ایام چو آتشکده در سینه ی ماست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 19 ایام چو آتشکده در سینه ی ماست عالم همه در فسانه از کینه ی ماست اینک به مثل چو کوزه ی آب خوریم از خاک برادران پیشینه ی ماست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 19 ایام چو آتشکده در سینه ی ماست عالم همه در فسانه از کینه ی ماست اینک به مثل چو کوزه ی آب خوریم از خاک برادران پیشینه ی ماست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 18 (1) ای گشته خجل پری و حور از رویت خورشید گرفته وام نور از رویت در آرزوی روی تو داریم امروز رویی و هزار اشک دور از رویت واژگان دشوار:1- این شعر در برخی منابع به یمین اصفهانی منسوب است .
مهستی گنجوی – رباعی شماره 17 آوازه ی گل در انجمن چیزی ماست طفل است و دریده پیرهن چیزی ماست خوی کرده و سرخ گشته و شرم زده مشتی زر خورده در دهن چیزی ماست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 16 (1) آن کودک نعلبند و داس اندر دست چون نعل بر اسب بست از پای نشست زین نادره تر که دید در عالم پست بدری به سم اسب هلالی بربست واژگان دشوار:1– این شعر به نام “بوسعید بلفرج” نیز آمده است
مهستی گنجوی – رباعی شماره 15 آن دلبر قصاب دکان می آراست استاده بُدند مردمان از چپ و راست دستی به کفل برزد و خوش خوش میگفت احسنت زهی دنبه ی فربه که مراست !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 14 آن خال که بر گردن مردافکن توست همواره مغمّز تن پر فن توست تا ظن نبری که آن نشان از تن توست آن خون دل من است در گردن توست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 13 (1) آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است وز غمزه ی شوخ فتنه ی مرد و زن است دیدم به رهش ز لطف چون آب روان آن آب روان هنوز در چشم من است واژگان دشوار:1-این شعر در نزهة المجالس به”جمال اشهری” منسوب است . … ادامه
مهستی گنجوی – رباعی شماره 12 امشب شب هجران و وداع و دوریست فردا دل را بدین سبب رنجوریست ای دل تو همی سوز تو را فرمانست وای دیده تو خونگری تو را دستوریست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 11 (1) افسوس که اطراف گلت خار گرفت زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت سیماب زنخدان تو آورد مداد شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت واژگان دشوار:1-این شعر در دیوان اوحدالدین کرمانی نیز آمده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 10 از رنگ رخ تو گل عجب شرمگن است وز طعم لبت بتا، رطب شرمگن است هر بی ادبی که در سرت هست مکن کز بی ادبی هات ادب شرمگن است
مهستی گنجوی – رباعی شماره 9 آخر به چه جرم اين همه کین می بایست آزار من زار چنین می بایست پرهیز کن از خون دل بی گنهم اکنون خود رفت، بیش از این می بایست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 8 آتش بوزید و جامه ی شوم بسوخت وز شومی شوم نیمه ی روم بسوخت بر پای بُدم که شمع را بنشانم آتش ز سر شمع همه موم بسوخت