سبع خوانم سحری … ادامه

چون گوهر سرخ صبحگاهی

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 9 سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه چون گوهر سرخ صبحگاهی بنمود سپیدی از سیاهی آن گوهرکان گشاده ی من پشت من و پشت زاده من گوهر به کلاه کان برافشاند وز گوهرکان شه سخن راند کاین بیکس را به عقد و پیوند درکش به پناه آن … ادامه