هرگز کامم ز خفت و خوابم ندهی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 292 هرگز کامم ز خفت و خوابم ندهی شب با تو سخن کنم جوابم ندهی من تشنه لب و تو خضر وقتم گویی از بهر خدا چه شد که آبم ندهی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 292 هرگز کامم ز خفت و خوابم ندهی شب با تو سخن کنم جوابم ندهی من تشنه لب و تو خضر وقتم گویی از بهر خدا چه شد که آبم ندهی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 291 هر گه که تو نعل اسب یکران بندی داغی دگرم بر دل حیران بندی قربان شومت پیش چو برگیری کیش وز کیش برآیم چو تو قربان بندی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 290 هر گه که به زلف عنبر تر سایی بیم است کزو تازه شود ترسایی تو پای ز هفت چرخ برتر سایی چون است که نزد بنده با ترس آیی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 289 (1) هر چند چو خاک راه خوارم گیری خاک توام ار چه خاکسارم گیری در بحر غمم ز اشک شاید که به لطف نزدیک لب آیی به کنارم گیری واژگان دشوار:1– این شعر در نزهة المجالس به نام رضیه گنجوی آمده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 288 (1) هان تا به خرابات مجازی نایی تا کار قلندری نسازی نایی اینجا ره رندان و سراندازان است جانبازانند تا نبازی نایی واژگان دشوار:1– سراینده ی این شعر در برخی منابع، باباافضل کاشانی است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 287 مضراب ز زلف و نی ز قامت سازی در شهر تو را رسد کبوتربازی دلها چو کبوترند در سینه تپان تا تو، نی وصل در کدام اندازی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 286 مر موی تو را چه بودی بی آزاری برخاستن از سر چو تو دلداری من بنده اگر موی شوم در غم تو هرگز ز سر تو برنخیزم باری
مهستی گنجوی – رباعی شماره 285 (1) گه خصم شوی مرا و گه یار آیی روزی به هزار گونه در کار آیی ای دوست نترسی که به خون دل من روزی به چنین شبی گرفتار آیی واژگان دشوار : 1-این رباعی در دیوان کمال الدین اسماعیل اصفهانی آمده است. همچنین در “نزهة المجالس” سرایده … ادامه
مهستی گنجوی – رباعی شماره 284 گفتم که مرا از نظر انداخته ای گفتا که به مهر دگران ساخته ای گفتم که تو را شناختم بی مهری گفتا که مرا هنوز نشناخته ای
مهستی گنجوی – رباعی شماره 283 گر من به مثل هزار جان داشتمی در پیش تو جمله بر میان داشتمی گفتی دل هجر هیچ داری گفتم گر داشتمی دل دل آن داشتمی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 282 گر زانکه چو خاک ره ستمکش باشی چون باد همیشه در کشاکش باشی زنهار ز دست ناکسان آب حیات بر لب مچکان گرچه در آتش باشی
مهستی گنجوی – رباعی شماره 281 گر چشم چو آهوت وفا داشتیی از خوی پلنگ دست وا داشتیی با ما چه کنی به حسن روبه بازی ای یوسف روزگار، گرگ آشتیی