بایگانی‌های مهستی گنجوی - صفحه 2 از 27 - ادبستان شعر پارسی

شبی به طنز گفتم به خواجه پورِخطیب

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 14 (1)(2)   شبی به طنز گفتم به خواجه پورِخطیب .س فراخ چو بینی ز خشک و تر بفرست اگر ز علت پیری ز مردی افتادی به عاریت برِ خاتون ز .یر خر بفرست ور این دو جنس که گفتم نیافتی، آنگه بده به غیر و ستان مزد خویش … ادامه

باید سه هزار سال کز چشمه ی خور

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 13 (1) باید سه هزار سال کز چشمه ی خور تا کان گهر گردد و یا معدن زر شاها تو به یک سخن کنار و دهنم هم معدن زر کردی و هم کان گهر واژگان دشوار:1-جوهری صاحب شرح قصیده ی حولیه درباره ی این شعر می نویسد: “در یکی … ادامه

صابرا! نامه ی گرامی تو

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 11 صابرا! نامه ی گرامی تو روح افسرده را روان بخشد مسرع کلک تو به فن ادب روشنی بر ظلام جان بخشد مهستی را کلام شیوایت راحت جسم ناتوان بخشد با شمیم چکامه و غزلت دین گل را به باغبان بخشد به هوای مصاحبات تو دل صابری را به … ادامه

در این زمانه عطا و کرم مخواه از کس

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 10 در این زمانه عطا و کرم مخواه از کس چرا که نقش کرم بی ثبات شد چون یخ نشان جود چو سيمرغ و کیمیا گردید به کشتزار سخاوت، کنون فتاده ملخ اگر سراسر این ملک را بگردی نیست نه از طعام نشانی، نه دود از مطبخ  

شبی در برت گر بیاسودمی 

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 9 (1) شبی در برت گر بیاسودمی سر فخر برآسمان سودمی قلم در کف تیر بشکستمی کلاه از سر ماه بربودمی به قدر از تهم چرخ بگذشتمی به پی فرق گردون بفرسودمی جمال تو گر زانکه من دارمی به جای تو گر زانکه من بودمی به بیچارگان رحمت آوردمی … ادامه

کاشکی انگشتوانش بودمی

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 8 (1) کاشکی انگشتوانش بودمی تا در انگشتش همی فرسودمی تا هر آن گاهی که تیر انداختی خویشتن را کج بدو بنمودمی تا به دندان راست کردی او مرا بوسه ای چند از لبش بربودمی واژگان دشوار :1– این شعر در توصیف پسرک تیراندازی که مهارتی در این فن داشته، … ادامه

آن خال عنبرین که نگارم برو زده

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 5 آن خال عنبرین که نگارم برو زده دل میبرد از آنکه به وجه نکو زده قصاب وار مردم چشمم به چابکی مژگان قناره کرده و دلها بر او زده در کوزه آب پیش لبش درچکی چکیست ورنه ز دسته دست چرا در گلو زده عشاق سر به سر … ادامه

در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 4 (1) در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن خو گرفتم همچو نی با ناله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خویشتن جز غم و دردی که دارد دوستی ها با دلم یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن من کی ا‌م؟ دیوانه‌ای کز جان خریدار غم است راحتی‌ را مرگ می‌داند برای خویشتن شمع بزم … ادامه