در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن - ادبستان شعر پارسی % %

در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن

مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 4

(1)

در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن

خو گرفتم همچو نی با ناله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خویشتن

جز غم و دردی که دارد دوستی ها با دلم

یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن

من کی ا‌م؟ دیوانه‌ای کز جان خریدار غم است

راحتی‌ را مرگ می‌داند برای خویشتن

شمع بزم دوستانم، زنده ام از سوختن

در ورای روشنی بینم فنای خویشتن

آن حبابم کز حیات خویش دل برکنده‌ام

زان‌‌‌‌که خود بر آب می‌بینم بنای خویشتن

غنچه ی پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌‌‌‌‌‌‌ام

در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن

آرزوها‌ی جوانی همچو گل بر باد رفت

آرزوی مرگ دارم از خدای خویشتن

همدمی دلسوز نبود این مهستی را ‌همچو شمع

خود بباید اشک ریزد در عزای خویشتن


واژگان دشوار:1-این شعر در کتاب “زنان سخنور” علی اکبر مشیری سلیمی به نام مهستی ثبت شده است. هر چند که با توجه به سبک و سیاق معاصرگونه شعر، بعید است که شاعر آن، مهستی گنجوی باشد !

شاعر این شعر، “مهستی بحرینی” از شاعران و مترجمان دوره معاصر است !

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤