روزی که هوای پرنیان پوش

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 18

رفتن مجنون به نظاره لیلی

روزی که هوای پرنیان پوش

خلخال فلک نهاد بر گوش

سیماب ستارها در آن صرف

شد ز آتش آفتاب شنگرف

مجنون رمیده دل چو سیماب

با آن دو سه یار ناز برتاب

آمد به دیار یار پویان

لبیک زنان و بیت گویان

می‌شد سوی یار دل رمیده

پیراهن صابری دریده

می‌گشت به گرد خرمن دل

می‌دوخت دریده دامن دل

می‌رفت نوان چو مردم مست

می‌زد به سر و به روی بر دست

چون کار دلش ز دست بگذشت

بر خرگه یار مست بگذشت

بر رسم عرب نشسته آن ماه

بر بسته ز در شکنج خرگاه

آن دید درین و حسرتی خورد

وین دید در آن و نوحه‌ای کرد

لیلی چو ستاره در عماری

مجنون چو فلک به پرده‌داری

لیلی کله بند باز کرده

مجنون گله‌ها دراز کرده

لیلی ز خروش چنگ در بر

مجنون چو رباب دست بر سر

لیلی نه که صبح گیتی افروز

مجنون نه که شمع خویشتن سوز

لیلی بگذار باغ در باغ

مجنون غلطم که داغ بر داغ

لیلی چو قمر به روشنی چست

مجنون چو قصب برابرش سست

لیلی به درخت گل نشاندن

مجنون به نثار در فشاندن

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود

مجنون چه حکایت؟ آتشی بود

لیلی سمن خزان ندیده

مجنون چمن خزان رسیده

لیلی دم صبح پیش می‌برد

مجنون چو چراغ پیش می‌مرد

لیلی به کرشمه زلف بر دوش

مجنون به وفاش حلقه در گوش

لیلی به صبوح جان نوازی

مجنون به سماع خرقه بازی

لیلی ز درون پرند می‌دوخت

مجنون ز برون سپند می‌سوخت

لیلی چو گل شکفته می‌رست

مجنون به گلاب دیده می‌شست

لیلی سر زلف شانه می‌کرد

مجنون در اشک دانه می‌کرد

لیلی می مشکبوی در دست

مجنون نه ز می ز بوی می مست

قانع شده این از آن به بویی

وآن راضی از این به جستجویی

از بیم تجسس رقیبان

سازنده ز دور چون غریبان

تا چرخ بدین بهانه برخاست

کان یک نظر از میانه برخاست

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها