درد هجران تو خون کرد دلم
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 25 درد هجران تو خون کرد دلم ثم اجری الدم من آماقی ساقیم داد از آن درد خلاص احسن الله جزاء الساقی
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 25 درد هجران تو خون کرد دلم ثم اجری الدم من آماقی ساقیم داد از آن درد خلاص احسن الله جزاء الساقی
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 24 به خدایی که ……………..(1) فرض کردست بندگی کردن که مرا مرگ خوشتر است از آنک اینچنین با تو زندگی کردن واژگان دشوار:1– ادامه ی این مصراع از میان رفته است.
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 23 پوستینی بخواستم از تو تا زمستان به سر بریم در آن حرمت ما بر تو بود چنانک حرمت پوستین به تابستان بده ای خواجه پوستینم هین بیشتر زانک پوستینت هان
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 22 صحبت بی خرد، سخندان را هم به کردار گاو بد باشد گر چه بسیار شیر دوشی ازو آخر کار او لگد باشد
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 21 در آن شه ره دیو کز پس نهیب فرشته چو طاووس پر می نهاد غلامان مخدوم فردوس را از اسبی که پی بر قمر می نهاد بهر یک دو فرسنگ صد بار بیش فرو می گرفتند و بر می نهاد
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 20 ندانم تو را تاج دین یاد هست که بر خط تو ماه سر می نهاد ملک خسرو خاندان رسول که قیمت تو را صد گهر می نهاد تو چون تخت زیر ملک چارپای ملک بر زیر تاج بر می نهاد
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 19 از رسول بزرگ، واعظ شهر گفت روزی حکایتی خندان که به روز قیام ؛ حی قدیم چون دهد امتزاج چار ارکان هر چه از کافر و مسلمان هست جمع گردند با تن عریان میکند جبرئیل از مخلوق ردههایی جدا ز پیر و جوان هر چه پیر است، سوی … ادامه
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 18 طیبتی نیک گویمت بشنو رسم مردی مجوی از معنون هر چه تنگ است دست بخشش او به همان حد گشاد دارد .ون !
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 17 بس سپوزید خواجه خاتون را اول روز تا به آخرِ شام دیو شهوت به لب گزید انگشت ته کشید آب غسل در حمام
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 16 گر بیفتد یکسر مویی ز خاتون زمان بس گنه آویزه دارد بی ریا و ریب و شک آنچه حیوان است از تاثیر او … شود ! روسپی زاید میان آب دریاها سمک
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 15 از جماع نره خر بر ماده خر رغبتی بر طبع خاتون اوفتاد با عمود شوهرش در نیمه شب از جلو آویخت، در .ون اوفتاد گفت از بیراهه بیرون کن سمند گفت سرکش هست و مجنون اوفتاد
مهستی گنجوی – سایر اشعار شماره 14 (1)(2) شبی به طنز گفتم به خواجه پورِخطیب .س فراخ چو بینی ز خشک و تر بفرست اگر ز علت پیری ز مردی افتادی به عاریت برِ خاتون ز .یر خر بفرست ور این دو جنس که گفتم نیافتی، آنگه بده به غیر و ستان مزد خویش … ادامه