حمامی را بگو گرت هست صواب
مهستی گنجوی – رباعی شماره 7 حمامی را بگو گرت هست صواب امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب تا من به سحرگهان بیایم به شتاب از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
مهستی گنجوی – رباعی شماره 7 حمامی را بگو گرت هست صواب امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب تا من به سحرگهان بیایم به شتاب از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
مهستی گنجوی – رباعی شماره 6 چون دید که از عشق شدم بی خور و خواب ناگه ز درم درآمد آن درّ خوشاب لب بر لب من نهاد و نرمک می گفت: جانت چو به لب رسید خود را دریاب
مهستی گنجوی – رباعی شماره 5 لایق نبوَد طبع خردمندان را تشبیه دهانت پسته ی خندان را کس حقه ی لعل را پر از لؤلؤ تر تشبیه کند دهان بی دندان را
مهستی گنجوی – رباعی شماره 4 (1) قصاب چنانکه عادت اوست مرا بفکند و بکشت و گفت کاین خوست مرا سر باز به عذر می نهد در پایم دم میدمدم تا بکند پوست مرا واژگان دشوار :1-این رباعی در برخی منابع، به سنایی نیز منسوب است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 3 دی گفتمش آن خوش پسر درزی را کز بهر خدا خوش ببرا، درزی را گفتا که قبای وصل ما می نخری گفتم که به جان همی خرم درزی را
مهستی گنجوی – رباعی شماره 2 دوشینه شبم بود شبیه یلدا آن مونس غمگسار نامد عمدا شب تا به سحر ز دیده دُر میسفتم میگفتم رب لاتذرنی فردا
مهستی گنجوی – رباعی شماره 1 ای ترک پسر به حرمتت ننگریا ما را به کنار خویش در ننگریا بر بنده اگر کار چنین ننگریا ای دیده تو زار زار بر ننگریا